‏نمایش پست‌ها با برچسب رادیو نعنا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رادیو نعنا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

دختر داشت معصومیت لباس سفید را با کمک مرد می‌کشید توی ماشین گل‌زده‌ای که همه دست‌زنان و جیغ‌زنان و هلهله‌کنان دورش جمع شده بودند و منتظر بودند تا راه بیافتد... «تو که جون ِ منی، عمر منی» و ماشین راه افتاد. در خلوت ماشین دختر خسته به پسر لبخند می‌زد و با دست چپش اشاره می‌کرد که دوباره دور میدان آزادی را بچرخد... «کویرم و انگار که بارون منی» دختر به دور دوم و سوم و چهارم هم راضی نشده بود؛ دختر گفته بود شب عروسی مامان‌اینا بابا مامان را سه بار دور میدان آزادی چرخانده، ما باید بیش‌تر بچرخیم پس! تازه آن موقع روی برج نوربازی هم نبوده، دل‌ت می‌آید نچرخیم؟ ببین برج آزادی را وقتی آن‌طور لامذهب بنفش می‌شود و باز هم خندیده بود. دندان‌های سفید پسر از شدت خنده پیدا بود... «تو تموم عشق این دیده‌ی گریون منی» و ماشین گل‌زده فید شده بود به عکس‌های بچگی‌شان، عکس‌های مدرسه‌شان، فارغ‌التحصیلی، کوه‌ها و پیک‌نیک‌ها و بعدترش سفرهای دونفره‌ی سکرت‌شان و رسیده بود به عکس‌های نامزدی... داشت می‌خواند «تویی نبض خوب تکرار» و دختر توی بغل پسر جابه‌جا شد، بیش‌تر فرو رفت. پسر که قدش بلندتر بود، کمی سرش را خم کرد و موهای دختر را بوسید... «دلمُ از من گرفتی، نمی‌دونی چه قشنگ بود اشتباهت». تله‌ویزیون را خاموش کرد. دختر را محکم‌تر به خودش فشرد.



|کویر ـ شهرام صولتی| ـ |تهیه‌کننده: رادیو نعنا|

۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه

رجوع کردم به آرشیو وبلاگ. رفتم که دست یکی از مشق شب‌های قدیمی را بگیرم و از قعر زمان بیرون بکشم تا دوباره منتشرش کنم؛ پیدای‌ش نکردم، دست خالی برگشتم چون صادقانه‌تر حوصله‌ی گشتن نداشتم. سر راه اما، چشمم خورد به نوشته‌ای در مردادماه سال نود... یادم نیست چه شد و چرا نوشته‌امش، ولی رادیودرونم یک ساعتی هست که دارد می‌خواند:
تو در من زندگی کردی، تو این رویا رو می‌فهمی
خودت درگیر طوفانی، تو این دریا رو می‌فهمی... و کوتاه هم نمی‌آید.

۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

ازت متشکرم

یک. از افطار گذشته، میز افطار را جمع کرده‌ایم و نشسته‌ام پای تله‌ویزیون به سریال دیدن. پسرک رفته دنبال فوتبال شبانه با رفقایش و مامان در آشپزخانه فکر شام است و سحری ما. سریال شبکه سه تمام شده و دارم با خواننده‌ای که هیچ‌وقت دوستش نداشته‌ام ترانه‌ای را هم‌نفس می‌خوانم که تنها پس از یک‌بار شنیدن حفظ شده‌ام‌ش و به جانم نشسته.
دو. ساعتی از پایان سریال گذشته. جلوی آینه ایستاده‌ام موهایم را خشک کنم. چتری‌هایم را می‌ریزم توی پیشانی‌ام. دو تار موی سفید جدید لابه‌لای مشکی‌ها پیدا می‌کنم. با ذوق و تعجب به مامان که دارد از جلوی در اتاقم رد می‌شود اعلام می‌کنم «دو تار سفید جدید!» و فکر می‌کنم که هدیه‌ست. تارهای سپید هدیه‌ی روزهایی‌اند که بر سر ما و از سر ما می‌گذرند. سشوار به‌دست فکر‌ی‌ام که از هر روشی حساب کنی موی سپید برای مرد جذاب‌تر است و ای‌وای به جوگندمی‌ها و فلقل‌نمکی‌هایشان.
سه. نشسته‌ام پشت میزم پای کامپیوتر. باد خنک و سبکی از درب بالکن اتاق پذیرایی وارد خانه می‌شود، راه اتاقم را پیدا می‌کند، با بوی نم باران از سر و کولم بالا می‌رود، خودش را به پنجره می‌کوبد و راه خروج را به سمت حیاط خلوت پشت اتاق پیدا می‌کند؛ صدای کسی که هیچ‌وقت دوستش نداشته‌ام را با خودش نمی‌برد اما و می‌گذارد هنوز «ازت متشکرم رویای روشن» بخواند زیر گوشم. شب سبکی‌ست. بیرون هم باران می‌آید و من؟ یک :‌) ِ سبک‌م امشب.

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

You are not alone

پلی‌لیست درهمی دارم، یک‌باره و بدون پیش‌بینی چیزی اجرا می‌کند که گاهی سراسر مایه‌ی خوش‌حالی‌ست و گاهی هم آوار فاجعه‌ست.
داشتم کار خودم را می‌کردم و مشغول بودم که سر و کله‌ی مایکل جکسون با You are not alone پیدا شد. رفتم به یک روز زمستانی برفی. روزی که دوتا لیوان چای داغ دستم گرفتم و رفتم برای عکاسی توی حیاط‌. توی حوض خالی از آب‌مان برف خوب و تمیزی نشسته یود که کسی رویش راه نرفته بود، یک تکه شاخه‌ی خشک درخت پیدا کردم و نوشتم You are not alone و عکس گرفتم. راضی نبودم هنوز. یکی از لیوان‌های چای و بعد دومی را گذاشتم و باز عکس گرفتم. بهتر شد. راضی شدم. لایک نفر اول را یادم هست. عکس مال همان بهترین رفیق بود که خودش نفر اول عکس را دید و به اشاره‌ی انگشتی پسندید.
رسیده به But you are not alone / I am here with you / Though we're far apart ... به لبم خنده‌ای از یاد شیرینی چسبیده و با دهنی که از بغض کج و کوله است همراهش می‌خوانم You're always in my heart / But you are not alone
ــ تو تنها نیستی.
صدای کولر خانه‌ی خودمان از راست و صدای کولر همسایه‌ی پشتی از چپ می‌آید. در اتاقم را بسته‌ام سر ظهر گرما از ترس خنکی بیرون؛ باد کولر مستقیم و خیلی سرد است و مسلمن از طاقت منِ جوجه‌ماشینی با این ابهت‌ام خارج. جا خوش کرده‌ام پشت میزم، بلندبلند فکرهایم را توییت می‌کنم، دفترچه یادداشتی گذاشته‌ام زیر دستم اما و مهم‌ترها و اساسی‌ترهایش را روی کاغذ فکر می‌کنم.
چشمم می‌خورد به لیستی که قبل‌تر نوشته بودم از کارهایی که باید به‌شان رسیدگی کنم و از زمستان پارسال هنوز مانده؛ عقب‌ام. از قول و قرار «خودت را بنویس، روی کاغذ بنویس» دوم تا کلاس زبان، تا تکست‌ها و یادداشت‌ها، تا کتاب‌هایی که این چندماه فقط خریده‌ام و به جز شعرها هیچ‌کدام‌شان را نخوانده‌ام، تا همه‌ی مقاله‌هایی که دسته‌بندی شده باید بخوابم و بچسبانم‌شان به داشته‌های روزهای کلاس تفکر و خلاقیت و الخ.
زشت‌ترین کاری که می‌کنم هم ویدئوچک کردن رویدادهای پارسالِ شمسی و قمری همین موقع از روی تایم‌لاین است، که بابت این حجم از شناعت از خودم شرمنده‌ام و خجالت می‌کشم؛ قول داده‌ام تمام‌ش کنم، این آخرین بار باشد؛ نهایتن هم تا اول شهریور پشت دستم نمی‌زنم برای تنبیه و با خودم کاری ندارم، اما بعدش... و ای‌وای از بعدش اگر سرم را نیاندازم پایین و برنگردم سر زندگی جدیدی که اعلام رسمی‌اش در سفر اصفهان امسال بود (که ای‌وای از سفر اصفهان).
این وسط اما، میان این‌همه رخوت و درماندگی، یکی مهسا وحدت دارد زمزمه‌هایی می‌کند برای خودش که نه گوشم می‌گذرد ازش، نه دلم. به این فکر می‌کنم که فعلن هیچ خوب و بدی را نمی‌دانم، کمی دیگر باید بخوابم و بیدار بشوم تا تصمیم بگیرم، الان وقت هیچ‌چیز نیست جز همین ترانه‌ی Bornای که مهسا وحدت با آن مرد می‌خواند...
«تا می‌شوم در یاد تو
ره می‌زنم بر جان تو
بهر خیال عاشقی
لیلا شوم بر بال تو
لیلای بی‌مجنون من‌م
مجنون تویی، لیلا تویی
جان و تنی، جان و تنی
مجنون بی‌لیلای من...»
listening to ‎مهسا وحدت / آلبوم «بوی خوش وصل»‎.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه

همه‌ی خستگیات، یک‌جا چند؟

یک جمله برایش تایپ می‌کنم و می‌فرستم و وقتی جواب می‌دهد، می‌فهمم که اوه! گویا یک مصرعی، نوشته‌ی موزونی، چیزی ــ از همان‌ها که جایی می‌خواند/می‌شنود و بی‌که بخواهد می‌رود و در جان‌ش ته‌نشین می‌شود و روزی این‌طور بی‌خبر بالا می‌آید و گیرش می‌اندازد ــ برایش نوشته‌ام انگار؛ فوری سرچ می‌کنم و می‌بینم بله، تکه‌ای از یک ترانه‌ست اما همه‌ی ترانه را به خاطر نمی‌آورم. دانلودش می‌کنم و وقتی صدای رضا صادقی می‌پیچد توی اتاق که «تو دلم نقل یه حرفایی هست، که بگم می‌ری، نگم می‌میرم / بعضیا بدجوری عاشق می‌شن، عشق یعنی تو بمون، من می‌رم»، تازه دوزاری‌ام می‌افتد که «کِی، کجا و با چه کیفیتی» دموی کل آهنگ را شنیده‌ام... . همه‌ی تابستان پارسال، از اولین زیارت حرم شاه‌عبدالعظیم تا اوایل پاییز، رژه می‌رود جلوی چشم‌ام. زندگی‌های موازی را مرور می‌کنم و می‌بینم که چه دنیای پیچیده و بامزه‌ای‌ست واقعن؛ آن‌قدر که جای غصه خوردن و نخ‌کش کردن لباس‌مان با میخ گذشته، می‌شود لبخند زد و سعی کرد که به‌سلامت از کنارشان رد شد فقط.

حالا ــ ساعت 7:53 هجدهم اردی‌بهشت، بعد از ده بار گوش دادن «بخند» ــ کد یادآور این آهنگ، «تو که می‌ری نفسم می‌گیره، همه‌ی خستگیات یک‌جا چند؟ / تو بخندی همه‌چی حل می‌شه، تو بخندی همه‌چی خوبه، بخند» هم هست. این یادآور جدید را دوست‌تر دارم.

listening to ‎بخند، رضا صادقی‎.