پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2014
خواب می‌دیدم داره توی یه زمین خاکی که قرار بود روش خونه ساخته بشه راه می‌ره، عرق می‌ریزه و عبوس و زهر مار دولا می‌شه قلوه‌سنگا رو با دست و به‌سختی بلند می‌کنه و می‌اندازه پشت خط سفیدی که محدوده‌ی مالکیت زمینُ مشخص می‌کنه.
توی خواب چهارشنبه بود، از سر کار رسیده‌بودم خونه؛ از حموم اومده بودم بیرون، موهام خیس بود، چمدونمُ درست نبسته بودم، نگران پاسپورت بودم؛ مجبور بودم با بقیه برم سوئد، نمی‌خواستم برم. نمی‌دونم چی شده بود که سوئد رفتن خیلی مهم شده بود، اما موندن برام مهم‌تر بود. کلافه بودم و آماده‌ی رفتن نبودم. انگار یه چیزی این‌جا داشتم نیمه‌تموم، نیمه‌کاره، یه چیزی که باید حتا شده از راه دور حواسم به‌ش می‌بود و کمک و مراقبتم به‌ش می‌رسید.
نرفتم. با گریه و آخرش با بداخلاقی راضی‌شون کردم که اونا برن و خودشونُ به پرواز برسونن و نخوان که من باهاشون برم. بابا که دید دلم به رفتن نیست حرف آخرُ زد: نیا، بمون. توی راه ازشون جدا شدم؛ برگشتم. هنوز داشت تنهایی قلوه‌سنگا رو با دست جابه‌جا می‌کرد؛ چمدونمُ گذاشتم پشت خط سفید مرز مالکیت، و همین طور که داشتم با خودم می‌گفتم این‌جوری یه نفری که نمی‌شه، خ…
رجوع کردم به آرشیو وبلاگ. رفتم که دست یکی از مشق شب‌های قدیمی را بگیرم و از قعر زمان بیرون بکشم تا دوباره منتشرش کنم؛ پیدای‌ش نکردم، دست خالی برگشتم چون صادقانه‌تر حوصله‌ی گشتن نداشتم. سر راه اما، چشمم خورد به نوشته‌ای در مردادماه سال نود... یادم نیست چه شد و چرا نوشته‌امش، ولی رادیودرونم یک ساعتی هست که دارد می‌خواند: تو در من زندگی کردی، تو این رویا رو می‌فهمی خودت درگیر طوفانی، تو این دریا رو می‌فهمی... و کوتاه هم نمی‌آید.
دی‌شب قبل از این‌که خوابم ببرد یکی ناگهانی شروع کرد به خواندن بیتی در ذهنم، و از وقتی هم که بیدار شده‌ام در تاکسی و حتا همین حالا که پشت میز اداره نشسته‌ام و دارم متن زیر دستم را ویرایش می‌کنم، هی زیرلبی برای خودش زمزمه می‌کند:
آهای تو که یه «جونم»ت هزارتا جون بها داره بکش منُ با لبی که بوسه‌شُ خون بها داره
دلم می‌خواهد فکر کنم امروز روز خوب ختم به‌خیری خواهد بود.

🌱

بهشت من و پردیس و بهار من؟... همه‌اش همان «بهشت ِ من» تو باشد، مثلن.
وینک مِهرِ تو:
نبردْافزاری
           تا با تقدیرِ خویش پنجه در پنجه کنم.


احمد شاملو |
یک. رفتار خشونت‌آمیز پلیس آمریکا، شهروند سیاه‌پوست آمریکایی را می‌کشد و به دنبال آن مردم در شهرهای مختلف آمریکا به حکم دادگاه مبنی بر عدم پیگرد قضایی این پلیس سفیدپوست، واکنش نشان می‌دهند و سرسری از کنار ماجرا نمی‌گذرند. شهروندان مقابل حقوق دیگران احساس مسئولیت می‌کنند. مردم خودشان را از هم جدا نمی‌بینند؛ این یعنی سمپاتی، همان «چو عضوی به درد آورد روزگار...».

دو. برای نشریه‌ای سازمانی دنبال مطلبی می‌گردم درمورد تجربه‌های موفق زیباسازی فضای شهری که ترجمه کنم. جالب‌ترین نکته‌ای که در جست‌وجوهایم به‌ش رسیدم این‌ست که مردم برای شهرشان دل می‌سوزانند؛ خیلی‌ها دوست دارند هنرشان را خرج نمای شهر بکنند تا دیگران هم لذت ببرند و جالب‌تر این‌که هنوز به موردی برخورد نکرده‌ام که از دولت‌شان مطالبه‌ی مالی کرده باشد، اغلب دست کرده‌اند در جیب خودشان یا از NGOها کمک گرفته‌اند. منظور این‌که آنانی که کاری از دستشان برمی‌آمده دست روی دست نگذاشته‌اند تا نهاد قدرت‌مند دولت اولین قدم را بردارد، هرکس سهم خودش را پرداخته است به‌جای این‌که غرغر کند و ناله بزند.

سه. چند روز پیش که برمی‌گشتم خانه، خانمی مدتی طولانی…
از آینه بپرس
نام نجات دهنده‌ات را
آیا زمین که زیر پای تو می‌لرزد
تنهاتر از تو نیست؟


فروغ فرخ‌زاد |

مورد نه‌چندان عجیب یک در وطنِ خویش غریب

دکتر برگشت پشت میزش و گفت: مورد شما عجیب و حتی می‌توانم بگویم نادر است. معمولا بیمارانی که به من مراجعه می‌کنند به خاطر شغل یا سبک زندگی نادرست، مهره‌های گردن‌شان رو به جلو خم شده و تعدادی از دیسک‌هایشان تحت فشار است؛ اما می‌بینم که گردن شما خلاف بقیه به سمت عقب و رو به بالا انحراف پیدا کرده و از محورش خارج شده است. دختر همین‌طور که دکمه‌های یقه‌ی مانتویش را می‌بست با خنده‌ای که یعنی خیلی برایم مهم نیست گفت «حالا کی می‌کُشد بالاخره؟» دکتر جدی‌تر از آن بود که توجهی به شوخی بکند، جواب داد: کشنده نیست؛ تقریبا هیچ‌کس از آرتروز گردن نمرده. دختر نشست روی صندلی روبه‌روی میز دکتر و مقنعه‌‌اش را روی سینه‌اش مرتب کرد. دکتر عینکش را روی چشم‌اش میزان کرد، خودکاری که دستش بود را توی مشت راستش گرفت و در حالی که برای بار آخر در نور به رادیوگرافی نگاه می‌کرد پرسید: گفتی شغل‌ت چی‌ست؟ دختر همین‌طور که داشت نسبت تعداد تارهای سفید به مشکی موی فلفل‌نمکی دکتر را کشف می‌کرد گفت «نگفتم». دکتر عکس رادیوگرافی را برگرداند داخل پاکت و داد دست دختر؛ تکیه داد به صندلی: خب، گفتم که مورد تو به عنوان ی…
همین امروز صبح که توی تاکسی داشتم می‌آمدم سمت محل کار، آقایی را دیدم هم‌سن‌وسال خودم، که به خاطر کوتاه بودن یکی از پاهایش راحت راه نمی‌رفت. اولین چیزی که توی دلم گفتم این بود: «خدایا شکرت که سالم‌ام». بعدش بلافاصله از خودم متنفر شدم؛ بدم آمد از خودم که با این مدل شکرگزاری، ته ذهنم عملن این گذشته که «چه خوب که من گرفتار این موضوع نیستم، چه خوب که مرگ این‌بار هم سراغ هم‌سایه رفته». شرم کردم از خودم که برای ذات سلامتی تشکر نکردم، برای این‌که «من» بیمار نیستم تشکر کردم.

