۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

که دوست‌داشتن مشروط، مطلوب نیست...

دوست‌داشتن‌تان چندتاست؟
ده‌تا، بیست‌تا، صدتا؟ هرچه. آدم‌ها را با همه‌تان دوست بدارید؛ ده‌تا از ده‌‌تا یا هزارتا از هزارتا فرقی نمی‌کند. هیچ‌کس را با کسر و اعشار دوست نداشته‌باشید.

۱۳۹۶ تیر ۲۳, جمعه

وقتی دنبال معجزه‌ای و تنها

آرزو می‌کنم کاش فردا آن روز موعود، آن روز دیدار تو باشد؛ آن روزی باشد که دست روزگار قرار است ما را سر راه هم بگذارد. می‌دانی؟ می‌خواهم فردا که دیدمت باران بگیرد. وسط تابستان. بله، همین آخرهای تیرماه که بر سرمان آتش می‌بارد. می‌خواهم سال‌ها بگذرد و به یادت بیاورم: «یادت هست اولین باری که همدیگر را دیدیم باران گرفت؟ آن جمعه‌ی تابستانی؟» بعد با لبخند خاطره‌اش را از پس ذهنت بیرون بکشی و در سکوتت ادامه بدهم: «آمدنت معجزه بود؛ مثل همان باران».

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

این صندل رسوایی، این صندل رسوایی...

1️⃣• من از این مدل آدمام که بدون این که بخوام هرچیز با جزییات یادم می‌مونه؛ اتفاقا و خاطره‌ها با المان‌های ریز و دقیق تو ذهنم ثبت می‌شه. برای همین از یه آهنگ، یه خیابون، یه بیت شعر، یه بو، یه هرچی هزارتا خاطره و‌ تصویر میاد جلوی چشمم و بالعکس؛ یه آیدنتیتی ممکن‌ه برای آدما فقط به آیدنتیتی باشه ولی برای من یه کوه معنی و حرف و تفسیر. برای همین وقتی جمعه بیدار شدم و دیدم بابا برای مامان نسترن سرخابی آورده گذاشته تو لیوان روی میز ناهارخوری، یه لحظه تشنج خیلی خفیفی به‌م دست داد و فکر کردم یا خودم با یکی کات کردم که رفته از باغچه‌ی حیاطش برام گل کنده یادگاری آخر رو داده خودم داغم حالیم نیست، یا قراره کات کنم که خب کف دستی که مو نداره، بِکن!

2️⃣• جمعه از ظهر به بعد تنها روزی‌ه که من خونه‌ام و می‌تونم خونه‌ی سفیدمون رو توی نور روز تماشا کنم، و کی‌ه که ندونه من عاشق نور طبیعی روزم و می‌تونم حتا با یه تاش نور طبیعی که افتاده روی فرش جشن بگیرم؟ هورمون نشاط خونم از نور و بوی گل‌های توی خونه و توی حیاط و سکوت بی‌نظیر اون ساعت که چیزی شبیه معجزه‌ست و باد، انقد بالا رفت که بی‌خیال خورش ریواس تازه‌ی مامان شدم رفتم کباب گرفتم که بعد از سرویس تابستونی کولر علیرضا ناهار بخوریم.

من انقد خونه نیستم که از ذوقم داشتم برای دقیقه به دقیقه‌ی اون روز برنامه می‌ریختم که هیچی رو از دست ندم؛ داشتم به ثانیه‌هام لذت تزریق می‌کردم که کش بیاد و دیر تموم شه. بعد از ناهار سمیرا رو دعوت کردم، کیک پختم، سینی میوه درست کردم، مناظره دیدیم و توییت کردیم انگار که تو استادیوم آزادی داریم تیم مورد علاقه‌مون رو‌ تشویق می‌کنیم، حرف زدیم، حرفای خوب زدیم، حرف زدیم… تا معنی روز جمعه عوض شد.


