۱۴۰۰ مرداد ۲۸, پنجشنبه

نامه‌های روز چندم

دیروز ستاره پیغام داد، خیلی ساده و بی‌تکلف نوشت: رعنا، خوبی؟
بعد گفت خواب‌مان را دیده؛ سه تایی دور هم جمع شده بودیم و تو گفتی که همه‌ی این‌ها مسخره‌بازی بوده، الکی بوده، گفتی که می‌خواستی سربه‌سرمان بگذاری، گفتی که نمرده‌ای. می‌گفت توی خوابش من با تو سرسنگین بودم و از این بازی که راه انداخته‌ای دلخور. براش نوشتم «کاش واقعا مسخره‌بازی بود...» کاش همه‌ی این دو ماه یک خواب طولانی بود که داشتیم دسته‌جمعی می‌دیدیم، بیدار می‌شدیم و ریحانه می‌گفت همه‌ش الکی بود، داشتم سربه‌سرتان می‌گذاشتم.


چه کسی واقعا خبر دارد؟ اگر این یک خواب باشد که بیداری با مرگ بیاید.. .

۱۳۹۹ اسفند ۹, شنبه




قضیه‌ی این زخم مال سه‌شنبه‌ایه که گذشت. همون روز که روز مهندس بود. قصه‌ی عجیبی هم نداره: رفته بودم گل‌فروشی برای کامران دسته‌گل فرزیا سفارش بدم، بسته‌ی هدیه‌ای که می‌خواستم همراه گل بفرستم محل کارش رو هم با خودم بردم. تا دسته‌گل حاضر شه من‌م مشغول ور رفتن با بند باکس شدم تا درشو محکم‌تر کنم که پیک خواست ببره مطمئن‌تر باشه؛ توی همون تقلاها و فشارا، اون فلز کوچولوی سر بند باکس که تیز هم بود فرو رفت توی دستم و من تا وقتی اومدم دست‌نوشته‌ی تبریک رو روی بگ منگنه کنم نفهمیدم که بریده. خون مثل یه تیکه اثر انگشت استامپی قرمز مالید روی برگه. آقای گل‌فروش بهم یه دستمال کاغذی داد فوری هم بند اومد.

حالا زخم هم شمشیر نبودا، ولی باعث شد این چند روز هر کاری رو با یه یادآوری دردناک و به سختی انجام بدم؛ می‌تونم بگم تحقیقا هیچ‌وقت تو زندگیم انقد بهم یادآوری نشده بود که بند اول شست دست راست دارم و نقشش تو زندگیم هم خیلی مهم و اثرگذاره!


هزارتا درد دیگه هم تو زندگی دقیقا همین شکلیه. تو‌کوران شور و هیجان بزنگاه‌ها، اون موقع‌ها که داره صدتا چیز باربط و بی‌ربط رو رتق‌وفتق می‌کنه که یه اتفاق خوب بیافته و ده‌ها اتفاق بد مدیریت بشه، هزار خط و خراش در ظاهر بی‌اهمیت به روح و روان و خاطر آدم می‌افته که بی‌توجه ازش عبور می‌کنه، چون اون لحظه مهم نیست، چون اون موقع داره با چیزایی دست‌وپنجه نرم می‌کنه که اولویت بالاتری دارن؛ غافل از این که زخمه، باطنش جدیه. هر وقت خیال از کنار یاد و خاطره‌ش گذر کنه، رنج آدم تازه می‌شه. می‌سوزه. ناخوش می‌شه.
 