خدایا می‌شود با بیماری دیگران یادمان نیاندازی که سلامتی‌مان شکرگزاری دارد؟ حالا قهریم، ولی حرف که می‌زنیم. بارالها اصرار نکن، این‌ها بهانه‌های قشنگی برای یادآوری و آشتی نیست.

مواظب خودت باش عشقم

یک ـ خیلی سال پیش بابارضا برای انجام دادن و ندادن معامله‌ای مردد می‌شود و می‌رود سراغ حاج‌آقا حقانی تا برایش استخاره کند؛ جواب استخاره هم خیلی خوب می‌آید و پدربزرگ معامله را انجام می‌دهد، ولی نه‌تنها سود نمی‌کند که اتفاقن متحمل ضرر هم می‌شود. برمی‌گردد سراغ آیت‌الله و سوال می‌کند که مگر نگفتید خوب است و معامله کنم، پس چه شد؟ حاج‌آقا سوال می‌کند: تو ضرر کردی؟ بابارضا جواب می‌دهد که بله ضرر کردم. می‌پرسد طرف معامله چه؟ او هم ضرر کرد؟ پدربزرگ می‌گوید که نه، اتفاقن سود معامله را او برد. بعد حاج‌آقا جواب می‌دهد خب خوبی و خیر معامله همین بوده، تو باید وسیله می‌شدی که به زن و بچه‌ی طرف نان برسانی؛ همیشه خیر این چیزی نیست که شما می‌بینید. دو ـ بنده‌های خوب خدا که همه‌جوره با خدا حال می‌کنند به این‌جور قصه‌ها می‌گویند ‫حکمت‬، آن‌چه خدا بهتر و بیش‌تر می‌دانسته و ما نسبت به‌ش جاهلیم و لابد بعدن برای‌مان کلیداسرارطور رمزگشایی می‌شود. من به‌ش می‌گویم توجیه، نه حکمت؛ توجیهی در قالب حکمت برای این‌که رابطه‌ی عبد و معبود شکرآب نشود لابد و وگرنه کسی که استخاره می‌کند برای خودش و منظور مشخص خودش استخار…
به لحظه‌ی همزمانی رسیدن یاد و سلامی خاص، و پهن شدن ناگهانی آفتاب روی یک روز ابری خاکستری لبخند می‌زنم؛ آمیزاد بنده‌ی نشانه‌ای که من‌ام...

سرمشق (8)

گاهی لازم است بیافشانید؛ پس درنگ نکنید.
رسانه شمایید!

سرمشق (7)

گاهی هم به آخرش فکر نکنید؛ استرس رسیدن به ایستگاه آخر لذت مسیر و سفر را کوفت‌تان می‌کند خب.

عیدتان مبارک!

این روزهایی که از لحظه‌ی چشم باز کردن حال‌تان خوب است، فکر می‌کنید ته دل‌تان چیزی روشن شده، توی تاکسی بی‌خودی لبخند سبک و نرمی روی لب‌هایتان نشسته اما حتا نمی‌دانید که «چرا» و «از کجا» و «به چه دلیل» را قدر بدانید؛ خیلی زیاد هم قدر بدانید. این روزها یقینن عیدهای ثبت‌نشده و غیررسمی زندگی‌اند. زنده باد عید.

از رموز حروف دلبری

شست واژه‌ها خیلی زودتر از خودتان از اتفاق خبردار می‌شود؛ درست همان وقت‌هایی که خودتان هیچ حواس‌تان نبوده، واژه‌ها آن‌قدر بین‌تان رفت‌وآمد کرده‌اند و صیقل خورده‌اند که بی‌سروصدا یکی شده‌اند. یکی از شب‌هایی که بی‌خواب شده‌اید و بیدار نشسته‌اید به حرف زدن، واژه‌ی منحصربه‌فرد خودتان را از دهانش می‌شنوید، کمی مکث و چند ثانیه سکوت می‌کنید، بعد یک‌دفعه مچ خودتان را می‌گیرید و تازه دوزاری‌تان می‌افتد که لابه‌لای واژه‌هایتان چیز دیگری هم جابه‌جا شده است و شما نفهمیده‌اید؛ جابه‌جا که نشده، خزیده، چنان نرم و ملایم سُر خورده که نه توجه‌تان را جلب کرده و نه توی ذوق‌تان زده. کم‌کم که هشیار شوید می‌بینید فقط واژه یکی نکرده‌اید، تنها واژه نداده‌اید و واژه نگرفته‌اید، دلی هم رفته از طرفین به طرف مقابل‌شان با کلمات و ای‌وای... واژه‌ها رفته‌اند و با خودشان دل برده‌اند، دل‌بری کرده‌اند. واژه‌ها خیلی زودتر از خودتان از اتفاق خبردار شده‌اند. واژه‌ها خودشان خبر شده‌اند.

تاکسی‌نارنجی

یک روزی هم این قد و هیکل گنده روی جاروبرقی نارنجی مادربزرگش می‌نشست و از این سر خانه به آن سرش ماشین‌سواری می‌کرد؛ مادربزرگش کوکب‌خانمی مهربان بود که دلش نمی‌آمد بچه را از روی جاروبرقی بلند کند تا خودش راحت‌تر و سبک‌تر جارو را پشت سرش بکشد، می‌نشست و جاروبرقی را هل می‌داد که بچه بازی‌اش را بکند.
بزرگ شدن چه لطفی دارد وقتی نه مادربزرگی هست، نه جاروبرقی دیگر ماشین می‌شود؟ بزرگ شدن چه لطفی دارد وقتی دعای مادربزرگش مستجاب نمی‌شود؟
مثلن از عصر که چادرمشکی‌به‌سر دنبال دل خواب‌دیده‌ام می‌گشتم در صحن حرم، یادم آمده که یکی از همین روزهای تاسوعا و عاشورای بچگی، بابا دست منِ پنج‌شش ساله را گرفت و علیرضای یکی‌دو ساله را روی دوشش سوار کرد و سه‌تایی رفتیم برای عزاداری سمت بازار طبق معمول. نزدیک ظهر، بعد از عزاداری دیدن و کلی راه رفتن، رسیدیم به هیاتی شاید همان اطراف که گویا بانی‌اش آشنای بابا بود. راه‌مان ـ راهم ـ ندادند؛ همان دم در به بابا گفتند که دخترتان با این لباس نمی‌تواند وارد قسمت ‌آقایان بشود، یا باید برود قسمت خانم‌ها بنشیند ـ که خب نشدنی بود؛ کوچک بودم و بدون مامان تنهایی نمی‌توانستم، سختم بود ـ یا که چادر سرش کند و برگردد. پنج‌شش ساله بودم. بلوز و دامن‌کوتاه مشکی پوشیده بودم با جواب‌شلواری و کفش سفید.

