۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

شب، زنی‌ست خسته که لیوان بزرگ چای داغ‌اش را بغل کرده؛ نسیم خنک ِ ساعت دوازده‌ونیم شب، بی‌اجازه از پنجره سر می‌کشد توی اتاق، دور لطاقت تن‌اش می‌پیچد، گیس‌های بلندش را کنار می‌زند و بی‌هوا پشت گردن‌ش را می‌بوسد.
شب، زنی مست بوسه‌ست که با لیوان بزرگ چای یخ کرده‌اش به خواب می‌رود... .

۱۳۹۳ اردیبهشت ۶, شنبه

باید چیزی باشد، جایی، ظرفی - هر چه، قابل لمس ـ غیر از حافظه که بشود لبخند‌ها، التهاب چشم‌ها، بوها، گرمی‌ها، نرمی‌ها را تویش ذخیره کرد برای وقتی نداری‌شان؛ برای وقتی که دستت کوتاه‌تر از آن‌ست که دراز کنی و با چنگ‌زدنی به‌شان برسی. باید بشود لذت لحظه‌ها را قطره‌به‌قطره موبه‌مو کنسانتره کرد برای وقت دل‌تنگی و دوری و بعد، قطره‌ها را با احتیاط ـ انگار که اکسیر ـ یکی پس از دیگری چکاند توی گلوی دل.

پس چه غلطی می‌کنند این دانشمندها از صبح تا شب؟

۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

یک‌شنبه بود؛ یکشنبه‌ی هفته‌ی اول اردی‌بهشت. دبیرستانی بودیم و برای مست شدن کافی بود بهار بشود، باران بگیرد و پسرک ویولنیستی باشد که بشود تخیل‌ش کرد. بهار بود، باران گرفت و پسرک ویولنیستی بود در دوردست‌های خیال، که به خاطرش می‌شد بی‌کله‌گی کرد؛ از آن بی‌کله‌گی‌های دخترکان دبیرستانی.
بهار بود. بعد از کلاس زبان یک‌شنبه باران گرفت. دل دخترک می‌تپید. عشق می‌خواست و عاشق پسر ویولنیست خیال‌ش شده بود. می‌دانید که، «آدم عاشق، قانع‌ست»*. به خریدن آلبوم تک‌نوازی ویولن قناعت کرد؛ چاره‌ای هم نبود. پسرک آن‌قدر دور و دست‌نیافتنی بود که تلاش فایده نداشته باشد.
بهار بود. بعد از کلاس یک‌شنبه باران به غایت تندی گرفت؛ آن‌قدر تند و شلاقی که در فاصله‌ی طی کردن عرض خیابان انقلاب تمام لباس رو و زیر، از مقنعه تا جوراب توی کفش خیس شد. موش آب‌کشیده شده بود دخترک با یار غارش؛ تاکسی هم سوارشان نمی‌کرد! آلبوم «قصر خیال»ئی که خریده بود توی کیف‌ش بود؛ سقف آسمان سوراخ شده بود، همه‌ی راه از خیابان وصال تا خانه را دویدند، نه به خاطر فرار از باران ـ که یکی از یکی دیوانه‌تر بودند برای باران ـ به شوق شنیدن صدای آرشه‌ای که روی ویولن کشیده می‌شد.
بعد از آن یک‌شنبه و باران تاریخی‌ش، «آوای یخ‌ها» و بقیه‌ی قطعات آن آلبوم یک خاطره‌ی ساده نیست، حال نیست، اشک نیست، شیرین‌ترین شور و سرگشتگی دخترک دبیرستانی نیست، بی‌قراری و قرار توأمان نیست؛ کانسپتی‌ست که فقط دخترک می‌فهمد باید با شنیدن دانه‌به‌دانه‌ی آهنگ‌های این آلبوم چشم‌ش قرمز بشود و نم بگیرد ولی نبارد، قلب‌ش توی سینه جان‌دارتر بکوبد ولی سر جایش بماند. توضیح کانسپت خیلی سخت است. اردی‌بهشت است.

