۱۳۹۴ مهر ۲۷, دوشنبه

گفته‌اند آسمان همه‌جا یک رنگ است؛ ولی من به چشم خودم دیده‌ام که بعضی آسمان‌ها آبی‌تر است، بعضی کشورها کشورتر، بعضی ثروت‌ها ثروت‌تر، بعضی نژادها نژادتر، بعضی جان‌ها جان‌تر، بعضی حقوق‌بشرها حقوق‌بشرتر.

۱۳۹۴ مهر ۲۱, سه‌شنبه

بترک دخترکم

جمعه‌های کودکی خیلی خوشبخت بودم؛ آن‌قدر که نمی‌توانید فکرش را بکنید. صبح بیدار می‌شدیم و با صدای صبح جمعه با شما صبحانه می‌خوردیم دور هم، بعد شال‌وکلاه می‌کردیم سمت خانه‌ی بابابزرگم، خانه‌ی بابای بابا. من از این‌که هی سوار تاکسی بشویم و ماشین عوض کنیم ذوق می‌کردم. از بچگی هم دلم برای مسیرهای طولانی‌تر غنج بیش‌تری می‌زد؛ مثلن آن مغازه‌ی کفش‌فروشی را برای خرید دوست‌تر داشتم که نزدیک مهدکودک بود، نه آنی که سر کوچه‌مان بود و اتفاقن ویترینش حداقل دوبرابر بزرگ‌تر بود. روزهای جمعه‌ی خانه‌ی بابای بابا، بهشت من بود. چون رسمن هر غلطی دلم مي‌خواست می‌کردم و هر خرابکاری‌ای هم می‌کردم کسی اجازه نداشت دعوایم کند؛ یکی بود که قبل از رسیدن توبیخ‌های مامان‌بابا، از پشت سیبیل‌های پهن و پرپشتش بگوید «ولش کن چی کارش داری؟» و این‌طوری من ول می‌شدم و هیچ‌کسی تا شب به کارم کار نداشت. مادربزرگم زن دهن‌گرمی بود. هست هنوز! از این زن‌هاست که بچه‌های کوچک می‌میرند برایش بس که قصه بلد است و می‌تواند از صبح تا شب و از شب تا صبح قصه بگوید، بدون این‌که حوصله‌شان سر برود. راستش مامان‌کوکی (مامان مامان) را آن وقت‌ها خیلی کم‌تر از مهین‌جون دوست داشتم، چون مهین‌جون قصه‌های خیلی بیش‌تری بلد بود و می‌گذاشت بروم سر کمد لوازم آرایشش و روزی سه‌بار آن صندوق نارنجی به قول خودش اسباب توالت‌ش را به هم بریزم و هربار به‌م وعده بدهد وقتی بزرگ شدم آن رژ قرمزش را حتمن به من می‌دهد.

یک‌بار وقتی رفته‌بودم توی اتاقش تا به کیف لوازم آرایشش شبیخون بزنم، گفت دخترجون بیا بنشین برایت قصه‌ی دخترک و سنگ صبور را بگویم. گفتم عه این را تا حالا تعریف نکرده بودی! گفت خب بنشین تا برایت تعریف کنم. راستش هیچ‌چیز از قصه را یادم نیست، اما یک جایی از قصه را تا بمیرم فراموش نخواهم کرد... «دخترک که خیلی غصه‌اش شده بود، همین‌طور که داشت توی راه می‌رفت تا به فلان‌جا برسد، به سنگی رسید. به‌ش گفت ای سنگ صبور، تو می‌ترکی یا من بترکم؟ و سنگ صبور گفت: من می‌ترکم و ترکید و این‌جوری دل دختر نترکید و نجات پیدا کرد» این‌جایش تا همیشه یادم خواهم ماند، چون بی‌چاره را هلاک کردم بس که پرسیدم سنگ صبور یعنی چی؟ چه شکلی‌ست؟ مگر مي‌ترکد؟ یعنی مثل سنگ پاست مهین؟

اما من اگر مهین‌جونِ دخترکی بشوم روزی، قصه را شاید این‌طوری تمام نکنم. به آن دخترک خواهم گفت که دلبرکم! هرجایی از روزگار که غصه دامن دلت را گرفت، برای سنگ صبورت هم دل سبک نکن؛ از من به تو نصیحت شیره‌ی جانم، که خودت بترکی به صلاح خیلی نزدیک‌تر است. هیچ سنگ صبوری نیست که بعدها، روزی روزگاری، درد دلی که سبک کردی را علیه خودت، روی دل‌ت سنگین نکند باز. بترک دخترکم؛ هیچ سنگی صبور نیست. الکی گفته‌اند؛ همه‌شان چینی‌اند.

