دنیا،
دنیای داد و ستد است؛ دنیای رصد کردن پیدرپی بازار و پیوسته مطالعه
کردنش. مثلن حتا همین حرف که باد هواست را باید وقتی بزنی که خریدار داشته
باشد.
۱۳۹۶ آبان ۱۲, جمعه
۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سهشنبه
که دوستداشتن مشروط، مطلوب نیست...
دوستداشتنتان چندتاست؟
دهتا، بیستتا، صدتا؟ هرچه. آدمها را با همهتان دوست بدارید؛ دهتا از دهتا یا هزارتا از هزارتا فرقی نمیکند. هیچکس را با کسر و اعشار دوست نداشتهباشید.
دهتا، بیستتا، صدتا؟ هرچه. آدمها را با همهتان دوست بدارید؛ دهتا از دهتا یا هزارتا از هزارتا فرقی نمیکند. هیچکس را با کسر و اعشار دوست نداشتهباشید.
۱۳۹۶ تیر ۲۳, جمعه
وقتی دنبال معجزهای و تنها
آرزو میکنم کاش فردا آن روز موعود، آن روز دیدار تو باشد؛ آن روزی باشد که دست روزگار قرار است ما را سر راه هم بگذارد. میدانی؟ میخواهم فردا که دیدمت باران بگیرد. وسط تابستان. بله، همین آخرهای تیرماه که بر سرمان آتش میبارد. میخواهم سالها بگذرد و به یادت بیاورم: «یادت هست اولین باری که همدیگر را دیدیم باران گرفت؟ آن جمعهی تابستانی؟» بعد با لبخند خاطرهاش را از پس ذهنت بیرون بکشی و در سکوتت ادامه بدهم: «آمدنت معجزه بود؛ مثل همان باران».
۱۳۹۵ اسفند ۱۷, سهشنبه
۱۳۹۵ شهریور ۲۹, دوشنبه
کاش میشد خورشت کرفس پخت برای دلجویی، جای معذرتخواهی...
فکر کنم تقریبا هیچوقت نتونستم از آدمای عزیز زندگیم درست عذرخواهی کنم. عذرخواهیکردن از عزیزترینهام جزو سختترین کارهای دنیاست برام. وقتی میخوام برم جلو بگم ببخشید اشتباه کردم تقصیر من بود یا هرچی، بغض گلومو میگیره خفهم میکنه، چشمام میسوزه بعدشم اشک میاد عین یه پردهی کلفت میشینه روی چشمام دیگه هیچجا رو نمیبینم، صدام میلرزه... بالاخره جون میکنم و مراسم عذرخواهی انجام میشه. اما به چشم خودم آخرش میشه مثل اون خورشت بادمجونی که پختم و هرکاری کردم شکلش آبرومند از آب بیاد، نشد؛ هرچند که خوشمزه بود ولی.
میخوام بگم لازمه معذرتخواهی کنم ولی نمیتونم، نه از ترس اینکه خرابتر کنم، نه؛ میترسم معذرتخواهی کنم و بشه اون خورشت بادمجونه که ریخت نداشت ولی خوشمزه بود. نمیشه این بار معذرتخواهی کنم و بشه خوشت کرفس، فرم و محتوا آبرومند؟
میخوام بگم لازمه معذرتخواهی کنم ولی نمیتونم، نه از ترس اینکه خرابتر کنم، نه؛ میترسم معذرتخواهی کنم و بشه اون خورشت بادمجونه که ریخت نداشت ولی خوشمزه بود. نمیشه این بار معذرتخواهی کنم و بشه خوشت کرفس، فرم و محتوا آبرومند؟
۱۳۹۵ شهریور ۲۳, سهشنبه
بیاعتمادیا رو چرا میریزی تو کار خیر کردنا؟
امروز که داشتم میاومدم سر کار، توی پیادهرو یه خانم بچه به بغلی داشت میاومد سمت من. از صورت طفلکش معلوم بود که مشکلی داره؛ محترمانهش این که مغز بچه متناسب با سن و نیازش خدمترسانی نمیکرد.
