پست‌ها

بیایید عشق را یک‌بار دیگر تعریف کنیم

آدمی که بی‌مهابا، ساعت ۱۲ شب ماشین می‌گیرد و پشت در خانه‌ای سبز می‌شود، صبر می‌کند که کسی را فقط یک نظر از دور ببیند و برود، حتا نمی‌بیندش و می‌رود، دیوانه نیست. دلش گیر کرده. عاشق است لابد. عشق دیوانگی‌ست؟ این که کسی را از جان و دل بخواهی؟ این خود عقل است که.

آدمی

تصویر
بعد دیدم که من همیشه انگار واله و شیدا بوده‌ام؛ بس که از عشق و آدم‌ها گفته‌ام و نوشته‌ام، فارغ از این‌که الزامن آن بیرون آدمی باشد یا عشقی...

تو چرا بازنگشتی دیگر؟*

اعتراف کنم؟ اگر به من بود، بیست سالگی می‌کردم؛ همین امروز که آن‌طرف‌ها، سمت تو ام، پشت در خانه‌ات سبز می‌شدم، در می‌زدم، در را که باز کردی، توی چارچوبِ در خودم را جا می‌دادم، توی چشم‌هایت نگاه می‌کردم و می‌گفتم: بیا انگار کنیم هیچ اتفاقی نیافته، بیا و برگردیم به پاییز و دیگر به پاییز برنگردیم. بیا برگردیم، به هم.
کاش بیست ساله بودم. چند سال از بیست‌سالگی‌مان گذشته؟ کاش باز هم بیست‌ساله دوستم می‌داشتی نامرد.


*هـ. الف. سایه
.
نمی‌دونم از کی، ولی خیلی وقته که خیابونا برام چیزی جز اسم و آدرس‌ان. مثلن خیابون ولیعصر-جنوب یه کاشی داره کف خیابون تو پیاده‌رو سمت چپی چند قدم بعد از پل همت و نرسیده به «پل آرمانی» که ۴-۵ سال پیش یه قطره اشک من وقتی داشتم از سازمان پیاده برمی‌گشتم خونه و«تصویر رویا» داریوشو گوش می‌کردم، با بک‌وکال دقیقه ۱:۳۵ زمزمه می‌کردم از چشمم چکید روش. بعد از اون دیگه پیاده‌روی سمت چپی ولیعصربه سمت جنوب بعد از پل همت نرسیده آرمانی هویت داشت؛ جایی که اون شب ماه تمومش با کمک «تو رو آغوش می‌گیرم تنم سرریز رویا شه...» تونست دلمو تو خودش جا بذاره.

یا بازم مثلن همین چند هفته پیش؛ نزدیک خونه که شدم به تاکسی گفتم قبل از خط‌کشی عابر بایسته؛ پشت یه شاسی‌بلند سفید که روی خط‌کشی توقف کرده‌بود نگه داشت.۲-۳ قدمو آروم و در حالی که سرم توی گوشی بود رفتم سمت شاسی‌بلنده که از خط‌کشی رد شم، یهو یه گوله هوای متراکم آغشته به مون‌بلان از کنارم رد شد. فرصتی نبود که بخوام تحلیل کنم آشنا بود یا نه. درجا روی محور عمودی خودم ۳۶۰درجه چرخیدم و با نگاهم رد بو رو دنبال کردم، حتا چند قدم رفتم دنبالش؛ رفت توی آزمایشگاه، دیدم …
تصویر
- می‌خوای برات قصه‌ای تعریف کنم که آخرشو نمی‌دونم؟
+ تعریف کن
- دوستت دارم...

🎥 #کازابلانکا

کاش می‌شد خورشت کرفس پخت برای دلجویی، جای معذرت‌خواهی...

فکر کنم تقریبا هیچ‌وقت نتونستم از آدمای عزیز زندگیم درست عذرخواهی کنم. عذرخواهی‌کردن از عزیزترین‌هام جزو سخت‌ترین کارهای دنیاست برام. وقتی می‌خوام برم جلو بگم ببخشید اشتباه کردم تقصیر من بود یا هرچی، بغض گلومو می‌گیره خفه‌م می‌کنه، چشمام می‌سوزه بعدش‌م اشک میاد عین یه پرده‌ی کلفت می‌شینه روی چشمام دیگه هیچ‌جا رو نمی‌بینم، صدام می‌لرزه... بالاخره جون می‌کنم و مراسم عذرخواهی انجام می‌شه. اما به چشم خودم آخرش می‌شه مثل اون خورشت بادمجونی که پختم و هرکاری کردم شکلش آبرومند از آب بیاد، نشد؛ هرچند که خوشمزه بود ولی.

می‌خوام بگم لازمه معذرت‌خواهی کنم ولی نمی‌تونم، نه از ترس این‌که خراب‌تر کنم، نه؛ می‌ترسم معذرت‌خواهی کنم و بشه اون خورشت بادمجونه که ریخت نداشت ولی خوشمزه بود. نمی‌شه این بار معذرت‌خواهی کنم و بشه خوشت کرفس، فرم و محتوا آبرومند؟

بی‌اعتمادیا رو چرا می‌ریزی تو کار خیر کردنا؟

امروز که داشتم می‌اومدم سر کار، توی پیاده‌رو یه خانم بچه به بغلی داشت می‌اومد سمت من. از صورت طفلکش معلوم بود که مشکلی داره؛ محترمانه‌ش این که مغز بچه متناسب با سن و نیازش خدمت‌رسانی نمی‌کرد.
از پشت عینک آفتابی خانومه رو می‌دیدم که قدم‌هاشو تندتر کرد که زودتر به‌م برسه؛ من‌م که تصمیم داشتم برم اون دست خیابون، تصمیم گرفتم زودتر برم که باهاش مواجه نشم ولی به هم رسیدیم. گفتم الان بعد «خانوم ببخشید، یه لحظه‌اش؟» می‌خواد داستان‌سرایی کنه که دلم به خاطر بچه‌ش هم که شده بسوزه و کمک نقدی بکنم بهش سر صبحی، ولی گفت «فلان موسسه کجاست؟ به‌م گفته‌ن روبه‌روی صندق مهر امام رضا...» به‌ش آدرس دادم، تشکر کرد و رفت.

به نظرم همه‌ی گداهای دروغی و کلاهبردار مدیون عالم و آدمن؛ نه فقط به مایی که ازمون به نوعی اخاذی کردن، بیش‌تر به اونایی که واقعن نیازمندن و ما به یه چوب ــ چوب بی‌اعتمادی ــ روندیم‌شون یا از ته دل موقع صدقه‌دادن راضی نبودیم.

این بود سخن‌رانی امروز من.