دنیای غریب خاطرات تصویری

تصویر
خانه‌ی عمه‌ی مادرم در محله‌ی قدیم‌شان ـ پیش از آن‌که کوبیده شود و آپارتمان چهار طبقه‌ای از خرابه‌اش برخیزد ـ پنجره‌ای داشت همین مدلی، که چشم اتاق پذیرایی را به کوچه‌ای بن‌بست روشن می‌کرد. شب چهارشنبه‌سوری‌ای که علیرضا داشت به دنیا می‌آمد، من را سپردند به عمه و راهی بیمارستان شدند. پسرعمه‌ی بزرگ مرا نشاند پشت پنجره که شاهکار آتش‌سوزی پسرانه‌ای که با رفقایش در کوچه راه انداخته بودند را تماشا کنم و شاید کم‌تر از بهانه‌گیری برای مامان بدخلقی کنم، و خودش رفت که به کوچه بپیوندد. پسرعمه‌ی کوچک که در کوچه داشت با بچه‌ها آتش می‌سوزاند، برگه‌ای که از دفتر مشقش کنده بود را آتش زد و از لای نرده‌ها به سمتم آورد تا من هم از آن پشت سهمی از ذوق مراسم‌شان ببرم لابد. کاغذ سفید داشت کم‌کم می‌سوخت و سیاهی‌هایش بیش‌تر می‌شد. همین‌طور که کاغذ را نزدیک می‌آورد تکه‌ای سیاه افتاد روی انگشت کوچک پای چپم. شروع کردم به گریه؛ ترسیده بودم، از فکر این‌که سوخته‌ام ترسیدم بیش‌تر. عمه با صدای گریه‌ام آمد بغلم کرد و از پشت پنجره برم داشت. کلی هم به پسرها تشر زد تبعا. با دیدن این عکس، دوباره یادم آمد که مجید آن‌شب کتک…
نوشتم «[می‌بینیم هم‌دیگر را،] وقت هست حالا» و نقطه گذاشتم و فرستادم. پیام فرستاده شده را دوباره خواندم و فکر کردم حالا اگر وقت نبود، اگر دیگر نشد که وقت بشود چه؟ دیدم هیچ‌کدام‌مان از خدا نامه نگرفته‌ایم که تا کی فرصت داریم؛ بعید نیست هربار، بار آخر باشد، بعید نیست بار بعدی وجود نداشته باشد. دل‌م بیش‌تر از آن‌که بگیرد، تنگ شد.

سرمشق (6)

سر زانوهایت را بتکان. بلند شو و راه بیافت. دنیا کی معطل تو مانده که بار دوم‌اش باشد؟

موی سپید را فلکم رایگان نداد

خب، یک وقتی هم تمام تلاش‌ت را می‌کنی و نتیجه نمی‌گیری؛ تمام زورت را می‌زنی و راه به جایی نمی‌بری. بالا و پایین می‌روی و نمی‌شود آخر، هیچ‌جوری زورت به تغییر اوضاع نمی‌رسد. راه درست، چاه درست، زمان و زمانه درست، اما چیزی مخفی هست که نمی‌گذارد بشود. اتفاقی که باید و انتظارش می‌رود نمی‌افتد. زمین و زمان را به هم می‌دوزی و آخر؟ هیچ؛ هیچ ِ هیچ. خسته و نالان می‌خزی گوشه‌ای و تن می‌دهی. می‌روی و دست می‌کشی؛ لااقل برای مدتی هم که شده بی‌خیال می‌شوی و فقط نگاه می‌کنی.
گاهی ـ در این سکوت و انفعال اجباری ـ خودش درست می‌شود و طبعن گاهی هم نه. گاهی هم زمانه آن‌قدر می‌چرخد و آن‌قدر زمان می‌گذرد که بالاخره از جایی جواب سوال‌های بی‌پاسخ آن روزگار ِ «چرا نه؟ چرا نمی‌شود؟ چرا نشد؟» می‌رسد. امان از لحظه‌ای که می‌فهمی مساله خود تو و راه و چاه و زمان و... نبودید، همه‌ی آن نشدن‌ها و پا نگرفتن‌ها آتش دیگری بوده که با «شدن» می‌توانسته دامن تو را بگیرد و مهربان‌کس ِ آگاه‌تری حواسش به دامن تو بوده که نسوزی.

پ. ن: موی سپید را فلکم رایگان نداد / این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام [رهی معیری]
راننده‌ی تاکسی دانه‌دانه‌مان را موقع پیاده شدن با «به خدا سپردم‌ات» بدرقه می‌کرد. روزم را ساخت مرد.

سرمشق (5)

میل به جاودانگی نداشته باشید؛ لااقل روی یک‌بار تمرینی بمیرید.

بخند عزیزم، شب غرق رازه...

در خانه‌باغ باز بود از صبح. عده‌ای آدم که هیچ‌کدام‌شان را نمی‌شناختم جز یکی دور هم بودیم، توی هم وول می‌زدیم؛ نمی‌شناختیم هم‌دیگر را، دیالوگی بین‌مان رد و بدل نمی‌شد، نشانه‌ی خاصی ـ چمدان مثلن یا پاسپورت ـ نداشتیم اما در یک چیز مشترک بودیم، گویا قرار به رفتن داشتیم. خارج؟ لابد. همه سرشان به کار خودشان بود. حواسم به تنها آشنای آن جمع غریبه بود که یک‌باره دیدم میان بازوهایش گیر افتادم. ماندیم به حرف زدن. جمله‌هایمان را یک‌به‌یک یادم هست. نگران بود. نگران بودم اما باز پشت همان تنهاگزاره‌ای که ازش مطمئن بودم قایم شدم و همان را در موقعیت امن بازیافته‌مان تکرار کردم. از پنجره می‌شد باغ را دید. تمام مسیر ماشین‌روی آسفالت باغ را برگ‌های زرد و نارنجی پوشانده بود. آسمان نارنجی شد و دم غروب بود که یکی انگار گفت باغ آتش گرفته. ولوله شد. همه از در و دیوار رفتند بیرون، به سمت مقصد، خارج، که انگار جایی پشت همان دیوارها بود. آشنایم را تنها گذاشتم در خانه و خودم دویدم بیرون. خداخدا می‌کردم همان‌جا بماند و نیاید در دل آتش، خودم از پس‌اش برمی‌آیم؛ نصف حواسم پیش او بود که سر جایش بماند و آسیبی نبیند، تن…