* جمله‌ای از مونولوگ نسیم ادبی در اپیزود دوم تئاتر «این تابستان فراموش‌ت کردم» بهاره رهنما.

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

من برایت از شعر می‌نویسم، شعر می‌نویسم، از شفا می‌نویسم، شفا می‌نویسم. تکلیف ما رعایت رویاهاست. زندگی در شفا ادامه دارد، عشق ادامه دارد، امید ادامه دارد. من هم یکی از میان شما، یکی از شما، از همین بسیاران بی‌دریغ‌ام. بسیارانی در من زیسته و من در بسیارانی زندگی کرده‌ام. ما زنده می‌مانیم، ما باید زنده بمانیم. شعر... خوب است، باران خوب است، بوسه خوب است؛ بوسیدن بی‌پایان در تو شدن، با تو شدن، از تو شدن.

ـــ سیدعلی صالحی، مقدمه‌ی «ما نباید بمیریم/ رویاها بی‌مادر می‌شوند»
پ. ن: سیدعلی صالحی و مقدمه این کتابش را بی‌نهایت دوست دارم.

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

می‌تونی راحت اعتماد نکنی، می‌تونی شریفانه بارها و بارها تا زمانی که مطمئن بشی آزمایش و آزمون کنی‌ش، می‌تونی - عاقلانه و دور از خوش‌بینی‌های احمقانه‌ی مرسوم - حتا یه گوشه کنج ذهن‌ت تو خفا و بی‌سروصدا، احتمال و درصدی منطقی برای بروز هر خطایی در نظر بگیری؛ اما از روزی که مطمئن شدی و سرتیفیکیت اعتماد ُ صادر کردی، دیگه حق نداری نگرانی‌ها و ترس‌هاتُ بازم بذاری جلوی چشم‌ت توی ویترین که خون به جیگر خودت و دیگران و روزگار بکنی.

۱۳۹۲ آبان ۲۵, شنبه

خیال‌تان زیادی هم جمع نباشد، من بی‌خبر می‌روم.


آدم‌ها
خیال خواب‌آلوده‌شان راحت است که خورشید
طبق قرار همیشه
هر صبح، گیس‌های بلند طلایی‌اش را پشت پنجره‌ی اتاق‌شان
بی‌منت و بی‌توقع
شانه می‌زند
تا ابد

غافل از این‌که
یک شب، «خورشید» تصمیم‌اش را
برای همیشه می‌گیرد:
سایه‌اش را
زیر بغل‌ش می‌زند
و از فردا
پشت قابِ خیالِ خوشِ هیچ چشمِ خواب‌آلوده‌ای
آفتابی نمی‌شود

می‌گذارد آدم‌ها، یک روز به خودشان بیایند
و بالاخره بفهمند شمس را ماه‌هاست آب برده
درست همان زمانی که خودشان را خواب شیرین برده بود!