۱۳۹۴ مرداد ۵, دوشنبه

آخرین کوکب

از صدای هواپیمایی که توی آسمان یک خط بلند سفید انداخته بود ترسیدم و دویدم توی آشپزخانه. نشسته بود روی زمین. سبزی‌های ریزشده را ریخته بود توی کاسه؛ با نظم خاصی یکی یک قاشق نمک و فلفل و زردچوبه را کپه کرده بود وسط سبزی‌ها. می‌خواست تخم‌مرغ‌ها را بشکند که نشستم روبه‌رویش و گفتم «بده من بشکنم»؛ گفته بود نه، کار بچه نیست. اصرار کرده بودم و تخم‌مرغ را داده بود دستم. هول شده بودم انگار که به جای این‌که تخم‌مرغ را توی ظرف بشکنم بیرون ظرف شکستم و ریختمش روی موکت کف آشپزخانه. گفت دیدی به‌ت گفتم! فوری از توی کابینت یک پیاله برداشت و با قاشق سفیده‌ی لزج را جمع کرد توی پیاله و آخر رویش دستمال خیس کشید و حتا دعوایم هم نکرد. ناهار را که خوردیم، گفت دوتا بالشت بیاور بخوابیم. مثل همه‌ی بچه‌ها گفتم نمی‌خواهم بخوابم؛ گفت بخواب که تا بیدار شوی مامانت از مدرسه آمده باشد. گفتم پس به شرطی که قصه بگویی. بالشت خنک را گذاشتم کنار بالشتش و صورت‌به‌صورت هم دراز کشیدیم. قصه‌ی کدوکدو قلقله‌زن را داشت تعریف می‌کرد، گفتم «این نه، یکی دیگه بگو.» یکی دیگر گفت. هر بار که گرمای خواب می‌دوید زیر پلک‌هایش و صدایش را می‌دزدید، می‌گفتم «بقیه‌اش؟ بعدش چه شد؟» و وادارش می‌کردم قصه‌ای که از اول تا آخرش را با خودش از حفظ می‌گفتم را تمام کند. می‌گفت چشم‌هایت را ببند که خواب تویش برود. می‌گفتم اگر چشم‌هایم بسته باشد خواب چه جوری تویش برود؟ دست چپش را گذاشت پشت کمرم و آرام و با ریتمی منظم ضربه زد تا خوابم ببرد. از لای پلکم دزدکی نگاهش کردم تا ببینم خودش چشم‌هایش را بسته یا نه؛ و وقتی مطمئن شدم، چشم‌هایم را باز کردم تا خواب پشت در بسته‌ی چشم‌هایم نماند.

***
خیلی سال بعد، یک شب مرگ در زد. دست راست ستاره توی دست‌های خودم بود که از آسمان‌مان چیدش و رفت؛ امروز دو سال شد که قرص قمرش را در خواب می‌بینم فقط.

۱۳۹۴ خرداد ۲۰, چهارشنبه

توقع بی‌جا مانع کسب است

می‌دانید، به نظرم آقای ابی اشتباه بزرگ را آن‌جایی می‌کند که آن‌طور با شور به گوش‌مان می‌‌خواند: «...سهم من از وفا تویی، سهم من از خودم تویی، سهم من از خدا تویی» و تخم غفلت را دل‌مان می‌کارد تا وقتی روزی‌روزگاری عاشق شدیم، از معشوق(ـه)مان میوه‌ی به بار نشسته‌ی این توقع بی‌جا را طلب کنیم.
در حالی که شاید وظیفه‌ی اویی که بار عشق ما به گردنش است همین باشد که شب بشود، به عشق او غزل‌غزل صدا بشویم و ترانه‌خوان قصه‌ی تمام عاشق‌ها بشویم و رسالت‌مان تمام شود؛ هان؟

