پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2015

Felice di conoscerti!

امشب سوار تاکسی پیرمردی شدم که به‌غایت محترم و باسواد بود و اهل دل. آشنا به زبان ایتالیایی، و شنونده‌ی حرفه‌ای موسیقی. مشکی پوشیده بود و عرق‌چین سفیدی هم روی سرش داشت؛ یک تار موی مشکی نمی‌توانستی توی صورتش پیدا کنی. دم پارک لاله که داشتم چک‌این می‌کردم بی‌مقدمه پرسید اینترنت داری؟ گفتم بله. گفت آخرین آهنگ معین را سرچ کن بگذار گوش بدهیم. گفتم کدام؟ گفت «هوای خونه». رویم نشد بگم با این اینترنت افتضاح، تا من سرچ کنم و دانلود بشود رسیده‌ایم آزادی؛ کمی توی لیست مدیاپلیرم گشتم و دیدم روی گوشی‌م ندارم، گفتم نیست. شمال هست. گوش می‌کنید؟ گفت «آغوش» را هم پیدا کنی خیلی‌خوب است. گفتم نه فقط همین شمال هست، سری تکان داد که «کاچی به ز هیچی»، صدایش را تا آخر بلند کردم و گوشی را گذاشتم روی داشبورد. حس اعتماد غریبی بود آن ساعت از شب؛ بی‌کلگی هم کمی شاید. ولی می‌دانید، انرژی آدم‌حسابی‌ها انکارکردنی نیست؛ جلوتر یقین کردم. گفت آهنگی هست از انریکو ماکیاس؛ تا همین چندسال پیش تله‌ویزیون زیاد پخشش می‌کرد. خدابیامرز ویگن هم آهنگ برگ خزانش را روی ملودی همین خواند. بگذارم گوش کنی؟ گفتم برگ خران …
گفته‌اند آسمان همه‌جا یک رنگ است؛ ولی من به چشم خودم دیده‌ام که بعضی آسمان‌ها آبی‌تر است، بعضی کشورها کشورتر، بعضی ثروت‌ها ثروت‌تر، بعضی نژادها نژادتر، بعضی جان‌ها جان‌تر، بعضی حقوق‌بشرها حقوق‌بشرتر.

بترک دخترکم

جمعه‌های کودکی خیلی خوشبخت بودم؛ آن‌قدر که نمی‌توانید فکرش را بکنید. صبح بیدار می‌شدیم و با صدای صبح جمعه با شما صبحانه می‌خوردیم دور هم، بعد شال‌وکلاه می‌کردیم سمت خانه‌ی بابابزرگم، خانه‌ی بابای بابا. من از این‌که هی سوار تاکسی بشویم و ماشین عوض کنیم ذوق می‌کردم. از بچگی هم دلم برای مسیرهای طولانی‌تر غنج بیش‌تری می‌زد؛ مثلن آن مغازه‌ی کفش‌فروشی را برای خرید دوست‌تر داشتم که نزدیک مهدکودک بود، نه آنی که سر کوچه‌مان بود و اتفاقن ویترینش حداقل دوبرابر بزرگ‌تر بود. روزهای جمعه‌ی خانه‌ی بابای بابا، بهشت من بود. چون رسمن هر غلطی دلم مي‌خواست می‌کردم و هر خرابکاری‌ای هم می‌کردم کسی اجازه نداشت دعوایم کند؛ یکی بود که قبل از رسیدن توبیخ‌های مامان‌بابا، از پشت سیبیل‌های پهن و پرپشتش بگوید «ولش کن چی کارش داری؟» و این‌طوری من ول می‌شدم و هیچ‌کسی تا شب به کارم کار نداشت. مادربزرگم زن دهن‌گرمی بود. هست هنوز! از این زن‌هاست که بچه‌های کوچک می‌میرند برایش بس که قصه بلد است و می‌تواند از صبح تا شب و از شب تا صبح قصه بگوید، بدون این‌که حوصله‌شان سر برود. راستش مامان‌کوکی (مامان مامان) را آن وقت‌ها خ…