۱۳۹۹ دی ۱۳, شنبه

 من دلم نمی‌خواد حرف بزنم، دلم نمی‌خواد بعد این همه وقت یه چیزایی رو برات توضیح بدم و ازت بخوام که انجامشون بدی؛ دوست ندارم بهت رو بزنم تا یه کاری رو انجام بدی. کاش این جوری بود که خودت اتوماتیک دست به کاری می‌زدی که غصه برآید، یه جوری که فکر کنم تو منو بیشتر از خودم حفظی و پیش‌تر از گفتن و حتی نگفته می‌خونی. می‌دونم که توی رابطه همچین توقعی بی‌جا و غلطه، ولی کیه که گه‌گاهی دلش بعضی غیر مجازا و اشتباها رو نخواد؟

۱۳۹۹ خرداد ۶, سه‌شنبه

هیچ کس مثل تو

وقتی که زندگی من
هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک‌تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید، باید، باید
دیوانه‌وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچ کس نیست

[©️ فروغ فرخزاد]

۱۳۹۹ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

برش‌هایی از قصه‌ت هست که نمی‌دونی چه طور تعریف کنیش که به قشنگیش لطمه نخوره، وقت انتقال حس درستی و کیفیتش آسیب نبینه؛ مثل اون لحظه‌ای که قبل از شروع جلسه، دیدم که یه لحظه نگاهش روی انگشت حلقه‌ام مکث کرد، حال نگاهش مرغوب شد و بعد هم یه لبخند باکیفیتی پخش شد توی چشماش و روی لب‌هاش و خب بدون درنگ جلسه رو شروع کردیم. گمون کردم باید به این خاطر باشه که انگشتر نشون و حلقه رو با هم جابه‌جا کردم و داره توی دلش می‌گه «تو انگشتر نشونت رو بیشتر دوست داری. آخر کار خودتو کردی!»، در حالی که آخر وقت بهم گفت «می‌دونی چه قدر دستات قشنگن؟ نمی‌دونی وقتی چشمم به دستت و انگشترت افتاد چی تو دل من گذشت دختر.»... و انگار که نه از صبح اون روز، از صبح روز تولدم منتظر شنیدن چنین حرفی بودم که روزای اول اردیبهشتمو باهاش بسازم.

۱۳۹۹ فروردین ۶, چهارشنبه

سالی که بیش از یک سال بود

اتفاقات ۱۳۹۸ به ترتیب وقوع:

• فیکس کردن تاریخ برنامه تولد سورپرایز کامران که از بهمن سال قبل برنامه‌ریزی شده بود
• سیل تو استانای غربی
• گند خوردن به اعصاب برای دروغ مصلحتی آدم سمی من‌باب مهمونی تولد
• تموم شدن عید با درد و غم دوری یار در سفر
• تولد کامران
• تولد خودم
• سفر ارتحالیدی
• سفر دوم
• گرفتن تصمیم نهایی برای ازدواج و برنامه‌ریزی تاریخ‌های پیشنهادیش
• دیدار با مامانم
• آغاز رو شدن دست اون آدم سمی و دروغای بی‌پایانش
• دیدار با مامانش
• خواستگاری
• نامزدی
• تولد مامان و سورپرایزش با تشریف‌فرمایی داماد 
• آغاز آخرین دوره‌های بستری شدن بابارضا تو بیمارستان
• حذف همیشگی آدم سمی
• خداحافظی با بیپ‌تونز
• ورود به شرکت جدید
• عقد
• اتفاقات تلخ آبان که ۱۵۰۰ نفر به خاطر اعتراض به گرونی بنزین سر به نیست شدن، اینترنت یک ماه تموم قطع شد و کسب‌وکارهای آنلاین کمر خم کردن
• تولد بابا
• مهمونی ماهگرد خونه مامان کامران
• فوت بابارضا (فردای مهمونی)
• مراسم چهلم و درآوردن لباس سیاه عزا
• حمله سپاه به هواپیمای مسافربری اکراینی که جیگرمونو سوزوند
• اسباب‌کشی به محل جدید شرکت
• مهمونی شرکت جدید و شیرینی دادن به خونواده‌ها که مصادف شد با روز مادر
• روز پدر و‌‌ روز مرد
• ورود ویروس کرونا و آغاز فاجعه در سطح کشور
• تولد علیرضا
• تولد مامانش

سال ۹۸ سال  تلخ و تیره‌ای بود؛ تجربه‌های سیاه و سهمگین زیاد جمعی و فردی عمیقی داشت که اگر اتفاق شیرین کامران نبود هرگز به آینده چشم نمی‌دوختم. شبیه آدمای نجات‌یافته‌ام ته فیلمای آخرالزمانی: بهت‌زده، غمگین، گیج و گنگ،  خوشحال از هنوز زنده بودن و داشتن عشق.