3️⃣• گفتم که. شما می‌گی ماست، من یادم میاد کی ماست هلوی منو قبل از این که برسم ناخنک زده‌بود. می‌گی کیک یخچالی، من یاد اسنپ می‌افتم. می‌گی شجریان، یاد فال حافظ تقاطع بلوار کشاورزـ‌کارگر می‌افتم و اون غزل رو تا ته می‌خونم. می‌گی عباس‌آباد، لوکیشن دقیق پارک ماشین جلوی داروخونه صبا میاد جلوی چشمم. و خب می‌دونین؟ خیلی از اینا «ای خاطره‌ات پونز نوک‌تیز کف کفشم» هستن که فرو‌ می‌رن همه‌ش حتا اگه زخم نکنن.
من ولی یه چیزی رو ناخودآگاه برای بقا کشف کردم؛ خیابون‌هایی که با آهنگا خاطره دارن برام رو جرأت می‌کنم یه بار دیگه با یه آهنگ جدید می‌رم به جای این‌که با همون آهنگ تکرارش کنم.
غذایی که به خاطر کسی عاشقش شدم و اون رو مدام یادم میاره، به خاطر یه مهمونی خفن دیگه و دست‌پخت بی‌نظیر خاله‌ام می‌خورم.

راست‌ترش رو بگم؟ وقتی خاطره‌ی ثانویه رو اُوِررایت می‌کردم تا الان، هیچ‌وقت یادم نرفته اون خیابون، اون آهنگ، اون غذا اولین‌بار چرا به خاطرم سپرده‌شد، ولی خب شما که غریبه نیستید! دیگه لااقل فرو‌ نرفت.


حالا از جمعه تا حالا، معنی نسترن رو با سه‌گانه‌ی «نور/کیک/کباب» عوض کردم. نسترن سرخ روی میز و هیچ نسترن دیگه‌ای توی دنیا حتا برای ثانیه‌ای حالم رو بد نمی‌کنه؛ اون جمعه‌ی نسترن‌زده رو از یادم نبرده، ولی پونزش رو از کف کفشم کنده.


۱۳۹۶ فروردین ۸, سه‌شنبه

بیایید عشق را یک‌بار دیگر تعریف کنیم

آدمی که بی‌مهابا، ساعت ۱۲ شب ماشین می‌گیرد و پشت در خانه‌ای سبز می‌شود، صبر می‌کند که کسی را فقط یک نظر از دور ببیند و برود، حتا نمی‌بیندش و می‌رود، دیوانه نیست. دلش گیر کرده. عاشق است لابد. عشق دیوانگی‌ست؟ این که کسی را از جان و دل بخواهی؟ این خود عقل است که.

۱۳۹۵ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

آدمی



بعد دیدم که من همیشه انگار واله و شیدا بوده‌ام؛ بس که از عشق و آدم‌ها گفته‌ام و نوشته‌ام، فارغ از این‌که الزامن آن بیرون آدمی باشد یا عشقی...

۱۳۹۵ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

تو چرا بازنگشتی دیگر؟*

اعتراف کنم؟
اگر به من بود، بیست سالگی می‌کردم؛ همین امروز که آن‌طرف‌ها، سمت تو ام، پشت در خانه‌ات سبز می‌شدم، در می‌زدم، در را که باز کردی، توی چارچوبِ در خودم را جا می‌دادم، توی چشم‌هایت نگاه می‌کردم و می‌گفتم: بیا انگار کنیم هیچ اتفاقی نیافته، بیا و برگردیم به پاییز و دیگر به پاییز برنگردیم. بیا برگردیم، به هم.

کاش بیست ساله بودم. چند سال از بیست‌سالگی‌مان گذشته؟ کاش باز هم بیست‌ساله دوستم می‌داشتی نامرد.



