۱۳۹۴ شهریور ۱۲, پنجشنبه

این که آدمی شبی، نصفه‌شبی از دردی که دروغ توی جانش کاشته حرف می‌زند و ادعا می‌کند «آن‌قدر که زخم «دروغ شنیدن» کاری‌ست، درد تنهایی جان‌کاه نیست»، معنی‌اش این نیست که از سال و روزهای خیلی رفته چیزی توی دلش سبز و زنده مانده یا حتا گفت‌وگویی تلفنی و شنیدن ـ حالا دیگر ـ مضحک‌ترین جمله‌ی ممکن حالش را منقلب کرده و الخ.

نه! یک چیزهایی هست که اتفاقن نمی‌خواهم بگویم «زخم» است. چیزی‌ست که در عمق جانش رسوخ می‌کند و کم‌کم به کنه جانش می‌نشیند؛ می‌رود در ناخودآگاه او، اصلن خودش می‌شود انگار. آن‌قدر در آدم می‌شود که دیگر دیده هم نمی‌شود، آزار نمی‌دهد، اذیتش نمی‌کند و روحش را چه در جمع و چه در انزوا نمی‌خورد. ولی یک شبی، نصفه‌شبی، وقتی، بی‌وقتی می‌آید که آدم می‌فهمد هزار و یک شب دیگر هم اگر بیاید و برود این درد از روح و تنش بیرون نمی‌رود و تاابد با تلنگرها و یادآورهایی بیدار می‌شود تا بترساندش. خلاصه که، شاید کسی از درد تنهایی نمرده باشد، ولی یقینن شبی، نصفه‌شبی، وقتی، بی‌وقتی از درد دروغی که شنیده می‌میرد بالاخره.