۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

این صندل رسوایی، این صندل رسوایی...

1️⃣• من از این مدل آدمام که بدون این که بخوام هرچیز با جزییات یادم می‌مونه؛ اتفاقا و خاطره‌ها با المان‌های ریز و دقیق تو ذهنم ثبت می‌شه. برای همین از یه آهنگ، یه خیابون، یه بیت شعر، یه بو، یه هرچی هزارتا خاطره و‌ تصویر میاد جلوی چشمم و بالعکس؛ یه آیدنتیتی ممکن‌ه برای آدما فقط به آیدنتیتی باشه ولی برای من یه کوه معنی و حرف و تفسیر. برای همین وقتی جمعه بیدار شدم و دیدم بابا برای مامان نسترن سرخابی آورده گذاشته تو لیوان روی میز ناهارخوری، یه لحظه تشنج خیلی خفیفی به‌م دست داد و فکر کردم یا خودم با یکی کات کردم که رفته از باغچه‌ی حیاطش برام گل کنده یادگاری آخر رو داده خودم داغم حالیم نیست، یا قراره کات کنم که خب کف دستی که مو نداره، بِکن!

2️⃣• جمعه از ظهر به بعد تنها روزی‌ه که من خونه‌ام و می‌تونم خونه‌ی سفیدمون رو توی نور روز تماشا کنم، و کی‌ه که ندونه من عاشق نور طبیعی روزم و می‌تونم حتا با یه تاش نور طبیعی که افتاده روی فرش جشن بگیرم؟ هورمون نشاط خونم از نور و بوی گل‌های توی خونه و توی حیاط و سکوت بی‌نظیر اون ساعت که چیزی شبیه معجزه‌ست و باد، انقد بالا رفت که بی‌خیال خورش ریواس تازه‌ی مامان شدم رفتم کباب گرفتم که بعد از سرویس تابستونی کولر علیرضا ناهار بخوریم.

من انقد خونه نیستم که از ذوقم داشتم برای دقیقه به دقیقه‌ی اون روز برنامه می‌ریختم که هیچی رو از دست ندم؛ داشتم به ثانیه‌هام لذت تزریق می‌کردم که کش بیاد و دیر تموم شه. بعد از ناهار سمیرا رو دعوت کردم، کیک پختم، سینی میوه درست کردم، مناظره دیدیم و توییت کردیم انگار که تو استادیوم آزادی داریم تیم مورد علاقه‌مون رو‌ تشویق می‌کنیم، حرف زدیم، حرفای خوب زدیم، حرف زدیم… تا معنی روز جمعه عوض شد.


3️⃣• گفتم که. شما می‌گی ماست، من یادم میاد کی ماست هلوی منو قبل از این که برسم ناخنک زده‌بود. می‌گی کیک یخچالی، من یاد اسنپ می‌افتم. می‌گی شجریان، یاد فال حافظ تقاطع بلوار کشاورزـ‌کارگر می‌افتم و اون غزل رو تا ته می‌خونم. می‌گی عباس‌آباد، لوکیشن دقیق پارک ماشین جلوی داروخونه صبا میاد جلوی چشمم. و خب می‌دونین؟ خیلی از اینا «ای خاطره‌ات پونز نوک‌تیز کف کفشم» هستن که فرو‌ می‌رن همه‌ش حتا اگه زخم نکنن.
من ولی یه چیزی رو ناخودآگاه برای بقا کشف کردم؛ خیابون‌هایی که با آهنگا خاطره دارن برام رو جرأت می‌کنم یه بار دیگه با یه آهنگ جدید می‌رم به جای این‌که با همون آهنگ تکرارش کنم.
غذایی که به خاطر کسی عاشقش شدم و اون رو مدام یادم میاره، به خاطر یه مهمونی خفن دیگه و دست‌پخت بی‌نظیر خاله‌ام می‌خورم.

راست‌ترش رو بگم؟ وقتی خاطره‌ی ثانویه رو اُوِررایت می‌کردم تا الان، هیچ‌وقت یادم نرفته اون خیابون، اون آهنگ، اون غذا اولین‌بار چرا به خاطرم سپرده‌شد، ولی خب شما که غریبه نیستید! دیگه لااقل فرو‌ نرفت.


حالا از جمعه تا حالا، معنی نسترن رو با سه‌گانه‌ی «نور/کیک/کباب» عوض کردم. نسترن سرخ روی میز و هیچ نسترن دیگه‌ای توی دنیا حتا برای ثانیه‌ای حالم رو بد نمی‌کنه؛ اون جمعه‌ی نسترن‌زده رو از یادم نبرده، ولی پونزش رو از کف کفشم کنده.