پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2017

بیایید عشق را یک‌بار دیگر تعریف کنیم

آدمی که بی‌مهابا، ساعت ۱۲ شب ماشین می‌گیرد و پشت در خانه‌ای سبز می‌شود، صبر می‌کند که کسی را فقط یک نظر از دور ببیند و برود، حتا نمی‌بیندش و می‌رود، دیوانه نیست. دلش گیر کرده. عاشق است لابد. عشق دیوانگی‌ست؟ این که کسی را از جان و دل بخواهی؟ این خود عقل است که.

آدمی

تصویر
بعد دیدم که من همیشه انگار واله و شیدا بوده‌ام؛ بس که از عشق و آدم‌ها گفته‌ام و نوشته‌ام، فارغ از این‌که الزامن آن بیرون آدمی باشد یا عشقی...

تو چرا بازنگشتی دیگر؟*

اعتراف کنم؟ اگر به من بود، بیست سالگی می‌کردم؛ همین امروز که آن‌طرف‌ها، سمت تو ام، پشت در خانه‌ات سبز می‌شدم، در می‌زدم، در را که باز کردی، توی چارچوبِ در خودم را جا می‌دادم، توی چشم‌هایت نگاه می‌کردم و می‌گفتم: بیا انگار کنیم هیچ اتفاقی نیافته، بیا و برگردیم به پاییز و دیگر به پاییز برنگردیم. بیا برگردیم، به هم.
کاش بیست ساله بودم. چند سال از بیست‌سالگی‌مان گذشته؟ کاش باز هم بیست‌ساله دوستم می‌داشتی نامرد.


*هـ. الف. سایه