از پشت عینک آفتابی خانومه رو میدیدم که قدمهاشو تندتر کرد که زودتر بهم برسه؛ منم که تصمیم داشتم برم اون دست خیابون، تصمیم گرفتم زودتر برم که باهاش مواجه نشم ولی به هم رسیدیم. گفتم الان بعد «خانوم ببخشید، یه لحظهاش؟» میخواد داستانسرایی کنه که دلم به خاطر بچهش هم که شده بسوزه و کمک نقدی بکنم بهش سر صبحی، ولی گفت «فلان موسسه کجاست؟ بهم گفتهن روبهروی صندق مهر امام رضا...» بهش آدرس دادم، تشکر کرد و رفت.
به نظرم همهی گداهای دروغی و کلاهبردار مدیون عالم و آدمن؛ نه فقط به مایی که ازمون به نوعی اخاذی کردن، بیشتر به اونایی که واقعن نیازمندن و ما به یه چوب ــ چوب بیاعتمادی ــ روندیمشون یا از ته دل موقع صدقهدادن راضی نبودیم.
این بود سخنرانی امروز من.
از پشت عینک آفتابی خانومه رو میدیدم که قدمهاشو تندتر کرد که زودتر بهم برسه؛ منم که تصمیم داشتم برم اون دست خیابون، تصمیم گرفتم زودتر برم که باهاش مواجه نشم ولی به هم رسیدیم. گفتم الان بعد «خانوم ببخشید، یه لحظهاش؟» میخواد داستانسرایی کنه که دلم به خاطر بچهش هم که شده بسوزه و کمک نقدی بکنم بهش سر صبحی، ولی گفت «فلان موسسه کجاست؟ بهم گفتهن روبهروی صندق مهر امام رضا...» بهش آدرس دادم، تشکر کرد و رفت.
به نظرم همهی گداهای دروغی و کلاهبردار مدیون عالم و آدمن؛ نه فقط به مایی که ازمون به نوعی اخاذی کردن، بیشتر به اونایی که واقعن نیازمندن و ما به یه چوب ــ چوب بیاعتمادی ــ روندیمشون یا از ته دل موقع صدقهدادن راضی نبودیم.
این بود سخنرانی امروز من.
۱۳۹۵ خرداد ۱۸, سهشنبه
🎬
ــ میخوام بدونم بعد از اینهمه سال، اونُ فراموش کرده یا نه.
+ آخه هر دونستنی که به درد آدم نمیخوره...
ــ میدونین... من همهی این سالا، هر کاری که از دستم برمیاومده براش کردم... دوست دارم بدونم که...
+ گوش کن، گوش کن! اگه آدما از دل و نیت هم باخبر بودن، از دو فرسنگی خونهی همدیگه رد نمیشدن. خود ِ تو... اگر بدونی غذایی که میخوری تو دل و رودهت چه اتفاقی میافته، حاضری از گرسنگی بمیری اما لب به غذا نزنی. حاضری بمیری؟!
ــ بد وضعی گیر کردم. نه میشه زندگی کرد، نه میشه مُرد.
ـــ چهل سالگی، ساختهی علیرضا رئیسیان
+ آخه هر دونستنی که به درد آدم نمیخوره...
ــ میدونین... من همهی این سالا، هر کاری که از دستم برمیاومده براش کردم... دوست دارم بدونم که...
+ گوش کن، گوش کن! اگه آدما از دل و نیت هم باخبر بودن، از دو فرسنگی خونهی همدیگه رد نمیشدن. خود ِ تو... اگر بدونی غذایی که میخوری تو دل و رودهت چه اتفاقی میافته، حاضری از گرسنگی بمیری اما لب به غذا نزنی. حاضری بمیری؟!
ــ بد وضعی گیر کردم. نه میشه زندگی کرد، نه میشه مُرد.
ـــ چهل سالگی، ساختهی علیرضا رئیسیان
۱۳۹۴ اسفند ۲۶, چهارشنبه
۱۳۹۴ آبان ۴, دوشنبه
Felice di conoscerti!
امشب سوار تاکسی پیرمردی شدم که بهغایت محترم و باسواد بود و اهل دل.
