پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2012

حافظه‌ی دستان من

♪: خوشا به من
 که دست تو
پرواز هدیه می‌کند...

چارتار |
ترانه‌ی «خوشا به من» از احسان حائری،
با صدای آرمان گرشاسبی

آخرین دوست

گیسو پریشان کرده در باد
عطر دهانش
خوش‌بوتر از خوش‌بوترین گل‌های ایران

رعناترین دخت
زیباتر از
           زیباترین زن
بانوترین بانوی عالم
یکتاتر از
                  یکتاترین بازیگر عشق

اه ای گران‌مایه‌ترین یار
ای «آخرین دوست»!

ابراهیم منصفی|
با صدای سهیل نفیسی

پریل

آش‌پزخانه. مشروطم آن‌جا. شرطی شده‌ام یعنی. حال‌م که خیلی خوب باشد سر از آش‌پزخانه در می‌آورم و بد هم باشم باز کبوتر جلدش‌ام. همین‌که دورم خلوت می‌شود یادم می‌افتد که نمی‌دانم با خودم چندچندم. همه‌ی غصه‌های عالم را می‌ریزانم به دل‌م. می‌خواهم این‌طوری نباشد، این‌طوری نباشم. راه اول: فرار. گوشی‌ام را می‌برم می‌گذارم روی مایکروویو آش‌پزخانه و پلِی می‌کنم. ظرف‌های بعد از نهار و خرده‌ریزهایی که این گوشه و آن گوشه مانده را جمع می‌کنم توی سینک و آب داغ باز می‌کنم روی‌شان. می‌ترسم گوشه‌های آویزان روسری‌ام خیس شود. دست‌هایم را کمی خشک می‌کنم، دسته‌هایش را می‌گیرم و می‌برم پشت سرم و گره می‌کنم. توی آینه‌ی گوشه‌ی آش‌‌پزخانه خودم را برانداز می‌کنم که در حال گره زدنم. کلفت خوش تیپی می‌شدم اگر فرهنگی نمی‌شدم. خنده‌ام می‌گیرد. یاد پرسوناژ «طاهره»ی فیلم به همین سادگی می‌افتم. با روسری گره زده، با حالی شبیه به حال همه‌ی زن‌های مستاصل و گیج توی آش‌پزخانه‌اش می‌چرخید و کار می‌کرد. دل‌م خواست بشوم مثل او که توی فیلم یک‌باره شعر گفتن‌ش گرفت. یک آن خواستم که شعر گفتن‌م بگیرد. بعد دل‌شوره برم …

از هیچ‌وقت و هنوز

من به چشمان حیران و مضطربش لب‌خند می‌زنم. سوال دارد چشم‌هایش؛ به گمانم می‌خواهد بپرسد «خب، بعدش چی؟». جواب‌ش را نمی‌دانم و همین ندانستن مشوش‌ام می‌کند؛ همیشه می‌کرده. این‌ که می‌گویم خالی از بهانه‌‌ام که دلیل کرختی‌ام نمی‌شود. این که می‌گویم رسیدنی‌ها را رسیده‌ام و چیزی نمانده، حرف حساب نمی‌شود. دنبال حرف حساب می‌گردم. سکوت می‌کنم. این‌جور وقت‌ها، سکوت، اگر آدم را به جایی نرساند لااقل به بیراهه‌اش هم نمی‌کشاند. فکر می‌کنم شاید دل‌م هوای حادثه دارد. ندارد. این «من» حتا از دانستن همین هم عاجز است. در سکوتم هنوز. این‌جا دست‌هایمان باید قرق سکوت را می‌شکستند اما ما آدم‌های هنجارشکنی نبودیم، هیچ‌وقت.

غربت مدام

من باید موجود بهتری از خودم می‌ساختم. نساختم و به گمانم همه‌ی درد این چند ماه‌م همین است. خودم را تصور می‌کنم که روبه‌روی کسی ایستاده‌ام که به اندازه‌ی خیلی زیادی قدش بلند است و این‌که «گردن‌م درد می‌گیرد وقتی زیادی بالا نگه‌ش می‌دارم» را بهانه می‌کنم و نگاهم را می‌دوزم به جایی روبه‌رو، نه خیلی دور دست و ناله می‌کنم «من می‌خواستم اینی بشوم که هستم، ولی حالا می‌بینم کم است. اینی که هستم همان است ولی کم است، راضی‌ام نمی‌کند دیگر.» بعد از این جمله، کمی فلسفی‌طور مکث می‌کنم، لب‌هایم را به این معنی که فشار زیادی را تحمل می‌کنم که جلوی تو نزنم زیر گریه روی هم فشار می‌دهم و باز انگار که او باید سراپا گوش باشد و من سراسر دهن، ادامه می‌دهم «می‌دانی، من خوب خیز برداشتم، خوب پیش رفتم، زود و زیاد رسیدم، اما نمی‌دانم چرا حالا راضی نیستم. نکند سقف آرزوهایم را کوتاه چیده باشم؟». این‌جا را کمی دراماتیک تصور می‌کنم: نگاه‌م را از دوردست‌ها می‌گیرم و می‌چرخانم سمتش، با حس سنگینی هر چه سوال در دنیاست زل می‌زنم در چشم‌هایش؛ می‌خواهم قرمزی چشم‌هایم را ببیند و نگاهش بدود دنبال آن تنها قطره‌ی ا…