رعنا شمس |

۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه

از یک جایی به بعد

آدم‌ با «از یک جایی به بعد»‌های زیادی در زندگی‌اش برخورد می‌کند؛ از یک جایی که از آن‌جا به بعد ــ حداقل ــ یک فرق اساسی با قبل و بعد‌ش وجود دارد. اتفاقی، تصمیمی، حادثه‌ای حتا، آن «از یک جایی به بعد» را می‌کند نقطه‌ی انقلاب و واژگشت، نقطه‌ی تحول، یک تغییر بزرگ و محسوس.
برای خیلی از آدم‌ها این از یک جایی به بعد واقعن یک نقطه‌ی مشخص نیست که مثلن بگویی ساعت 15:15دقیقه‌ی نه‌ام خرداد؛ یک بازه‌ی زمانی پیوسته یا حتا گسسته است. این از یک جایی به بعد، می‌شود تابعی از متغیرهای مختلفِ اثرگذار که منجر می‌شود به بیگ‌بنگ آدم و خب بیگ‌بنگ هم که می‌دانید، چیزی نیست که به چشم نیاید و قابل چشم پوشی باشد.
نگفتم از این‌که تغییرات بعد از واژگشت خوب‌اند یا بد. می‌دانم که می‌دانید بدیهی‌ست که هر دو حالت‌ش محتمل است؛ به خیلی پارامترها بستگی دارد. بگذریم. داشتم روایت خودم را می‌کردم. بیگ‌بنگ معهودم اتفاق افتاد بالاخره. خیلی زیرپوستی و بی‌صدا و در سکوت خبری انقلاب کردم. هیچ‌کس نفهمید؛ لزومی به قیل و قال هم نبود. داشتم کم‌کم به نقطه‌ی پیروزی انقلاب می‌رسیدم که مهرماه، سر بزنگاه، کاتالیزوری از راه رسید و ــ دقیقن با تعریف کاتالیزور، بدون این‌که خودش در فرآیند واکنش دستخوش تغییرات پایدار بشود ــ به دادم رسید و با رسیدن‌اش، رسیدن به خط پایان را سریع‌تر کرد. تا تنور تغییر و تحولات هم گرم بود نان تغییرات را چسباندم و یکی‌یکی واژگشت‌ها را به طور رسمی علنی کردم. حالا؟ این‌جایی که ایستاده‌ام؟ راضی‌ام از خودم؛ راضی‌ترم از همه‌چیز و حاضرم قسم بخورم در این یکی دو سال گذشته هیچ‌وقت از خودم این میزان از رضایت را نداشته‌ام. حتا می‌توانم ممنون باشم از اتفاق کاتالیزور.

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

حافظه‌ی دستان من

♪: خوشا به من
 که دست تو
پرواز هدیه می‌کند...

چارتار |
ترانه‌ی «خوشا به من» از احسان حائری،
با صدای آرمان گرشاسبی

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

آخرین دوست

گیسو پریشان کرده در باد
عطر دهانش
خوش‌بوتر از خوش‌بوترین گل‌های ایران

رعناترین دخت
زیباتر از
           زیباترین زن
بانوترین بانوی عالم
یکتاتر از
                  یکتاترین بازیگر عشق

اه ای گران‌مایه‌ترین یار
ای «آخرین دوست»!