دست‌تنگی

جان من، دست‌تنگی فرق می‌کند با تنگ‌دستی؛ که دست‌تنگی البته همان تنگ‌دستی‌ست به نوعی، همان فقر است به وقت نداشتن، به وقت دور از دست بودنِ آن‌چه باید نزدیک باشد و نیست، آن‌چه باید همین اطراف باشد، شانه باشد، پناه باشد، امن و امان باشد، تکیه‌گاه باشد ـ حتا تو بگو کمی نامطمئن... ـ اما باشد. چه کسی تنگی را به «دل» محدود کرده فقط، آن‌هم وقتی می‌شود سال‌ها از خاطره‌ی عطرها و بوها، سده‌ها از یاد مزه‌ها و هزاره‌ها از حافظه‌ی دست‌ها نوشت؟
تنگ‌ترین دست، دستی‌ست که حافظه‌اش از یاد نبرده؛ بهانه گرفته و حتا بی‌هوا به هوای پیاده‌رو ـ به خاطره‌اش ـ چنگ زده تا دستی که روزی همین‌جا کنارش قدم زده را شاید از قعر زمان بیرون بکشد و نتوانسته.

سرمشق (4)

نمودار خودتان را رسم کنید، قبل از این‌که نمودارتان رسم شود.
من
از درخت انار تو
به وقت بلوغ شکوفه‌های بهارنارنج
سیب سرخ خواهم چید.

آخ از مسئولیت

دی‌شب، آخر حرف‌های وایبری‌مان، دستم را از راه دور گذاشتم روی شانه‌ی دخترم و نوشتم برایش «حرف می‌زنیم باز هم. حواسم به‌ت هست؛ روی من حساب کن» و بعد دیدم با قطار کردن این واژه‌ها پشت سر هم عجب مسئولیت سنگینی را به جان خریده‌ام؛ نه این‌که قبلش نگران حال دوست‌ها نبوده باشم، مسئول رفقایم نبوده باشم، پیگیرشان نبوده باشم، نه، اما با گفتن و نوشتن این جمله‌ها، به مسئولیتم جور دیگری رسمیت دادم و انگار قرارداد نوشتم که پای حرف و ارزش قولم بمانم.
مسئولیت سخت است؟ بله، هست. خیلی هم هست. مسئولیت کسی را قبول کردن هم از هر مسئولیتی سنگین‌تر است، مهم‌تر است، حساس‌تر است. سخت است، پس بزنم، پس بزنیم؟ نه طبعن. اندازه‌ی مسئولیت باید شد؛ وسیع و قوی. همه‌ی کارهای مهم و ارزشمند دنیا سخت‌اند ولی به نتیجه‌شان ــ هر چه بشود ــ می‌ارزند.

غم‌انگیزترین شادی دنیای من کی‌ه؟

کسی که در من از هفت‌جانی نخواهد مرد، دو دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد، صورت‌به‌صورتم خیره و بانفوذ زل می‌زند در چشمانم و با خشم و فریاد محکم تکانم می‌دهد که I won't give up... تا برم گرداند به زندگی.
و این غم‌انگیزترین شادی دنیاست.

آقای خوبی

اوایل فکر می‌کردیم کسی در همسایگی به مناسبت اتفاق بزرگ و شادی مثل ازدواج و تولد مهمانی بزرگی گرفته که این‌همه سر و صدای موسیقی کوچه و خیابان را برداشته. بعدها با تکرار این ماجرا، با یک حساب‌کتاب سرانگشتی و طرح این سوال که «مگر محله‌ی ما می‌تواند چند جوان دم بخت داشته باشد که هر عید در یکی از خانه‌های اطراف مراسم و جشن بزرگی برپا می‌شود؟» حدس زدیم که باید ماجرا چیز دیگری باشد.
حالا مدتی‌ست فهمیده‌ایم که در همسایگی‌مان، آقای خوبی‌ست که به بهانه‌ی اعیاد مختلف تعدادی بچه را از جایی مثل بهزیستی مهمان خانه‌اش می‌کند، برنامه‌ی جشن و شادی برایشان درست می‌کند، ناهار و شامی با هم هستند و می‌روند تا عید و برنامه‌ی بعدی. امروز هم از صبح صدایشان می‌آمد. ظهر که برای خرید بیرون رفتم دیدم دو اتوبوس جلوی در آن خانه پارک شده، در حیاط باز است و هرکسی هم بخواهد می‌تواند وارد شود؛ خیابان خلوت بود، ولی همان‌هایی هم که داشتند در پیاده‌روها قدم می‌زدند لبخند پهنی روی لب داشتند و از چشم‌هایشان پیدا بود که راضی‌اند و خوش‌حال. حالم خوب شد. رسمن فکر کردم به یک مهمانی عمومی دعوت شده‌ام؛ مهمانی واقعی…

سرمشق (3)

هیچ‌کس مسئول و موظف به خوب کردن حال تو نیست؛ خودت باید خوب باشی، باید بتوانی از پس خودت بربیایی. همیشه.

هوای قفس کشنده، بیرون پر از درنده، کجا بره پرنده

بر همان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز*

مرحوم آیت‌الله بروجردی در درسشان می‌گفتند: «مردم عقایدشان را از راه استدلال یاد نگرفته‌اند، مردم عقایدشان را از ما گرفته‌اند؛ من را دیده‌اند، معتقد شده‌اند. فقط زبان ما نبوده، عملکرد ما نیز برای مردم دلیل بوده است». آقای بروجردی، این قصه را زیاد نقل می‌کردند که دزدان به قافله‌ای حمله کرده و آن را غارت کردند. وقتی اموال دزدی را جمع کردند، بقچه‌ای را باز کردند. دیدند کاغذی داخل آن است. رئیسشان کاغذ را برداشت دید بسم الله نوشته. خدم و حشم را صدا کرد که صاحب بقچه را بیاورید. پیرزنی آمد. گفت: چرا این را نوشتی؟ گفت: نوشتم تا بسم الله اموالم را حفظ کند. رئیس دزدها گفت: «خب حفظ کرد، ببندید و به او پس بدهید تا برود». راهزنان اعتراض کردند که ما جان‌مان را به خطر می‌اندازیم که پولی گیرمان بیاید، تو حالا پس می‌دهی؟ رئیس رو به آن‌ها کرده و می‌گوید: «ما دزد مال هستیم، دزد عقیده که نیستیم. اگر این بقچه را می‌گرفتم، عقیده‌اش از بسم الله سلب می‌شد» این نوشته را جایی خوانده‌ام، نثرش کار من نیست. بعد از خواندن‌ش به این فکر کردم که ما خیلی مرد هستیم که صاحب اسم اعظم، خودش، بقچه‌ی «بسم الله»…

که هر لحظه من اعتبار تو هستم

اگر روزی، روزگاری، جایی، لازم شد دست‌تان را به هر دلیلی روی شانه‌ی کسی بگذارید و دل‌ش را قرص کنید که بزند به دل خطر، به چشم‌هایش خیره شوید و با لحن مطمئن و محکمی برایش بخوانید:
«نترس از زمانه که بی‌اعتبار است
که هر لحظه من اعتبار تو هستم»
ندیده‌ام، ولی به گمانم اعتبار این کلام معجزه کند.

