۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

زندگی در رئالیسم جریان دارد نه در فیکشن

این من ــ بله، خودم را عرض می‌کنم همین من ــ مدام از «امیدواری» و «نگه‌داشتن سرِ رشته» و «درست می‌شود» و «دیدن نشانه‌ها» و الخ، نوشته‌ام این روزها اما پیش‌شرط این‌ها را ننوشته‌ام؛ این‌جا و آن‌جا خیلی گفته‌ام از فرق در و دیوار، اما ننوشته‌ام.
بی‌واسطه بگویم تان که هرکجا به بن‌بست رسیدید قبل از هرکاری یک نکته‌ی خیلی‌خیلی مهم را بررسی کنید: این بن‌بست، این گرفتاری، این ایست، این مانع، این گیر، «درب» است یا «دیوار»؟ به هر ترفندی جواب‌ش را پیدا کنید. اگر درب باشد باز می‌شود، بالاخره یک روز به هر سختی که باشد باز می‌شود؛ اما اگر دیوار بود، زور بی‌خود نزنید. هیچ دیواری در دنیا نبوده که با در استادن و ابرام کردن، قربان‌صدقه رفتن، صبر و حوصله به خرج دادن و حتا شامورتی‌بازی باز بشود. کار دیوار، دیواری کردن است و کار درب هم فلان. از دیوارهای افسانه‌ای ِ یک‌باره بازشونده‌ی استثنایی هم حرف نزنید لطفن. زندگی افسانه نیست؛ زندگی در رئالیسم جریان دارد نه در فیکشن.
خب، تا یادم نرفته خدمت‌تان عارض شوم که رعنا شمس هستم متخصص ممیزی درب و دیوار از تهران. راستی یادم بیاندازید همین روزها از تجربیات مویی که از پافشاری بی‌خود پشت دیوار سفید کرده‌ام هم برای‌تان بگویم.

۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

سرمشق (1)

نتیجه: راه در جهان یکی‌ست.

ازت متشکرم

یک. از افطار گذشته، میز افطار را جمع کرده‌ایم و نشسته‌ام پای تله‌ویزیون به سریال دیدن. پسرک رفته دنبال فوتبال شبانه با رفقایش و مامان در آشپزخانه فکر شام است و سحری ما. سریال شبکه سه تمام شده و دارم با خواننده‌ای که هیچ‌وقت دوستش نداشته‌ام ترانه‌ای را هم‌نفس می‌خوانم که تنها پس از یک‌بار شنیدن حفظ شده‌ام‌ش و به جانم نشسته.
دو. ساعتی از پایان سریال گذشته. جلوی آینه ایستاده‌ام موهایم را خشک کنم. چتری‌هایم را می‌ریزم توی پیشانی‌ام. دو تار موی سفید جدید لابه‌لای مشکی‌ها پیدا می‌کنم. با ذوق و تعجب به مامان که دارد از جلوی در اتاقم رد می‌شود اعلام می‌کنم «دو تار سفید جدید!» و فکر می‌کنم که هدیه‌ست. تارهای سپید هدیه‌ی روزهایی‌اند که بر سر ما و از سر ما می‌گذرند. سشوار به‌دست فکر‌ی‌ام که از هر روشی حساب کنی موی سپید برای مرد جذاب‌تر است و ای‌وای به جوگندمی‌ها و فلقل‌نمکی‌هایشان.
سه. نشسته‌ام پشت میزم پای کامپیوتر. باد خنک و سبکی از درب بالکن اتاق پذیرایی وارد خانه می‌شود، راه اتاقم را پیدا می‌کند، با بوی نم باران از سر و کولم بالا می‌رود، خودش را به پنجره می‌کوبد و راه خروج را به سمت حیاط خلوت پشت اتاق پیدا می‌کند؛ صدای کسی که هیچ‌وقت دوستش نداشته‌ام را با خودش نمی‌برد اما و می‌گذارد هنوز «ازت متشکرم رویای روشن» بخواند زیر گوشم. شب سبکی‌ست. بیرون هم باران می‌آید و من؟ یک :‌) ِ سبک‌م امشب.

