پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2013

خیال‌تان زیادی هم جمع نباشد، من بی‌خبر می‌روم.

تصویر
آدم‌ها
خیال خواب‌آلوده‌شان راحت است که خورشید
طبق قرار همیشه
هر صبح، گیس‌های بلند طلایی‌اش را پشت پنجره‌ی اتاق‌شان
بی‌منت و بی‌توقع
شانه می‌زند
تا ابد

غافل از این‌که
یک شب، «خورشید» تصمیم‌اش را
برای همیشه می‌گیرد:
سایه‌اش را
زیر بغل‌ش می‌زند
و از فردا
پشت قابِ خیالِ خوشِ هیچ چشمِ خواب‌آلوده‌ای
آفتابی نمی‌شود

می‌گذارد آدم‌ها، یک روز به خودشان بیایند
و بالاخره بفهمند شمس را ماه‌هاست آب برده
درست همان زمانی که خودشان را خواب شیرین برده بود!


رعنا شمس |

از یک جایی به بعد

آدم‌ با «از یک جایی به بعد»‌های زیادی در زندگی‌اش برخورد می‌کند؛ از یک جایی که از آن‌جا به بعد ــ حداقل ــ یک فرق اساسی با قبل و بعد‌ش وجود دارد. اتفاقی، تصمیمی، حادثه‌ای حتا، آن «از یک جایی به بعد» را می‌کند نقطه‌ی انقلاب و واژگشت، نقطه‌ی تحول، یک تغییر بزرگ و محسوس. برای خیلی از آدم‌ها این از یک جایی به بعد واقعن یک نقطه‌ی مشخص نیست که مثلن بگویی ساعت 15:15دقیقه‌ی نه‌ام خرداد؛ یک بازه‌ی زمانی پیوسته یا حتا گسسته است. این از یک جایی به بعد، می‌شود تابعی از متغیرهای مختلفِ اثرگذار که منجر می‌شود به بیگ‌بنگ آدم و خب بیگ‌بنگ هم که می‌دانید، چیزی نیست که به چشم نیاید و قابل چشم پوشی باشد. نگفتم از این‌که تغییرات بعد از واژگشت خوب‌اند یا بد. می‌دانم که می‌دانید بدیهی‌ست که هر دو حالت‌ش محتمل است؛ به خیلی پارامترها بستگی دارد. بگذریم. داشتم روایت خودم را می‌کردم. بیگ‌بنگ معهودم اتفاق افتاد بالاخره. خیلی زیرپوستی و بی‌صدا و در سکوت خبری انقلاب کردم. هیچ‌کس نفهمید؛ لزومی به قیل و قال هم نبود. داشتم کم‌کم به نقطه‌ی پیروزی انقلاب می‌رسیدم که مهرماه، سر بزنگاه، کاتالیزوری از راه رسید…