به افتخار بنفش

از اولش این‌طوری نبود که بنفش را این‌قدر دوست داشته باشم؛ بنفش هم رنگی بود مثل سبز، مثل نارنجی، صورتی. اما خب راست‌ش دیدم نمی‌شود میان لیست موارد مورد علاقه‌ام جای رنگ خالی باشد. این شد که یک روز نشستم و با خودم صلاح‌مشورت کردم و دیدم می‌خواهم بنفش را دوست داشته باشم؛ بنفش صلاحیت دوست داشته شدن را دارد، آدم می‌تواند وقتی ازش پرسیدند چه رنگی را دوست داری سرش را باافتخار بالا بگیرد و جواب بدهد: بنفش!
می‌دانید، من سال‌هاست با دوست داشتن همه‌ی رنگ‌ها صلح کرده‌ام و پرچم سفیدم برای همه‌شان بالاست. حتا اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، باید اعتراف کنم که با دوست نداشتن‌شان هم به‌نوعی صلح کرده‌ام؛ با قهوه‌ای توافق کرده‌ام که دوست‌ش نداشته باشم. همین‌طوری. من حتا با دوست نداشتن قهوه‌ای هم مساله‌ای ندارم، کلی لباس خرت و پرت قهوه‌ای دارم اصلن، اما خب، باید رنگی هم باشد که در جواب چه رنگی را دوست نداری آدم لال و بی‌پاسخ نماند.
گاهی آدم برای پر کردن لیست دوست‌داشتنی‌ها و موارد مورد علاقه‌ی زندگی‌اش، دست به این بازی‌های جلف هم می‌زند؛ وگرنه که دوست‌داشتن را چه به دودوتا، چهارتا کردن.

سرمشق (2)

زیاد نباشید؛ حرام‌تان می‌کنند.

همان‌ها

من به حضور آدم‌ها، به انرژی و نیرویی که همراه‌شان دارند و برکتی که با خودشان می‌آورند اعتقاد دارم؛ به این که ذات بعضی وجودها امنیت قدیم غریبی است، این که بعضی‌ها نفس‌شان گرم است و مولّد، این که بعضی‌ها قدم‌شان سبک است و دست‌شان خیر، و این که بعضی‌ها نگاه‌شان قوت قلب است و چشم‌شان ندیده خواندن و نخوانده فهمیدن.
هر آدمی خواص منحصربه‌فرد خودش را دارد به یقین. هنر، آن‌ست که بلد باشی خاصیت‌هایش را ببینی، بفهمی، قدر بدانی.

زندگی در رئالیسم جریان دارد نه در فیکشن

این من ــ بله، خودم را عرض می‌کنم همین من ــ مدام از «امیدواری» و «نگه‌داشتن سرِ رشته» و «درست می‌شود» و «دیدن نشانه‌ها» و الخ، نوشته‌ام این روزها اما پیش‌شرط این‌ها را ننوشته‌ام؛ این‌جا و آن‌جا خیلی گفته‌ام از فرق در و دیوار، اما ننوشته‌ام.
بی‌واسطه بگویم تان که هرکجا به بن‌بست رسیدید قبل از هرکاری یک نکته‌ی خیلی‌خیلی مهم را بررسی کنید: این بن‌بست، این گرفتاری، این ایست، این مانع، این گیر، «درب» است یا «دیوار»؟ به هر ترفندی جواب‌ش را پیدا کنید. اگر درب باشد باز می‌شود، بالاخره یک روز به هر سختی که باشد باز می‌شود؛ اما اگر دیوار بود، زور بی‌خود نزنید. هیچ دیواری در دنیا نبوده که با در استادن و ابرام کردن، قربان‌صدقه رفتن، صبر و حوصله به خرج دادن و حتا شامورتی‌بازی باز بشود. کار دیوار، دیواری کردن است و کار درب هم فلان. از دیوارهای افسانه‌ای ِ یک‌باره بازشونده‌ی استثنایی هم حرف نزنید لطفن. زندگی افسانه نیست؛ زندگی در رئالیسم جریان دارد نه در فیکشن. خب، تا یادم نرفته خدمت‌تان عارض شوم که رعنا شمس هستم متخصص ممیزی درب و دیوار از تهران. راستی یادم بیاندازید همین روزها از تجر…

سرمشق (1)

نتیجه: راه در جهان یکی‌ست.

ازت متشکرم

یک. از افطار گذشته، میز افطار را جمع کرده‌ایم و نشسته‌ام پای تله‌ویزیون به سریال دیدن. پسرک رفته دنبال فوتبال شبانه با رفقایش و مامان در آشپزخانه فکر شام است و سحری ما. سریال شبکه سه تمام شده و دارم با خواننده‌ای که هیچ‌وقت دوستش نداشته‌ام ترانه‌ای را هم‌نفس می‌خوانم که تنها پس از یک‌بار شنیدن حفظ شده‌ام‌ش و به جانم نشسته.
دو. ساعتی از پایان سریال گذشته. جلوی آینه ایستاده‌ام موهایم را خشک کنم. چتری‌هایم را می‌ریزم توی پیشانی‌ام. دو تار موی سفید جدید لابه‌لای مشکی‌ها پیدا می‌کنم. با ذوق و تعجب به مامان که دارد از جلوی در اتاقم رد می‌شود اعلام می‌کنم «دو تار سفید جدید!» و فکر می‌کنم که هدیه‌ست. تارهای سپید هدیه‌ی روزهایی‌اند که بر سر ما و از سر ما می‌گذرند. سشوار به‌دست فکر‌ی‌ام که از هر روشی حساب کنی موی سپید برای مرد جذاب‌تر است و ای‌وای به جوگندمی‌ها و فلقل‌نمکی‌هایشان.
سه. نشسته‌ام پشت میزم پای کامپیوتر. باد خنک و سبکی از درب بالکن اتاق پذیرایی وارد خانه می‌شود، راه اتاقم را پیدا می‌کند، با بوی نم باران از سر و کولم بالا می‌رود، خودش را به پنجره می‌کوبد و راه خروج را …