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

You are not alone

پلی‌لیست درهمی دارم، یک‌باره و بدون پیش‌بینی چیزی اجرا می‌کند که گاهی سراسر مایه‌ی خوش‌حالی‌ست و گاهی هم آوار فاجعه‌ست.
داشتم کار خودم را می‌کردم و مشغول بودم که سر و کله‌ی مایکل جکسون با You are not alone پیدا شد. رفتم به یک روز زمستانی برفی. روزی که دوتا لیوان چای داغ دستم گرفتم و رفتم برای عکاسی توی حیاط‌. توی حوض خالی از آب‌مان برف خوب و تمیزی نشسته یود که کسی رویش راه نرفته بود، یک تکه شاخه‌ی خشک درخت پیدا کردم و نوشتم You are not alone و عکس گرفتم. راضی نبودم هنوز. یکی از لیوان‌های چای و بعد دومی را گذاشتم و باز عکس گرفتم. بهتر شد. راضی شدم. لایک نفر اول را یادم هست. عکس مال همان بهترین رفیق بود که خودش نفر اول عکس را دید و به اشاره‌ی انگشتی پسندید.
رسیده به But you are not alone / I am here with you / Though we're far apart ... به لبم خنده‌ای از یاد شیرینی چسبیده و با دهنی که از بغض کج و کوله است همراهش می‌خوانم You're always in my heart / But you are not alone
ــ تو تنها نیستی.
صدای کولر خانه‌ی خودمان از راست و صدای کولر همسایه‌ی پشتی از چپ می‌آید. در اتاقم را بسته‌ام سر ظهر گرما از ترس خنکی بیرون؛ باد کولر مستقیم و خیلی سرد است و مسلمن از طاقت منِ جوجه‌ماشینی با این ابهت‌ام خارج. جا خوش کرده‌ام پشت میزم، بلندبلند فکرهایم را توییت می‌کنم، دفترچه یادداشتی گذاشته‌ام زیر دستم اما و مهم‌ترها و اساسی‌ترهایش را روی کاغذ فکر می‌کنم.
چشمم می‌خورد به لیستی که قبل‌تر نوشته بودم از کارهایی که باید به‌شان رسیدگی کنم و از زمستان پارسال هنوز مانده؛ عقب‌ام. از قول و قرار «خودت را بنویس، روی کاغذ بنویس» دوم تا کلاس زبان، تا تکست‌ها و یادداشت‌ها، تا کتاب‌هایی که این چندماه فقط خریده‌ام و به جز شعرها هیچ‌کدام‌شان را نخوانده‌ام، تا همه‌ی مقاله‌هایی که دسته‌بندی شده باید بخوابم و بچسبانم‌شان به داشته‌های روزهای کلاس تفکر و خلاقیت و الخ.
زشت‌ترین کاری که می‌کنم هم ویدئوچک کردن رویدادهای پارسالِ شمسی و قمری همین موقع از روی تایم‌لاین است، که بابت این حجم از شناعت از خودم شرمنده‌ام و خجالت می‌کشم؛ قول داده‌ام تمام‌ش کنم، این آخرین بار باشد؛ نهایتن هم تا اول شهریور پشت دستم نمی‌زنم برای تنبیه و با خودم کاری ندارم، اما بعدش... و ای‌وای از بعدش اگر سرم را نیاندازم پایین و برنگردم سر زندگی جدیدی که اعلام رسمی‌اش در سفر اصفهان امسال بود (که ای‌وای از سفر اصفهان).
این وسط اما، میان این‌همه رخوت و درماندگی، یکی مهسا وحدت دارد زمزمه‌هایی می‌کند برای خودش که نه گوشم می‌گذرد ازش، نه دلم. به این فکر می‌کنم که فعلن هیچ خوب و بدی را نمی‌دانم، کمی دیگر باید بخوابم و بیدار بشوم تا تصمیم بگیرم، الان وقت هیچ‌چیز نیست جز همین ترانه‌ی Bornای که مهسا وحدت با آن مرد می‌خواند...
«تا می‌شوم در یاد تو
ره می‌زنم بر جان تو
بهر خیال عاشقی
لیلا شوم بر بال تو
لیلای بی‌مجنون من‌م
مجنون تویی، لیلا تویی
جان و تنی، جان و تنی
مجنون بی‌لیلای من...»
listening to ‎مهسا وحدت / آلبوم «بوی خوش وصل»‎.

۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

راست ِ گزنده

هر آدمی خاصیت‌های منحصربه‌فرد خودش را از روز اول دارد، ولی از همان روز اول خاص‌ترین و عزیزترین و یگانه‌ترین دیگری نیست. این «ترین»های عزیز با غربال زمان مدام رو می‌آیند و بعد عیارشان محک می‌خورد. با خودتان روراست و ضمنن عاقل باشید، و صرفن ــ تاکید می‌کنم صرفن ــ محض فان و شوخی طلب کنید: «یه جوری بگو فلان، که انگار هیشکیُ جز من و مثل من دوست نداری!». اگر طلب کردید و او هم گفت «فلان» به جای خوش‌احوالی، ناخوش‌احوال بشوید اتفاقن چون به احتمال زیاد راست نشنیده‌اید، یا خام و نپخته شنیده‌اید. راست گزنده، به از دروغ نوازنده.

۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه

که برای رسوایی دنبال بهونه‌ام...

رامش درون‌ام بیدار شده؛
یک چهارپایه‌ی چوبی قراضه پیدا کرده برای خودش، گذاشته روی بالکن باران‌زده‌ی دی‌شب که پر بود از بوی محمودآباد عزیز سال‌های نوجوانی و غربت معصوم دلتنگی چهارده سالگی... رفته روی‌ش نشسته و با نیم‌چه لب‌خندی روی لب و چشم‌هایی که برای مخاطب فرضی روبه‌روش هی شهلا می‌کند، دست‌های غمگین امیدوارش را توی هوا آرتیستی تکان می‌دهد و می‌خواند: «رودخونه‌ها، رودخونه‌ها! من‌م می‌خوام راهی بشم / برم به دریا برسم،‌ ماهی بشم، ماهی بشم». می‌خواهد غبار تنش را پاک کند. اصلن می‌خواهد تن هیچ‌کسی غبار نداشته باشد. از روی چهارپایه‌اش می‌آید پایین، می‌خواهد ته‌مانده‌ی هرچه خاطره‌ی خاکی‌ست را خاک کند. می‌خواهد حتا فراخوان بدهد همه‌ی اهل دنیا خاطره‌های خاکی را بیاورند با دست خودشان داوطلبانه معدوم کنند و حتا جایزه بگیرند و سبک بروند دنبال زندگی‌شان، دنبال امروز و فردایشان.
رامش درون‌ام خودش را می‌تکاند. لب‌خند می‌زند. راضی‌ست.