۱۳۹۴ خرداد ۱, جمعه

روزی صد دفه

می‌دونین، تا حالا فکر می‌کردم بهترین قسمت ترانه‌ی اجازه‌ی داریوش، اون‌جاس که می‌خونه «چشم ِ ماهُ در میارم/ یه نَوَرده‌بون می‌آرم/ عکس ِ چشمتُ می‌گیرم/ جای چشم اون می‌ذارم»؛ اما حالا فکر مي‌کنم بهترین جاش، اون‌جاس که تو اوج می‌خونه: «دنیا رو کول‌م می‌گیرم، روزی صد دفه می‌میرم/ می‌کنم ستاره‌ها رو جلوی چشات می‌گیرم/چشات حرمت زمین‌ه، یه قشنگ نازنین‌ه/ تو اگه می‌خوای نذارم هیچ‌کسی تو رو ببینه».
حالا؟ حالا رو هیچ‌کجای این تیکه انقد تاکید ندارم، مگه «دنیا رو کول‌م می‌گیرم/ روزی صد دفه می‌میرم». بعله. دنیا رو کول‌م می‌گیرم، روزی صد دفه می‌میرم. تا اطلاع ثانوی آکسان‌م هم رو «صد دفه»س.

پ. ن: خیلی قبل‌ترها (24 آوریل 2013) توی فیس‌بوک نوشته‌ام.

۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

یکی از روزهای معمولی خدا که خورشید مثل همیشه از شرق طلوع کرده‌بود و بنا داشت در غرب غروب کند، مردی از بنده‌گان معمولی خدا، همین‌طور سرش را انداخته بود پایین که یک‌باره دید در جایی نیمه‌باز مانده‌است. بدون این‌که یااللهی چیزی بگوید سرش را از لای در تو کرد. زن‌های بی‌حجاب که متوجه حضورش شده بودند، دست‌هایشان را روی موها و بدن نیمه‌عریان‌شان گذاشتند و از چیزی شبیه شوک، بی‌اختیار شروع کردند به شلوغ‌بازی. اما مرد زودتر از واکنش طبیعی آن‌ها همه‌شان را به تیر فحش و نفرین سوزاند و در را کوبید و رفت.

گاهی هم این‌طوری‌ست؛ آدم‌ها دست پیش را می‌گیرند که پس نیافتند.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ.


ــ سوره‌ی حجرات، آیه‌ی 12
[ای کسانی که ايمان آورده‌ايد، از گمان فراوان بپرهيزيد زيرا پاره‌ای از گمان‌ها در حد گناه است و در کارهای پنهانی يک‌ديگر جست‌وجو مکنيد و از يک‌ديگر غيبت مکنيد؛ آيا هيچ‌يک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ پس آن را ناخوش خواهيد داشت و از خدا بترسيد، زيرا خدا توبه‌پذير و مهربان است]

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

۱۳۹۴ فروردین ۱۵, شنبه

از مصادیق مسلّم ظلم

چند وقت پیش،‌ در یکی از ورک‌شاپ‌های روانشناسی و مشاوره‌ی لایف استایل مجله، داشتیم در مورد یکی از بحث‌های روابط عاطفی موثر حرف می‌زدیم؛ در ادامه‌ی صحبتی که خیلی یادم نیست، با صدای بلند جوری که روان‌شناس مدعو بشنود گفتم «آدم مظلوم، آدم ظلم دیده، خودش یا ظالم می‌شود یا مظلوم»؛ استاد تایید کرد و بیش‌تر تحلیل کرد که بماند.
بعدتر اما فکر کردم که می‌تواند هیچ‌کدام از این‌ها نباشد؛ می‌شود آدم در شرایطی قرار بگیرد که قدرت ظلم کردن داشته باشد ولی نکند، می‌شود در موقعیت ِ مورد ظلم واقع شدن قرار بگیرد ولی مظلوم نماند.