You are not alone

پلی‌لیست درهمی دارم، یک‌باره و بدون پیش‌بینی چیزی اجرا می‌کند که گاهی سراسر مایه‌ی خوش‌حالی‌ست و گاهی هم آوار فاجعه‌ست.
داشتم کار خودم را می‌کردم و مشغول بودم که سر و کله‌ی مایکل جکسون با You are not alone پیدا شد. رفتم به یک روز زمستانی برفی. روزی که دوتا لیوان چای داغ دستم گرفتم و رفتم برای عکاسی توی حیاط‌. توی حوض خالی از آب‌مان برف خوب و تمیزی نشسته یود که کسی رویش راه نرفته بود، یک تکه شاخه‌ی خشک درخت پیدا کردم و نوشتم You are not alone و عکس گرفتم. راضی نبودم هنوز. یکی از لیوان‌های چای و بعد دومی را گذاشتم و باز عکس گرفتم. بهتر شد. راضی شدم. لایک نفر اول را یادم هست. عکس مال همان بهترین رفیق بود که خودش نفر اول عکس را دید و به اشاره‌ی انگشتی پسندید.
رسیده به But you are not alone / I am here with you / Though we're far apart ... به لبم خنده‌ای از یاد شیرینی چسبیده و با دهنی که از بغض کج و کوله است همراهش می‌خوانم You're always in my heart / But you are not alone ــ تو تنها نیستی.
تصویر
صدای کولر خانه‌ی خودمان از راست و صدای کولر همسایه‌ی پشتی از چپ می‌آید. در اتاقم را بسته‌ام سر ظهر گرما از ترس خنکی بیرون؛ باد کولر مستقیم و خیلی سرد است و مسلمن از طاقت منِ جوجه‌ماشینی با این ابهت‌ام خارج. جا خوش کرده‌ام پشت میزم، بلندبلند فکرهایم را توییت می‌کنم، دفترچه یادداشتی گذاشته‌ام زیر دستم اما و مهم‌ترها و اساسی‌ترهایش را روی کاغذ فکر می‌کنم.
چشمم می‌خورد به لیستی که قبل‌تر نوشته بودم از کارهایی که باید به‌شان رسیدگی کنم و از زمستان پارسال هنوز مانده؛ عقب‌ام. از قول و قرار «خودت را بنویس، روی کاغذ بنویس» دوم تا کلاس زبان، تا تکست‌ها و یادداشت‌ها، تا کتاب‌هایی که این چندماه فقط خریده‌ام و به جز شعرها هیچ‌کدام‌شان را نخوانده‌ام، تا همه‌ی مقاله‌هایی که دسته‌بندی شده باید بخوابم و بچسبانم‌شان به داشته‌های روزهای کلاس تفکر و خلاقیت و الخ.
زشت‌ترین کاری که می‌کنم هم ویدئوچک کردن رویدادهای پارسالِ شمسی و قمری همین موقع از روی تایم‌لاین است، که بابت این حجم از شناعت از خودم شرمنده‌ام و خجالت می‌کشم؛ قول داده‌ام تمام‌ش کنم، این آخرین بار باشد؛ نهایتن هم تا اول شهریور …

راست ِ گزنده

هر آدمی خاصیت‌های منحصربه‌فرد خودش را از روز اول دارد، ولی از همان روز اول خاص‌ترین و عزیزترین و یگانه‌ترین دیگری نیست. این «ترین»های عزیز با غربال زمان مدام رو می‌آیند و بعد عیارشان محک می‌خورد. با خودتان روراست و ضمنن عاقل باشید، و صرفن ــ تاکید می‌کنم صرفن ــ محض فان و شوخی طلب کنید: «یه جوری بگو فلان، که انگار هیشکیُ جز من و مثل من دوست نداری!». اگر طلب کردید و او هم گفت «فلان» به جای خوش‌احوالی، ناخوش‌احوال بشوید اتفاقن چون به احتمال زیاد راست نشنیده‌اید، یا خام و نپخته شنیده‌اید. راست گزنده، به از دروغ نوازنده.

که برای رسوایی دنبال بهونه‌ام...

رامش درون‌ام بیدار شده؛
یک چهارپایه‌ی چوبی قراضه پیدا کرده برای خودش، گذاشته روی بالکن باران‌زده‌ی دی‌شب که پر بود از بوی محمودآباد عزیز سال‌های نوجوانی و غربت معصوم دلتنگی چهارده سالگی... رفته روی‌ش نشسته و با نیم‌چه لب‌خندی روی لب و چشم‌هایی که برای مخاطب فرضی روبه‌روش هی شهلا می‌کند، دست‌های غمگین امیدوارش را توی هوا آرتیستی تکان می‌دهد و می‌خواند: «رودخونه‌ها، رودخونه‌ها! من‌م می‌خوام راهی بشم / برم به دریا برسم،‌ ماهی بشم، ماهی بشم». می‌خواهد غبار تنش را پاک کند. اصلن می‌خواهد تن هیچ‌کسی غبار نداشته باشد. از روی چهارپایه‌اش می‌آید پایین، می‌خواهد ته‌مانده‌ی هرچه خاطره‌ی خاکی‌ست را خاک کند. می‌خواهد حتا فراخوان بدهد همه‌ی اهل دنیا خاطره‌های خاکی را بیاورند با دست خودشان داوطلبانه معدوم کنند و حتا جایزه بگیرند و سبک بروند دنبال زندگی‌شان، دنبال امروز و فردایشان.
رامش درون‌ام خودش را می‌تکاند. لب‌خند می‌زند. راضی‌ست.

برای ثبت در تاریخ

روزهایی دارد بر من می‌رود که در بطن ترس، دل‌م روشن است؛ امید ملیح و ریشه‌داری در دل‌م دویده که ته دل‌م را قرص کرده، آن‌قدر که بزرگ‌ترین ترس همیشه‌ی سلامتی‌ام ـ کابوس‌های مرگ‌ناک شب‌های تا سحر گریه‌ام ـ هم دیگر آزارم نمی‌دهد، نترس و امیدوار شده‌ام.
روزگاری را می‌گذرانم که معجزات زیر و درشت‌ش ساعت به ساعت مطمئن‌ترم می‌کند که کسی هست که حواسش به من است؛ هرچه قبل‌تر گفته‌ام را شنیده و ثبت و ضبط و جمع کرده، و یکی‌یکی به پاس نمی‌دانم کدام نیکی در دجله انداخته‌ام دارد درهایی را به روی‌م باز می‌کند و راهی جلوی پایم می‌گذارد. راهم؟ راه آسانی نیست اما؛ خوبی‌اش این‌ست که از اول با چشمانی کاملن باز کفش و کلاه کرده‌ام و با دستانی که قبلن پُر کرده بودم عازم شده‌ام. خوبی‌اش این‌ست که این‌بار بدون توجیه‌های سرسری و چشم‌پوشی‌های کودکانه، دل‌م واقعن‌بالغانه همراهی‌ام می‌کند. دارم فکر می‌کنم که انگار خودش دستم را گرفته و می‌گوید «بیا»، هر جا هم که می‌خواهم کم بیاورم، می‌کِشدم، هل‌م می‌دهد؛ نمی‌گذارد این‌بار درجا بزنم.
ته این راه؟ اتفاقن روشنی عجیبی برایش تصویرشدنی است، اگر «خواستنی» در کار …
ارتباط، رابطه، دوستی، دوست داشتن، هنر رعایت فاصله‌هاست؛ شعور دانستن کجا بودن‌ها و نبودن‌ها، کم/زیاد بودن‌ها و نبودن‌ها، دور اما نزدیک بودن‌ها، نبودن اما از دور پاییدن و مراقب بودن‌ها.
رابطه، دوستی، عشق، شناسایی درست ِ وقت ِ فاصله‌هاست.