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

برای ثبت در تاریخ

روزهایی دارد بر من می‌رود که در بطن ترس، دل‌م روشن است؛ امید ملیح و ریشه‌داری در دل‌م دویده که ته دل‌م را قرص کرده، آن‌قدر که بزرگ‌ترین ترس همیشه‌ی سلامتی‌ام ـ کابوس‌های مرگ‌ناک شب‌های تا سحر گریه‌ام ـ هم دیگر آزارم نمی‌دهد، نترس و امیدوار شده‌ام.
روزگاری را می‌گذرانم که معجزات زیر و درشت‌ش ساعت به ساعت مطمئن‌ترم می‌کند که کسی هست که حواسش به من است؛ هرچه قبل‌تر گفته‌ام را شنیده و ثبت و ضبط و جمع کرده، و یکی‌یکی به پاس نمی‌دانم کدام نیکی در دجله انداخته‌ام دارد درهایی را به روی‌م باز می‌کند و راهی جلوی پایم می‌گذارد. راهم؟ راه آسانی نیست اما؛ خوبی‌اش این‌ست که از اول با چشمانی کاملن باز کفش و کلاه کرده‌ام و با دستانی که قبلن پُر کرده بودم عازم شده‌ام. خوبی‌اش این‌ست که این‌بار بدون توجیه‌های سرسری و چشم‌پوشی‌های کودکانه، دل‌م واقعن‌بالغانه همراهی‌ام می‌کند. دارم فکر می‌کنم که انگار خودش دستم را گرفته و می‌گوید «بیا»، هر جا هم که می‌خواهم کم بیاورم، می‌کِشدم، هل‌م می‌دهد؛ نمی‌گذارد این‌بار درجا بزنم.
ته این راه؟ اتفاقن روشنی عجیبی برایش تصویرشدنی است، اگر «خواستنی» در کار باشد.

۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

ارتباط، رابطه، دوستی، دوست داشتن، هنر رعایت فاصله‌هاست؛ شعور دانستن کجا بودن‌ها و نبودن‌ها، کم/زیاد بودن‌ها و نبودن‌ها، دور اما نزدیک بودن‌ها، نبودن اما از دور پاییدن و مراقب بودن‌ها.
رابطه، دوستی، عشق، شناسایی درست ِ وقت ِ فاصله‌هاست.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

دنیایم در حال کوچک‌تر و خلوت‌تر شدن است این روزها

از پیچیدگی‌های بی‌مورد ِ بی‌سروته فراری‌ام، از آدم‌های بی‌خودی پیچیده و روابط پیچیده هم؛ آدم‌هایی با روابط پیچیده هم نه‌تنها هیچ جذابیتی برایم ندارند، از فهم‌م هم خارج‌اند و فاصله‌ام با این‌ها، بیش از حد معمولم است.
یک وقت‌هایی،‌ کاری به کار دنیا هم که نداشته باشی باز دنیا بدش نمی‌آید گه‌گاهی به تو کار داشته باشد. آدم‌ها و داستان‌های پیچیده را می‌آورد جلوی چشم‌ت و خب، تو ناگزیری از دیدن.
من هم می‌بینم. تصمیم گرفته‌ام کاری به کار دنیا و این پیچیدگی‌های حال‌به‌هم‌زن‌اش نداشته باشم، سرم را بیاندازم پایین، زندگی خودم را بکنم و فکر کنم که دنیا با ما آدم‌های ساده ــ اما نه طبعن ساده‌لوح ــ قطعن جای بهتری‌ست.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه

عکس این دخترم را می‌بینم در لحظه‌ی خداحافظی‌شان، اشک‌فشان، با لبخندی که تا متوجه اشک‌ها نشوی نمی‌فهمی دارد تمام زورش را می‌زند که خوش‌حال‌نمایی کند. دل‌م کنده می‌شود؛ با همه‌ی جانم ــ و نه از روی تعارفات همیشگی زنانه ــ قربا‌ن‌صدقه‌ی اشک‌هایش می‌روم. اسکرول می‌کنم می‌آیم پایین‌تر. عکس آن‌یکی دختر را می‌بینم، هندوانه‌خوران، خنک و حتمن خوش‌حال در کنار دوست. از دیدن خوش‌احوالی عکس لبخند می‌نشیند روی لبم. توی دل‌م خوشی‌شان را مدام می‌خواهم و پایدار و عمیق.
فکر می‌کنم شاید ــ که نه، حتمن ــ زندگی همین فاصله‌ی همین خوف و رجاءهای مدام‌ست؛ از این اشک به آن لبخند مثلن. کلیشه‌ست؟ هست.