*هـ. الف. سایه

۱۳۹۵ دی ۹, پنجشنبه

video


.
نمی‌دونم از کی، ولی خیلی وقته که خیابونا برام چیزی جز اسم و آدرس‌ان. مثلن خیابون ولیعصر-جنوب یه کاشی داره کف خیابون تو پیاده‌رو سمت چپی چند قدم بعد از پل همت و نرسیده به «پل آرمانی» که ۴-۵ سال پیش یه قطره اشک من وقتی داشتم از سازمان پیاده برمی‌گشتم خونه و«تصویر رویا» داریوشو گوش می‌کردم، با بک‌وکال دقیقه ۱:۳۵ زمزمه می‌کردم از چشمم چکید روش. بعد از اون دیگه پیاده‌روی سمت چپی ولیعصربه سمت جنوب بعد از پل همت نرسیده آرمانی هویت داشت؛ جایی که اون شب ماه تمومش با کمک «تو رو آغوش می‌گیرم تنم سرریز رویا شه...» تونست دلمو تو خودش جا بذاره.

یا بازم مثلن همین چند هفته پیش؛ نزدیک خونه که شدم به تاکسی گفتم قبل از خط‌کشی عابر بایسته؛ پشت یه شاسی‌بلند سفید که روی خط‌کشی توقف کرده‌بود نگه داشت.۲-۳ قدمو آروم و در حالی که سرم توی گوشی بود رفتم سمت شاسی‌بلنده که از خط‌کشی رد شم، یهو یه گوله هوای متراکم آغشته به مون‌بلان از کنارم رد شد. فرصتی نبود که بخوام تحلیل کنم آشنا بود یا نه. درجا روی محور عمودی خودم ۳۶۰درجه چرخیدم و با نگاهم رد بو رو دنبال کردم، حتا چند قدم رفتم دنبالش؛ رفت توی آزمایشگاه، دیدم که در راهرو رو باز کرد. لاغر و قدبلند بود و با کت‌وشلوار مشکی. وهفت‌پشت غریبه. یادم نیست چه جوری رسیدم وسط بلوار و با چشمی که اشک تارش کرده‌بود و هیچ‌جا رو نمی‌دید باقی عرض خیابون رو رد کردم. تنها چیزی که یادمه اینه که وقتی وسط بلوار داشتم بند کوله‌پشتی‌مو روی شونه‌ام جابه‌جا می‌کردم، لارا فابین رسیده بود به Tu vois, je t'aime comme ça.
▪️
یه بار تو ماشین ازم پرسید تو #دال رو دوست داری؟ گفتم نمی‌دونم می‌تونم دوست‌شون داشته‌باشم یا نه، و توضیح دادم که این حرف مبهم یعنی چی؛ گفتم زمان لازم دارم تا جواب واقعی سوالتو بدم.
الان جواب سوالش رو می‌دونم. بله، دوست دارم اما نه صرفن به خاطر کیفیت‌شون؛ #دال رو دوست دارم به خاطر «آوازم را می‌رقصیدی» روی سی‌وسه پل پارسال زمستون... به خاطر ترافیک تا باغ فردوس، انتظار توی پمپ بنزین ولنجک، جلسه توی کافه، داروخونه صبای عباس‌آباد، صف نون سنگکی سر کوچه، اتوی یقه تمام پیراهن‌ها، تصاودف نزدیک توانیر، x33 روی روگذر حافظ، بادی که اون شب قدر توی خیابون فرهنگ موهامو با خودش برد و پس نیاورد.

#دالبند رو دوست دارم برای اینکه شیش ماه اول امسال، با گذر اردیبهشتش، خیابون‌به‌خیابون خاطره‌های این شهر رو برام پین کرد.
▪️
کدوم‌تون مثل من انقد خاطره‌ی رنگی و آهنگین و متعدد دارین توی این شهر؟ برای اینه که برای وجب‌به‌وجب تهران می‌تونم بمیرم. من خودمو همه‌جای این شهر جا گذاشتم که بمونم.

۱۳۹۵ آبان ۸, شنبه






- می‌خوای برات قصه‌ای تعریف کنم که آخرشو نمی‌دونم؟
+ تعریف کن
- دوستت دارم...