دنیایم در حال کوچک‌تر و خلوت‌تر شدن است این روزها

از پیچیدگی‌های بی‌مورد ِ بی‌سروته فراری‌ام، از آدم‌های بی‌خودی پیچیده و روابط پیچیده هم؛ آدم‌هایی با روابط پیچیده هم نه‌تنها هیچ جذابیتی برایم ندارند، از فهم‌م هم خارج‌اند و فاصله‌ام با این‌ها، بیش از حد معمولم است.
یک وقت‌هایی،‌ کاری به کار دنیا هم که نداشته باشی باز دنیا بدش نمی‌آید گه‌گاهی به تو کار داشته باشد. آدم‌ها و داستان‌های پیچیده را می‌آورد جلوی چشم‌ت و خب، تو ناگزیری از دیدن.
من هم می‌بینم. تصمیم گرفته‌ام کاری به کار دنیا و این پیچیدگی‌های حال‌به‌هم‌زن‌اش نداشته باشم، سرم را بیاندازم پایین، زندگی خودم را بکنم و فکر کنم که دنیا با ما آدم‌های ساده ــ اما نه طبعن ساده‌لوح ــ قطعن جای بهتری‌ست.
عکس این دخترم را می‌بینم در لحظه‌ی خداحافظی‌شان، اشک‌فشان، با لبخندی که تا متوجه اشک‌ها نشوی نمی‌فهمی دارد تمام زورش را می‌زند که خوش‌حال‌نمایی کند. دل‌م کنده می‌شود؛ با همه‌ی جانم ــ و نه از روی تعارفات همیشگی زنانه ــ قربا‌ن‌صدقه‌ی اشک‌هایش می‌روم. اسکرول می‌کنم می‌آیم پایین‌تر. عکس آن‌یکی دختر را می‌بینم، هندوانه‌خوران، خنک و حتمن خوش‌حال در کنار دوست. از دیدن خوش‌احوالی عکس لبخند می‌نشیند روی لبم. توی دل‌م خوشی‌شان را مدام می‌خواهم و پایدار و عمیق.
فکر می‌کنم شاید ــ که نه، حتمن ــ زندگی همین فاصله‌ی همین خوف و رجاءهای مدام‌ست؛ از این اشک به آن لبخند مثلن. کلیشه‌ست؟ هست.
گویا از خواص لاینفک شب‌نشینی‌های دخترانه این باشد که وقتی ساعت از سه گذشت، به حکم خاصیت آن ساعت لابد، یک پرده‌ی مرطوب شفاف بیاید بنشیند روی چشم‌های یکی‌شان؛ و آن‌یکی مجبور شود بالای منبر برود برایش و با همه‌ی وجودش، امیدوارانه، و از جایی که یقین از قلبش می‌جوشد بابت ادای دانه‌دانه این واژه‌هایش، بگوید: «داشتم چند روز پیش به رفیق‌ترینم هم می‌گفتم اتفاقن؛ ببین، انگار که همه‌ی روزهایی که به تلخی و سختی و ناسزایی گذشته، نه که قسمت واقعی تو، بل‌که ابزار و محک محکمی باشد برای درک خوش‌بختی امروزت که باور و شکر کنی‌ش هر ساعت و ثانیه.» آدمی‌زاد به راحتی قدر نمی‌شماسد، فلک انگار باید به ضرب و زور کاری کند که شکرگزاری یادش نرود.

آقای دسینی، آقای گالینابلانکا و باقی قضایا!

تعجب‌م از این‌جاست که با همه‌ی نظارت و دقت عجیبی که ـ ظاهرن ـ روی محتوای برنامه‌های رادیویی و تله‌ویزیونی می‌شود، هنوز باگ‌های عجیب‌غریبی در صحت یا سقم محتوای برنامه‌های به ظاهر ساده و کم‌اهمیت وجود دارد و حیرتم از این‌جاست که هیچ‌کسی ـ مخاطب البته، نظارت خود سازمان که هیچ! ـ نیست اعتراضی هم بکند.
مثال می‌زنم؛ پیش‌کسوت برنامه‌های مشارکتیِ آشپزی‌ْبهانه، جناب گلریز، «نرگسی» آموزش می‌دهد و نتیجه؟ شباهتی به سابقه‌ی ذهنی ما از این غذای سنتی ایرانی ندارد.
نرگسی‌ای که ما می‌شناسیم، برش‌های نسبتن کوتاهی از اسفناج است که در پیازداغ فراوانی که طلایی شده با آب خودش می‌پزد و در آخر با طعم‌دهنده‌ها مزه‌دار می‌شود. نرگس‌ها روی چمن قرار می‌گیرند و در ظرف کشیده می‌شوند؛ بدون آب اضافه، بدون این‌که در تابه را بگذاریم تا روی زرده‌ها بسته شود و زردی‌ش به سفیدی بزند.
نرگسی ما ادا اطوار بی‌خودی و پز فیلان ندارد جناب پیش‌کسوت، که با آب‌وتاب استناد می‌کنید به دستورهای قدیمی آشپزی: «این غذا نیازی به پیازداغ ندارد»، «با آب کم پخته می‌شود» آن‌هم درصورتی که پخت اسفناج ذاتن به آب نیاز ندارد از بس ک…

همه‌ی خستگیات، یک‌جا چند؟

تصویر
یک جمله برایش تایپ می‌کنم و می‌فرستم و وقتی جواب می‌دهد، می‌فهمم که اوه! گویا یک مصرعی، نوشته‌ی موزونی، چیزی ــ از همان‌ها که جایی می‌خواند/می‌شنود و بی‌که بخواهد می‌رود و در جان‌ش ته‌نشین می‌شود و روزی این‌طور بی‌خبر بالا می‌آید و گیرش می‌اندازد ــ برایش نوشته‌ام انگار؛ فوری سرچ می‌کنم و می‌بینم بله، تکه‌ای از یک ترانه‌ست اما همه‌ی ترانه را به خاطر نمی‌آورم. دانلودش می‌کنم و وقتی صدای رضا صادقی می‌پیچد توی اتاق که «تو دلم نقل یه حرفایی هست، که بگم می‌ری، نگم می‌میرم / بعضیا بدجوری عاشق می‌شن، عشق یعنی تو بمون، من می‌رم»، تازه دوزاری‌ام می‌افتد که «کِی، کجا و با چه کیفیتی» دموی کل آهنگ را شنیده‌ام... . همه‌ی تابستان پارسال، از اولین زیارت حرم شاه‌عبدالعظیم تا اوایل پاییز، رژه می‌رود جلوی چشم‌ام. زندگی‌های موازی را مرور می‌کنم و می‌بینم که چه دنیای پیچیده و بامزه‌ای‌ست واقعن؛ آن‌قدر که جای غصه خوردن و نخ‌کش کردن لباس‌مان با میخ گذشته، می‌شود لبخند زد و سعی کرد که به‌سلامت از کنارشان رد شد فقط.

