پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2014
خواب می‌دیدم داره توی یه زمین خاکی که قرار بود روش خونه ساخته بشه راه می‌ره، عرق می‌ریزه و عبوس و زهر مار دولا می‌شه قلوه‌سنگا رو با دست و به‌سختی بلند می‌کنه و می‌اندازه پشت خط سفیدی که محدوده‌ی مالکیت زمینُ مشخص می‌کنه.
توی خواب چهارشنبه بود، از سر کار رسیده‌بودم خونه؛ از حموم اومده بودم بیرون، موهام خیس بود، چمدونمُ درست نبسته بودم، نگران پاسپورت بودم؛ مجبور بودم با بقیه برم سوئد، نمی‌خواستم برم. نمی‌دونم چی شده بود که سوئد رفتن خیلی مهم شده بود، اما موندن برام مهم‌تر بود. کلافه بودم و آماده‌ی رفتن نبودم. انگار یه چیزی این‌جا داشتم نیمه‌تموم، نیمه‌کاره، یه چیزی که باید حتا شده از راه دور حواسم به‌ش می‌بود و کمک و مراقبتم به‌ش می‌رسید.
نرفتم. با گریه و آخرش با بداخلاقی راضی‌شون کردم که اونا برن و خودشونُ به پرواز برسونن و نخوان که من باهاشون برم. بابا که دید دلم به رفتن نیست حرف آخرُ زد: نیا، بمون. توی راه ازشون جدا شدم؛ برگشتم. هنوز داشت تنهایی قلوه‌سنگا رو با دست جابه‌جا می‌کرد؛ چمدونمُ گذاشتم پشت خط سفید مرز مالکیت، و همین طور که داشتم با خودم می‌گفتم این‌جوری یه نفری که نمی‌شه، خ…
رجوع کردم به آرشیو وبلاگ. رفتم که دست یکی از مشق شب‌های قدیمی را بگیرم و از قعر زمان بیرون بکشم تا دوباره منتشرش کنم؛ پیدای‌ش نکردم، دست خالی برگشتم چون صادقانه‌تر حوصله‌ی گشتن نداشتم. سر راه اما، چشمم خورد به نوشته‌ای در مردادماه سال نود... یادم نیست چه شد و چرا نوشته‌امش، ولی رادیودرونم یک ساعتی هست که دارد می‌خواند: تو در من زندگی کردی، تو این رویا رو می‌فهمی خودت درگیر طوفانی، تو این دریا رو می‌فهمی... و کوتاه هم نمی‌آید.
دی‌شب قبل از این‌که خوابم ببرد یکی ناگهانی شروع کرد به خواندن بیتی در ذهنم، و از وقتی هم که بیدار شده‌ام در تاکسی و حتا همین حالا که پشت میز اداره نشسته‌ام و دارم متن زیر دستم را ویرایش می‌کنم، هی زیرلبی برای خودش زمزمه می‌کند:
آهای تو که یه «جونم»ت هزارتا جون بها داره بکش منُ با لبی که بوسه‌شُ خون بها داره
دلم می‌خواهد فکر کنم امروز روز خوب ختم به‌خیری خواهد بود.

🌱

بهشت من و پردیس و بهار من؟... همه‌اش همان «بهشت ِ من» تو باشد، مثلن.
وینک مِهرِ تو:
نبردْافزاری
           تا با تقدیرِ خویش پنجه در پنجه کنم.


احمد شاملو |
یک. رفتار خشونت‌آمیز پلیس آمریکا، شهروند سیاه‌پوست آمریکایی را می‌کشد و به دنبال آن مردم در شهرهای مختلف آمریکا به حکم دادگاه مبنی بر عدم پیگرد قضایی این پلیس سفیدپوست، واکنش نشان می‌دهند و سرسری از کنار ماجرا نمی‌گذرند. شهروندان مقابل حقوق دیگران احساس مسئولیت می‌کنند. مردم خودشان را از هم جدا نمی‌بینند؛ این یعنی سمپاتی، همان «چو عضوی به درد آورد روزگار...».

دو. برای نشریه‌ای سازمانی دنبال مطلبی می‌گردم درمورد تجربه‌های موفق زیباسازی فضای شهری که ترجمه کنم. جالب‌ترین نکته‌ای که در جست‌وجوهایم به‌ش رسیدم این‌ست که مردم برای شهرشان دل می‌سوزانند؛ خیلی‌ها دوست دارند هنرشان را خرج نمای شهر بکنند تا دیگران هم لذت ببرند و جالب‌تر این‌که هنوز به موردی برخورد نکرده‌ام که از دولت‌شان مطالبه‌ی مالی کرده باشد، اغلب دست کرده‌اند در جیب خودشان یا از NGOها کمک گرفته‌اند. منظور این‌که آنانی که کاری از دستشان برمی‌آمده دست روی دست نگذاشته‌اند تا نهاد قدرت‌مند دولت اولین قدم را بردارد، هرکس سهم خودش را پرداخته است به‌جای این‌که غرغر کند و ناله بزند.

سه. چند روز پیش که برمی‌گشتم خانه، خانمی مدتی طولانی…
از آینه بپرس
نام نجات دهنده‌ات را
آیا زمین که زیر پای تو می‌لرزد
تنهاتر از تو نیست؟


فروغ فرخ‌زاد |

مورد نه‌چندان عجیب یک در وطنِ خویش غریب

دکتر برگشت پشت میزش و گفت: مورد شما عجیب و حتی می‌توانم بگویم نادر است. معمولا بیمارانی که به من مراجعه می‌کنند به خاطر شغل یا سبک زندگی نادرست، مهره‌های گردن‌شان رو به جلو خم شده و تعدادی از دیسک‌هایشان تحت فشار است؛ اما می‌بینم که گردن شما خلاف بقیه به سمت عقب و رو به بالا انحراف پیدا کرده و از محورش خارج شده است. دختر همین‌طور که دکمه‌های یقه‌ی مانتویش را می‌بست با خنده‌ای که یعنی خیلی برایم مهم نیست گفت «حالا کی می‌کُشد بالاخره؟» دکتر جدی‌تر از آن بود که توجهی به شوخی بکند، جواب داد: کشنده نیست؛ تقریبا هیچ‌کس از آرتروز گردن نمرده. دختر نشست روی صندلی روبه‌روی میز دکتر و مقنعه‌‌اش را روی سینه‌اش مرتب کرد. دکتر عینکش را روی چشم‌اش میزان کرد، خودکاری که دستش بود را توی مشت راستش گرفت و در حالی که برای بار آخر در نور به رادیوگرافی نگاه می‌کرد پرسید: گفتی شغل‌ت چی‌ست؟ دختر همین‌طور که داشت نسبت تعداد تارهای سفید به مشکی موی فلفل‌نمکی دکتر را کشف می‌کرد گفت «نگفتم». دکتر عکس رادیوگرافی را برگرداند داخل پاکت و داد دست دختر؛ تکیه داد به صندلی: خب، گفتم که مورد تو به عنوان ی…