ابراهیم منصفی|
با صدای سهیل نفیسی

۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

پریل

آش‌پزخانه. مشروطم آن‌جا. شرطی شده‌ام یعنی. حال‌م که خیلی خوب باشد سر از آش‌پزخانه در می‌آورم و بد هم باشم باز کبوتر جلدش‌ام. همین‌که دورم خلوت می‌شود یادم می‌افتد که نمی‌دانم با خودم چندچندم. همه‌ی غصه‌های عالم را می‌ریزانم به دل‌م. می‌خواهم این‌طوری نباشد، این‌طوری نباشم. راه اول: فرار. گوشی‌ام را می‌برم می‌گذارم روی مایکروویو آش‌پزخانه و پلِی می‌کنم. ظرف‌های بعد از نهار و خرده‌ریزهایی که این گوشه و آن گوشه مانده را جمع می‌کنم توی سینک و آب داغ باز می‌کنم روی‌شان. می‌ترسم گوشه‌های آویزان روسری‌ام خیس شود. دست‌هایم را کمی خشک می‌کنم، دسته‌هایش را می‌گیرم و می‌برم پشت سرم و گره می‌کنم. توی آینه‌ی گوشه‌ی آش‌‌پزخانه خودم را برانداز می‌کنم که در حال گره زدنم. کلفت خوش تیپی می‌شدم اگر فرهنگی نمی‌شدم. خنده‌ام می‌گیرد. یاد پرسوناژ «طاهره»ی فیلم به همین سادگی می‌افتم. با روسری گره زده، با حالی شبیه به حال همه‌ی زن‌های مستاصل و گیج توی آش‌پزخانه‌اش می‌چرخید و کار می‌کرد. دل‌م خواست بشوم مثل او که توی فیلم یک‌باره شعر گفتن‌ش گرفت. یک آن خواستم که شعر گفتن‌م بگیرد. بعد دل‌شوره برم دارد که نکند یادم برود؟ و شتاب‌زده دنبال خودکار و دفتری که توی کابینت چپانده‌ام بگردم و دست آخر، خودکار بیافتد زیر ماشین لباس‌شویی. انگار که دلیل آدم، ابزار آدم بیافتد زیر پای دلی که دارند توی‌ش رخت می‌شویند. حالی خوبی نیست دیگر. این‌جور وقت‌ها زن‌ها می‌زنند زیر گریه تا دل‌شان آتش نگیرد. خوب می‌کنند به نظرم و این خوبی را فقط زن‌ها می‌فهمند. داشتم فکر می‌کردم که پریل بود که در تبلیغ‌ش «با دست‌ها مهربان» بود یا گلی؟ آخر کرم مرطوب‌کننده نداشتم توی کیف‌م. از دست‌های خشن هیچ خوش‌م نمی‌آید. به خودم می‌گویم اصلن چه کسی می‌فهمد دست‌های من خشن شده یا نشده که آب یک‌هو داغ می‌شود و می‌سوزم. قابلمه‌ی برنج و خورشت روی گاز را نشستم؛ همین‌طوری. از آش‌پزخانه زدم بیرون و کوسن‌ها و تخت‌ها را مرتب کردم. میزهای جلوی‌ش را میزان کردم. فکر کنم اگر می‌شد جارو هم می‌زدم! چه‌قدر همه چیز بی‌نظم بود. چه‌قدر نگاه ظریف زنانه همه‌جا لازم است. به کتاب روی میز نگاه می‌کنم که خودم را در برابرش خنگ مطلق می‌بینم و بی‌اعتنا به اعتمادبه‌نفسی که از من می‌کُشد پله‌ها را می‌روم بالا. صداهای روتینی که تا همین یکی دو ساعت پیش نزدیک بودند، رفته‌اند یک‌جای دور که حالا باز صدای‌شان از دور نزدیک‌ شده. صدای نیره می‌آید: « می‌گفت غصه رو/ ذهن می‌سازه، قلب می‌خوره. ...درد و مشکلات،/ برا همه هست مهم این‌ه که/ تو چه‌طوری به قضیه نگاه می‌کنی؛ /که اون درد زمین‌گیرت می‌کنه/ یا خدای نکرده/ باعث می‌شه کفر بگی و ناامید بشی... » بی‌بی نیره خوب چیزی می‌گوید. برمی‌گردم تا کمی دست‌هایم را روی بخاری گرم کنم. خوش‌حالم زنی هستم که ارتباط عاطفی‌اش با همه‌ی آش‌پزخانه‌های دنیا برقرار است و امشب دل‌ش خواسته ای کاش می‌توانسته شام بپزد.

از هیچ‌وقت و هنوز

من به چشمان حیران و مضطربش لب‌خند می‌زنم. سوال دارد چشم‌هایش؛ به گمانم می‌خواهد بپرسد «خب، بعدش چی؟». جواب‌ش را نمی‌دانم و همین ندانستن مشوش‌ام می‌کند؛ همیشه می‌کرده. این‌ که می‌گویم خالی از بهانه‌‌ام که دلیل کرختی‌ام نمی‌شود. این که می‌گویم رسیدنی‌ها را رسیده‌ام و چیزی نمانده، حرف حساب نمی‌شود. دنبال حرف حساب می‌گردم. سکوت می‌کنم. این‌جور وقت‌ها، سکوت، اگر آدم را به جایی نرساند لااقل به بیراهه‌اش هم نمی‌کشاند. فکر می‌کنم شاید دل‌م هوای حادثه دارد. ندارد. این «من» حتا از دانستن همین هم عاجز است. در سکوتم هنوز. این‌جا دست‌هایمان باید قرق سکوت را می‌شکستند اما ما آدم‌های هنجارشکنی نبودیم، هیچ‌وقت.