حالا ــ ساعت 7:53 هجدهم اردی‌بهشت، بعد از ده بار گوش دادن «بخند» ــ کد یادآور…

آن‌چه زندگی هست، آن‌چه زندگی نیست

دوست‌مان امروز ویدئویی شئر کرد در اینستاگرام، که آقایی در خیابان استقلال از خانمی خواستگاری می‌کند و جواب مثبت می‌گیرد؛ جمعیت اطراف هم شادی‌کنان روی سرشان کاغذرنگی ـ به گمانم ـ می‌ریزند و دورشان شادی می‌کنند. طول این ویدئو به نظرم حتا هفده ثانیه‌ی استاندارد مجاز اینستاگرام هم نمی‌شود ولی به کفایت شادی واقعی آن لحظه‌ی بی‌نظیر را منتقل می‌کند. می‌گویم بی‌نظیر، چون چشم ما نه‌تنها عادت به دیدن این‌جور اتفاق‌ها ندارد، بل‌که عادت به دیدن هیچ‌چیزی ندارد؛ ندید بدیدی که شاخ و دم ندارد.
دنیای غر و حسرت می‌آید به ذهنم که کامنت‌ش کنم زیر ویدئو اما فقط می‌نویسم «ای‌جان». هر از گاهی هم می‌روم سراغ ویدئو، یک‌بار دیگر اجرایش می‌کنم و کامنت‌های زیرش را می‌خوانم. همه غر و طعنه زده‌اند و داغ دل‌شان هنوز از داستان «هپی» تازه‌ست.
به علی‌رضا نشان‌ش می‌دهم. می‌گوید «بله خب، شکی نیست که این‌ها دارند زندگی‌شان را می‌کنند؛ سوالم این‌جاست که پس ما داریم چه کار می‌کنیم واقعن؟»
زندگی ما، تسلسل سوال‌های ساده‌ی بی‌جوابی مثل این‌ست.
شب، زنی‌ست خسته که لیوان بزرگ چای داغ‌اش را بغل کرده؛ نسیم خنک ِ ساعت دوازده‌ونیم شب، بی‌اجازه از پنجره سر می‌کشد توی اتاق، دور لطاقت تن‌اش می‌پیچد، گیس‌های بلندش را کنار می‌زند و بی‌هوا پشت گردن‌ش را می‌بوسد.
شب، زنی مست بوسه‌ست که با لیوان بزرگ چای یخ کرده‌اش به خواب می‌رود... .
باید چیزی باشد، جایی، ظرفی - هر چه، قابل لمس ـ غیر از حافظه که بشود لبخند‌ها، التهاب چشم‌ها، بوها، گرمی‌ها، نرمی‌ها را تویش ذخیره کرد برای وقتی نداری‌شان؛ برای وقتی که دستت کوتاه‌تر از آن‌ست که دراز کنی و با چنگ‌زدنی به‌شان برسی. باید بشود لذت لحظه‌ها را قطره‌به‌قطره موبه‌مو کنسانتره کرد برای وقت دل‌تنگی و دوری و بعد، قطره‌ها را با احتیاط ـ انگار که اکسیر ـ یکی پس از دیگری چکاند توی گلوی دل.
پس چه غلطی می‌کنند این دانشمندها از صبح تا شب؟
یک‌شنبه بود؛ یکشنبه‌ی هفته‌ی اول اردی‌بهشت. دبیرستانی بودیم و برای مست شدن کافی بود بهار بشود، باران بگیرد و پسرک ویولنیستی باشد که بشود تخیل‌ش کرد. بهار بود، باران گرفت و پسرک ویولنیستی بود در دوردست‌های خیال، که به خاطرش می‌شد بی‌کله‌گی کرد؛ از آن بی‌کله‌گی‌های دخترکان دبیرستانی.
بهار بود. بعد از کلاس زبان یک‌شنبه باران گرفت. دل دخترک می‌تپید. عشق می‌خواست و عاشق پسر ویولنیست خیال‌ش شده بود. می‌دانید که، «آدم عاشق، قانع‌ست»*. به خریدن آلبوم تک‌نوازی ویولن قناعت کرد؛ چاره‌ای هم نبود. پسرک آن‌قدر دور و دست‌نیافتنی بود که تلاش فایده نداشته باشد.
بهار بود. بعد از کلاس یک‌شنبه باران به غایت تندی گرفت؛ آن‌قدر تند و شلاقی که در فاصله‌ی طی کردن عرض خیابان انقلاب تمام لباس رو و زیر، از مقنعه تا جوراب توی کفش خیس شد. موش آب‌کشیده شده بود دخترک با یار غارش؛ تاکسی هم سوارشان نمی‌کرد! آلبوم «قصر خیال»ئی که خریده بود توی کیف‌ش بود؛ سقف آسمان سوراخ شده بود، همه‌ی راه از خیابان وصال تا خانه را دویدند، نه به خاطر فرار از باران ـ که یکی از یکی دیوانه‌تر بودند برای باران ـ به شوق شنیدن ص…
من برایت از شعر می‌نویسم، شعر می‌نویسم، از شفا می‌نویسم، شفا می‌نویسم. تکلیف ما رعایت رویاهاست. زندگی در شفا ادامه دارد، عشق ادامه دارد، امید ادامه دارد. من هم یکی از میان شما، یکی از شما، از همین بسیاران بی‌دریغ‌ام. بسیارانی در من زیسته و من در بسیارانی زندگی کرده‌ام. ما زنده می‌مانیم، ما باید زنده بمانیم. شعر... خوب است، باران خوب است، بوسه خوب است؛ بوسیدن بی‌پایان در تو شدن، با تو شدن، از تو شدن.

ـــ سیدعلی صالحی، مقدمه‌ی «ما نباید بمیریم/ رویاها بی‌مادر می‌شوند»
پ. ن: سیدعلی صالحی و مقدمه این کتابش را بی‌نهایت دوست دارم.
می‌تونی راحت اعتماد نکنی، می‌تونی شریفانه بارها و بارها تا زمانی که مطمئن بشی آزمایش و آزمون کنی‌ش، می‌تونی - عاقلانه و دور از خوش‌بینی‌های احمقانه‌ی مرسوم - حتا یه گوشه کنج ذهن‌ت تو خفا و بی‌سروصدا، احتمال و درصدی منطقی برای بروز هر خطایی در نظر بگیری؛ اما از روزی که مطمئن شدی و سرتیفیکیت اعتماد ُ صادر کردی، دیگه حق نداری نگرانی‌ها و ترس‌هاتُ بازم بذاری جلوی چشم‌ت توی ویترین که خون به جیگر خودت و دیگران و روزگار بکنی.