بن‌بست

دنباله‌ی این شعرها را نگیر
دیگر
به من نخواهی رسید


رعنا شمس|

شما که غریبه نیستید

سنگین‌ شده‌ام. شب‌ها دیر می‌خوابم، صبح‌ها هم قبل از این‌که ساعت زنگ بزند بیدارم. آن‌قدر غلت می‌زنم و از این دنده به آن دنده می‌شوم که وقت کندن از تخت برسد. کُندم؛ بی‌حال‌ شده‌ام. دو ساعت و نیم طول می‌کشد 4تکه لباس‌ام را عوض کنم و محتویات کیف‌م را چک کنم و بزنم بیرون. حوصله‌ی خودم را هم ندارم درست و حسابی. برج زهر ماری‌ام که با یک من عسل هم خوردنی نیستم. کلی کار تراشیده بودم برای خودم امروز. به هیچ‌کدام نرسیدم. خدا بالکن کنار اتاق تحریریه را برای امروز من آفریده بود انگار. با «نون ِ نوشتن» دولت‌آبادی می‌روم روی پله‌های گوشه‌ی بالکن که می‌رسد به پشت بام. خوش‌منظره نیست اصلن. من هم دنبال منظره‌ای دیدنی نیستم. سرم را فرو می‌کنم توی سطرها و می‌خوانم. می‌خوانم و جلو می‌روم. می‌خوانم و سردم است، مثل همیشه سردم است... می‌خوانم و باران می‌گیرد. می‌خوانم و «کت‌ام کو، چرا گرم‌ام نمی‌شود؟». می‌خوانم و ناهار هم نمی‌خورم «صبحانه دیر خورده‌ام؛ مرسی.» پله‌ها را می‌دوم بالا و باز می‌خوانم و زهر مارم. تلخِ تلخ. می‌خواهم خمودگی‌ام را نریزیم توی صورتم که هر کسی به‌م برسد با چشم‌هایش بگوید …
ازش برای یک عمر اسطوره بسازید.
تصویر
این من‌م دقیقن. این قدی که بودم هر وقت موهامُ کوتاه می‌کردن، زیر دست آرایش‌گر از این معصومانه‌تر و غریبانه‌تر و بدبخت‌‌طورتر گریه می‌کردم، تا خانومه تا قیچیُ بذاره زمین و اون پیش‌بندُ از دور گردن من باز کنه که یعنی کارش تموم شده، تو دل‌م حرفای بی‌تربیتی ـ که اون موقع‌ محدود می‌شد به «بی‌ادب» و «بی‌تربیت» ـ می‌زدم به‌ش؛ بعدش‌م تا مدت‌ها با مامان‌م بداخلاقی می‌کردم که چرا منُ برده تا موهامُ کوتاه کنن؟ همیشه وقتی زیر دست آرایش‌گر نشسته بودم تا کارشُ انجام بده، به انواع راه‌های فرار از دست‌ش فکر کرده‌م و هر بار هم به دیوار می‌خوردم و ‌می‌فهمیدم نمی‌تونم کاری برای کوتاه نشدن موهام بکنم. من انقد عاشق موهای بلند بودم که با همه‌ی بچگی و سادگی‌م به هر کی می‌رسیدم می‌گفتم «می‌خوام برم آرایشگاه موهامُ بلند کنم!». فکر می‌کردم همون‌طور که می‌تونه کوتاه کنه، بلند هم می‌کنه! حالا هم خیلی فرقی نکرده؛ تا مجبور نباشم قیچی به موهام نمی‌خوره. خدا نکنه از اون مقداری که می‌خوام، سانتی‌متری کوتاه‌تر بشه. آخرین قهر و دعوای مادر دختریِ من و مامان‌م هم وقتی بود که توافق کردیم فقط چهار انگشت از پایین موهای تا …