۱۳۹۸ اسفند ۱۴, چهارشنبه

اولین و آخرین حرف، حرف هرروز و هنوزه!

اگر ازدواج نمی‌کردیم، هرگز چشم‌مان به واقعیت یک‌دیگر باز نمی‌شد؛ واقعیات زیبا و زشت هم، واقعیاتی که فقط در هم‌جواری بی‌حایل عریان می‌شود. حقایقی که حتی هر مقدارش را که پیش‌تر دیده باشی و زیسته باشی‌اش، باز هم آن قدر واقعی و عینی نیستند که حالا. حالا بعد از این موانستی که از پس زیستن در زیر یک سقف ـ سقفی که البته مال خودمان نیست، به بیان درست‌تر سقف پدرومادرهایمان است ـ توقع‌ام از مرد اول زندگی‌ام، روزبه‌روز واقعی‌تر از پیش می‌شود و انتظاراتم را مدام متناسب با قامتش دوباره و دوباره اندازه می‌کنم.
خوش به حالت که اغلب از انتظار من فراتری.
طفلک دلم که گاهی جوانه‌های سبز امیدش را با دست خودش می‌چیند و پرپرش را روی زمین می‌اندازد و گذر می‌کند... .

۱۳۹۸ اسفند ۱۲, دوشنبه

رسیدن به تو
رسیدن به بهترین قسمت رویاهاست
لبخندی که از دیدنت
بر چهره‌ها می‌نشیند
شعر است.
فقط پیدا کردن تو
آدم را شاعر می‌کند
نه از دست دادنت.


ـــ رسول یونان

۱۳۹۸ اسفند ۳, شنبه

ما امشب حرف زدیم. حرف‌های زیاد. حرف‌های لازم. حرف‌هایی که لابد همه‌ی دختر و پسرها ـ زن‌وشوهرها این روزهای زندگی‌شان به هم می‌زنند. اما از خدا که پنهان نیست از تو هم پنهان نباشد، من در هر جمله به این فکر کردم آیا واقعا حرف‌های ما باید این‌ها باشد؟ شمردن نگرانی از پس نگرانی؟ بی‌ثبانی پشت بی‌ثباتی؟ و هر چیزی که من و تو نقشی در کنترل آن نداریم؛ قیمت ارز، مراودات بین‌المللی، اپیدمی کنترل‌نشده‌ی یک بیماری که مرزها را درنوردیده حالا پشت در خانه‌ها ایستاده... و مگر آدمی‌زاد ـ مگر جوان‌ها قرار بود این همه فکر و ذکر بیهوده داشته باشند؟ مگر قرار نبود عشق بیاید دست من و تو را بگیرد از روی زمین بلندمان کند و بعد نور و رنگ بیاورد و پس رنگ‌ها زندگی جور دیگری بگذرد که نه سیاست به آن راه داشته باشد نه هیچ چیز دیگر؟ حالا که عشق آمده، حالا که از زمین بلندمان کرده و نور و رنگ آورده پس چرا ما هنوز چشم‌مان به دست سیاست است که کدام وری هدایت‌مان می‌کند؟! چون سیاست آن بی‌پدرومادری است که خر خودش را می‌رود و کاری به کار عشق ندارد، نور نمی‌فهمد و رنگ‌ها را چرک می‌کند.

آری عزیز من... سایه‌ی سیاست چیره‌تر از این حرف‌هاست.