‏نمایش پست‌ها با برچسب از «دوستش دارم»ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از «دوستش دارم»ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ خرداد ۱۱, شنبه

آشکارا نهان کنم تا چند؟*

یک روزهایی هم وسط روزمرگی، وسط هزار کار و برنامه‌ی بی‌امان، حتی آن وقت‌هایی که از در و دیوار و زمین و آسمان مشغله می‌بارد و لیوان چای کارمندی ده بار از دهن می‌افتد و دست آخر نوشیده نمی‌شود، توده‌ای کنج سینه‌ی آدمیزاد شروع می‌کند به تقلا کردن و خودی نشان دادن؛ فضایی به قدر یک مشت زیر لبی چیزهایی می‌گوید که دل بدهی یک کلام بیش‌تر نمی‌شنوی: «دوستش دارم!»
و این را آن‌قدر محکم می‌گوید، آن‌قدر بی‌قید و شرط می‌گوید، آن‌قدر جسورانه می‌گوید، آن‌قدر روشن می‌گوید که مگر راهی می‌ماند جز این‌که این چشمه‌ی نور ـ این نور محض ـ را دستت بگیری و بپاشی به سر و روی آینه که بشکفد و چشمش روشن شود، اصلا ببری توی خیابان جلوی چشم مردم ـ این مردم دل‌مرده و یخ زده ـ بچرخانی که ظلمات زیر پوست شهر را بخشکانی؛ بعد از این همه نور رمنده گل کنی، میوه بدهی، رها شوی. رها شوی.


* دوست می‌دارمت به بانگ بلند [ــ عراقی، عشاق‌نامه]

۱۳۹۸ خرداد ۵, یکشنبه

Better Called Love

این بشر، این مرد خیلی عجیبه.
آدم هر لحظه می‌تونه یاد یه تیکه از صورتش بیافته، بعد دست آخر فکرشو ببره سمت چشم‌هاش و اون نگاهش و حال غیر قابل توصیف ته‌نشین شده تو عمق چشماش که شده حرف و حال اینکریپت شده‌ی بین خودمون دو تا، که هیشکی جز خودمون دوتا نمی‌تونه دیکریپتش کنه... بعد هی دلش تنگ شه. هی دلش تنگ شه. هی دلش تنگ شه.

خیلی عجیبه این پسره.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

۱۸ اردیبهشت

دلم می‌خواست این‌جا یه چیزایی بنویسم برات، حرفای مهم، حرفای خیلی حرف، از اونا که وقتی می‌گیمش صدای جفتمون از اینی که هست جدی‌تر می‌شه و نگاهامون نافذتر… یه جوری بنویسم که هیشکی نفهمه جز من و تو، آخرش هم بنویسم: من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی؛ بعد دیدم حرف دوست‌داشتن، حرف خاطرخواهی، فارغ از کثرت و تنوع کلام و زبان، همه‌جای دنیا قابل فهم و ترجمه و تفسیره.
پ. ن: گاهی آدمی که خودش و کارش حرف‌های قشنگ تو کتاب‌ه، برای اسم یکی چند تا دونه حرف می‌شه.

۱۸ اردیبهشت مبارک منه.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

۱۳۹۷ آبان ۲۷, یکشنبه

Based on a true story...

زن، با صدایی که دیگر می‌خواست آشفته نباشد گفت: «... نه این‌که با کلام شاعرانه بخواهم دلبری کنم، نه؛ اما هر وقت ـ وسط این کثافت که از در و دیوار می‌بارد، وسط این‌جایی که هیچ چیزش خوب نیست ـ به تو که فکر می‌کنم ته دلم روشن می‌شود، پشتم گرم می‌شود.» مرد، همان‌طور که به سکوت ادامه می‌داد دستش را زیر گردن زن کمی جابه‌جا کرد و با انگشتان دست دیگرش زلف‌های پریشانش را از روی پیشانی گرد و بلند زن را به پشت گوش‌های کوچکش هدایت کرد و با صلابتی که در آرامش غرق شده بود زمزمه کرد «آرام بگیر. جای تو امن‌ترین جای دنیاست؛ همین‌جا، بین دو بازوی من.»


۱۳۹۶ بهمن ۵, پنجشنبه

بنویس از چشماش بذار شب روشن شه

دویست سی‌صد متر مانده بود تا خانه. ماشین پیچید توی خیابان. پریدم وسط حرفش: «یه چیزی بگو من بنویسم در موردش امشب». گفت «چی آخه مثلا؟». گفتم «هرچی. یه چیزی که مجبورم کنه بنویسم فقط». گفت «برو بنویس «چشم‌هایش» امشب». قید جمله‌اش هنوز توی هوا چرخ می‌خورد که گفتم «مرسی منو رسوندی. خدافظ. رسیدی خبر بده» بوسیدمش و از ماشین پیاده شدم.
بقیه‌ی راه را از چشم‌هایش نوشتم؛ آسمان ابری بهمن پر از ستاره‌های چشمک‌زنی شد که درشت‌ترین و براق‌ترین‌شان مال من بود. 

۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

ارتباط، رابطه، دوستی، دوست داشتن، هنر رعایت فاصله‌هاست؛ شعور دانستن کجا بودن‌ها و نبودن‌ها، کم/زیاد بودن‌ها و نبودن‌ها، دور اما نزدیک بودن‌ها، نبودن اما از دور پاییدن و مراقب بودن‌ها.
رابطه، دوستی، عشق، شناسایی درست ِ وقت ِ فاصله‌هاست.