🎥 #کازابلانکا

۱۳۹۵ شهریور ۲۹, دوشنبه

کاش می‌شد خورشت کرفس پخت برای دلجویی، جای معذرت‌خواهی...

فکر کنم تقریبا هیچ‌وقت نتونستم از آدمای عزیز زندگیم درست عذرخواهی کنم. عذرخواهی‌کردن از عزیزترین‌هام جزو سخت‌ترین کارهای دنیاست برام. وقتی می‌خوام برم جلو بگم ببخشید اشتباه کردم تقصیر من بود یا هرچی، بغض گلومو می‌گیره خفه‌م می‌کنه، چشمام می‌سوزه بعدش‌م اشک میاد عین یه پرده‌ی کلفت می‌شینه روی چشمام دیگه هیچ‌جا رو نمی‌بینم، صدام می‌لرزه... بالاخره جون می‌کنم و مراسم عذرخواهی انجام می‌شه. اما به چشم خودم آخرش می‌شه مثل اون خورشت بادمجونی که پختم و هرکاری کردم شکلش آبرومند از آب بیاد، نشد؛ هرچند که خوشمزه بود ولی.

می‌خوام بگم لازمه معذرت‌خواهی کنم ولی نمی‌تونم، نه از ترس این‌که خراب‌تر کنم، نه؛ می‌ترسم معذرت‌خواهی کنم و بشه اون خورشت بادمجونه که ریخت نداشت ولی خوشمزه بود. نمی‌شه این بار معذرت‌خواهی کنم و بشه خوشت کرفس، فرم و محتوا آبرومند؟

۱۳۹۵ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

بی‌اعتمادیا رو چرا می‌ریزی تو کار خیر کردنا؟

امروز که داشتم می‌اومدم سر کار، توی پیاده‌رو یه خانم بچه به بغلی داشت می‌اومد سمت من. از صورت طفلکش معلوم بود که مشکلی داره؛ محترمانه‌ش این که مغز بچه متناسب با سن و نیازش خدمت‌رسانی نمی‌کرد.
از پشت عینک آفتابی خانومه رو می‌دیدم که قدم‌هاشو تندتر کرد که زودتر به‌م برسه؛ من‌م که تصمیم داشتم برم اون دست خیابون، تصمیم گرفتم زودتر برم که باهاش مواجه نشم ولی به هم رسیدیم. گفتم الان بعد «خانوم ببخشید، یه لحظه‌اش؟» می‌خواد داستان‌سرایی کنه که دلم به خاطر بچه‌ش هم که شده بسوزه و کمک نقدی بکنم بهش سر صبحی، ولی گفت «فلان موسسه کجاست؟ به‌م گفته‌ن روبه‌روی صندق مهر امام رضا...» به‌ش آدرس دادم، تشکر کرد و رفت.

به نظرم همه‌ی گداهای دروغی و کلاهبردار مدیون عالم و آدمن؛ نه فقط به مایی که ازمون به نوعی اخاذی کردن، بیش‌تر به اونایی که واقعن نیازمندن و ما به یه چوب ــ چوب بی‌اعتمادی ــ روندیم‌شون یا از ته دل موقع صدقه‌دادن راضی نبودیم.

این بود سخن‌رانی امروز من.

۱۳۹۵ شهریور ۱۱, پنجشنبه

توی خونه باید بوی غذا بپیچه، صدای ماشین لباس‌شویی بیاد...

▫️ چه دلم تنگ شد...
- برای کی؟
▫️ دلم هوای آشپزخونه رو کرده. پر می‌کشه واسه‌ش.
- آشپزخونه؟
▫️ قلب خونه‌س لامصب؛ از هر طرفی حساب کنی زندگی از اون‌جا شروع می‌شه. تا حالا حساب‌کتاب پر و خالی کابینتا و یخچال رو نگه داشتی؟
- بی‌خیال
▫ می‌فهمی حالا :)

پ. ن: جدیدن این‌جا هم هستم در تلگرام. تشریف بیارین، منزل خودتونه.