به نظرم یکی از مصادیق ظلم کردن، تصمیم گرفتن به جای کسی‌ست که خودش می‌تواند برای خودش تصمیم بگیرد. امروز که دارم این‌ها را می‌نویسم، دیگر آن ظالم سابق نیستم و آخرین‌باری که ظلم کرده‌م به نظرم خیلی دور می‌آید. به خودم قول داده‌ام هیچ‌وقت دیگر جای کسی تصمیم نگیرم. هیچ‌وقت جای کسی تصمیم نگیرید؛ می‌دانید؟ خیلی بی‌شرفانه است.


پ. ن: سابقن فیس‌بوک اپلیکیشنی داشت به نام On This Day، که همه‌ی فعالیت‌هایی که در تاریخ امروز در سال‌های گذشته انجام داده بودید را نشان‌تان می‌داد، که حذفش کرد خدا خیرش بدهد. امروز اما دیدم که اپلیکیشن را در قالب پروموشن آورده بالای فید استوری و می‌گوید که بیا ببین پارسال درست همین امروز چه نوشتی و فیلان. 
القصه، این نوشته را پارسال، درست 4 مارچ نوشته‌ام.

۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

بی عشق نگشاید گره

یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدای مهربون هیشکی نبود.
یه روز یکی رفته بود استخر؛ برای خودش شنا می‌کرد، می‌اومد بیرون آب کنار استخر راه می‌رفت، کنار استخر دراز می‌کشید آفتاب می‌گرفت... همین‌طوری که سرش به کار خودش بود دومی اومد اجازه گرفت کنارش که یه جای خالی بود دراز بکشه و آفتاب بگیره. نشست و سر حرف باز شد؛ اولی و دومی با هم هم‌کلام شدن؛ از همه‌چیز گفتن، حتا از اون دایوی که گوشه‌ی استخر خودنمایی می‌کرد. دومی از اولی پرسید تو تا حالا از روی دایو شیرجه زدی توی آب؟ اولی گفت نه، خیلی به‌ش فکر کردم و بالاخره یه روز تصمیم می‌گیرم که امتحانش می‌کنم. دومی یه بار پریده بود؛ نشست با ذوق و شوق از دایو و شیرجه و هیجان برای اولی سخنرانی کرد،‌ از خاطرات و خوبیای شیرجه‌زدن گفت. اولی داشت ترغیب می‌شد. دومی گفت کاش بشه اصلن با هم بریم یه بار دیگه شیرجه بزنیم. دوتایی زیراندازاشونُ رها کردن و بلند شدن، دست همدیگه رو گرفتن و تا دایو قدم زدن، پله‌های دایوُ بالا رفتن؛ چشماشون برای همدیگه و برای این‌که با هم شیرجه بزنن عجیب برق می‌زد. لحظه‌ی پریدن و شیرجه‌زدن که شد، دومی ارتفاعُ که دید کنار کشید، گفت من نمی‌پرم. اولی گفت من به هوای تو اومده‌بودم که! دومی گفت: آره، ولی وقتی یادم میاد این بار هم ممکن‌ه سرم بخوره کف استخر ترس برم می‌داره، نمی‌تونم، خودمُ بیش‌تر دوست دارم. اولی هرچی گفت ممکن هم هست این‌بار سرت به کف استخر نخوره حتا و تو این‌بار با تمام لذت موفق بشی، به گوش دومی نرفت و قصه تموم شد.

حالا، سومی اومده و به اولی می‌گه: تو از روی دایو نپریدی، من یه بار پریدم و می‌دونم وقتی از پله‌ها بالا می‌ری و قلبت شروع می‌کنه به تپیدن و هیجانُ جلوی چشمت می‌بینی یعنی چی. من یه بار شیرجه زدم، تو هم باید با من بیای و بریم شیرجه بزنیم تا خودت ببینی و حس کنی؛ البته من یه بار سرم خورده کف استخر، ولی می‌خوام بپرم، با تو بپرم. حرفای عینن تکراری ِ سومی که تموم شد، اولی بلند شد و زیراندازشُ زد زیر بغلش و گفت: مرسی، ولی ببخشید من باید برم؛ روز خوش. توی دل‌ش می‌گفت: [با تو] نمی‌تونم، خودمُ بیش‌تر دوست دارم، و دور شد.