پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2014
شب، زنی‌ست خسته که لیوان بزرگ چای داغ‌اش را بغل کرده؛ نسیم خنک ِ ساعت دوازده‌ونیم شب، بی‌اجازه از پنجره سر می‌کشد توی اتاق، دور لطاقت تن‌اش می‌پیچد، گیس‌های بلندش را کنار می‌زند و بی‌هوا پشت گردن‌ش را می‌بوسد.
شب، زنی مست بوسه‌ست که با لیوان بزرگ چای یخ کرده‌اش به خواب می‌رود... .
باید چیزی باشد، جایی، ظرفی - هر چه، قابل لمس ـ غیر از حافظه که بشود لبخند‌ها، التهاب چشم‌ها، بوها، گرمی‌ها، نرمی‌ها را تویش ذخیره کرد برای وقتی نداری‌شان؛ برای وقتی که دستت کوتاه‌تر از آن‌ست که دراز کنی و با چنگ‌زدنی به‌شان برسی. باید بشود لذت لحظه‌ها را قطره‌به‌قطره موبه‌مو کنسانتره کرد برای وقت دل‌تنگی و دوری و بعد، قطره‌ها را با احتیاط ـ انگار که اکسیر ـ یکی پس از دیگری چکاند توی گلوی دل.
پس چه غلطی می‌کنند این دانشمندها از صبح تا شب؟
یک‌شنبه بود؛ یکشنبه‌ی هفته‌ی اول اردی‌بهشت. دبیرستانی بودیم و برای مست شدن کافی بود بهار بشود، باران بگیرد و پسرک ویولنیستی باشد که بشود تخیل‌ش کرد. بهار بود، باران گرفت و پسرک ویولنیستی بود در دوردست‌های خیال، که به خاطرش می‌شد بی‌کله‌گی کرد؛ از آن بی‌کله‌گی‌های دخترکان دبیرستانی.
بهار بود. بعد از کلاس زبان یک‌شنبه باران گرفت. دل دخترک می‌تپید. عشق می‌خواست و عاشق پسر ویولنیست خیال‌ش شده بود. می‌دانید که، «آدم عاشق، قانع‌ست»*. به خریدن آلبوم تک‌نوازی ویولن قناعت کرد؛ چاره‌ای هم نبود. پسرک آن‌قدر دور و دست‌نیافتنی بود که تلاش فایده نداشته باشد.
بهار بود. بعد از کلاس یک‌شنبه باران به غایت تندی گرفت؛ آن‌قدر تند و شلاقی که در فاصله‌ی طی کردن عرض خیابان انقلاب تمام لباس رو و زیر، از مقنعه تا جوراب توی کفش خیس شد. موش آب‌کشیده شده بود دخترک با یار غارش؛ تاکسی هم سوارشان نمی‌کرد! آلبوم «قصر خیال»ئی که خریده بود توی کیف‌ش بود؛ سقف آسمان سوراخ شده بود، همه‌ی راه از خیابان وصال تا خانه را دویدند، نه به خاطر فرار از باران ـ که یکی از یکی دیوانه‌تر بودند برای باران ـ به شوق شنیدن ص…