آشنا به زبان ایتالیایی، و شنوندهی حرفهای موسیقی. مشکی پوشیده بود و
عرقچین سفیدی هم روی سرش داشت؛ یک تار موی مشکی نمیتوانستی توی صورتش
پیدا کنی. دم پارک لاله که داشتم چکاین میکردم بیمقدمه پرسید اینترنت
داری؟ گفتم بله. گفت آخرین آهنگ معین را سرچ کن بگذار گوش بدهیم. گفتم
کدام؟ گفت «هوای خونه». رویم نشد بگم با این اینترنت افتضاح، تا من سرچ کنم
و دانلود بشود رسیدهایم آزادی؛ کمی توی لیست مدیاپلیرم گشتم و دیدم روی
گوشیم ندارم، گفتم نیست. شمال هست. گوش میکنید؟ گفت «آغوش» را هم پیدا
کنی خیلیخوب است. گفتم نه فقط همین شمال هست، سری تکان داد که «کاچی به ز
هیچی»، صدایش را تا آخر بلند کردم و گوشی را گذاشتم روی داشبورد. حس اعتماد
غریبی بود آن ساعت از شب؛ بیکلگی هم کمی شاید. ولی میدانید، انرژی
آدمحسابیها انکارکردنی نیست؛ جلوتر یقین کردم. گفت آهنگی هست از انریکو
ماکیاس؛ تا همین چندسال پیش تلهویزیون زیاد پخشش میکرد. خدابیامرز ویگن
هم آهنگ برگ خزانش را روی ملودی همین خواند. بگذارم گوش کنی؟ گفتم برگ خران
را شنیدهم، این را نه ولی. بگذارید گوش کنیم. خودش هم با خواننده
میخواند، جملهبهجملهی ترانه را تکرار میکرد و میگفت دارد این را
میگوید و ترجمهاش میکرد.
قرار بود سر جمالزاده پیاده شوم، رسیدیم ته بلوار جلوی بیمارستان امامخمینی؛ راننده گفت مگر این آهنگها میگذارند آدم سر موقع خداحافظی کند؟ خندیدم گفتم نه، ولی اشکال ندارد همینجا پیاده میشوم من. گفت توی تاریکی ساعت نهونیم شب کجا اینهمه راه پیاده برگردی، دور میزنم سر جمالزاده. وحشت نکردم؛ گفتم نه شما مسیر خودتان را بروید من همان سر چهارراه نصرت پیاده میشوم، خیلی فرق نمیکند. از ایتالیایی خواندنش و اینکه هنوز آنقدر درس میخواند تا شبها روی کتاب خوابش ببرد و مداد از دستش بیفتد گفت، و آخر آنقدر آهنگها ایتالیایی جادو کردند که نزدیک خانه پای فرانسویها را وسط کشیدم و ازشان استمداد گرفتم تا خداحافظی کردیم.
نتیجهی اخلاقی داستان؟ Music is our language!
نتیجهی بعدی: متین باشید و امن. آدمهای نازنین این دیار اینطوریاند؛ حتا اگر هفتپشت غریبه باشند.
قرار بود سر جمالزاده پیاده شوم، رسیدیم ته بلوار جلوی بیمارستان امامخمینی؛ راننده گفت مگر این آهنگها میگذارند آدم سر موقع خداحافظی کند؟ خندیدم گفتم نه، ولی اشکال ندارد همینجا پیاده میشوم من. گفت توی تاریکی ساعت نهونیم شب کجا اینهمه راه پیاده برگردی، دور میزنم سر جمالزاده. وحشت نکردم؛ گفتم نه شما مسیر خودتان را بروید من همان سر چهارراه نصرت پیاده میشوم، خیلی فرق نمیکند. از ایتالیایی خواندنش و اینکه هنوز آنقدر درس میخواند تا شبها روی کتاب خوابش ببرد و مداد از دستش بیفتد گفت، و آخر آنقدر آهنگها ایتالیایی جادو کردند که نزدیک خانه پای فرانسویها را وسط کشیدم و ازشان استمداد گرفتم تا خداحافظی کردیم.
نتیجهی اخلاقی داستان؟ Music is our language!
نتیجهی بعدی: متین باشید و امن. آدمهای نازنین این دیار اینطوریاند؛ حتا اگر هفتپشت غریبه باشند.
اشتراک در:
پستها (Atom)

