گویا از خواص لاینفک شبنشینیهای دخترانه این باشد که وقتی ساعت از سه
گذشت، به حکم خاصیت آن ساعت لابد، یک پردهی مرطوب شفاف بیاید بنشیند روی
چشمهای یکیشان؛ و آنیکی مجبور شود بالای منبر برود برایش و با همهی
وجودش، امیدوارانه، و از جایی که یقین از قلبش میجوشد بابت ادای دانهدانه
این واژههایش، بگوید: «داشتم چند روز پیش به رفیقترینم هم میگفتم
اتفاقن؛ ببین، انگار که همهی روزهایی که به تلخی و سختی و ناسزایی گذشته،
نه که قسمت واقعی تو، بلکه ابزار و محک محکمی باشد برای درک خوشبختی
امروزت که باور و شکر کنیش هر ساعت و ثانیه.» آدمیزاد به راحتی قدر
نمیشماسد، فلک انگار باید به ضرب و زور کاری کند که شکرگزاری یادش نرود.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۲, دوشنبه
آقای دسینی، آقای گالینابلانکا و باقی قضایا!
تعجبم از اینجاست که با همهی نظارت و دقت عجیبی که ـ ظاهرن ـ روی محتوای
برنامههای رادیویی و تلهویزیونی میشود، هنوز باگهای عجیبغریبی در صحت
یا سقم محتوای برنامههای به ظاهر ساده و کماهمیت وجود دارد و حیرتم از
اینجاست که هیچکسی ـ مخاطب البته، نظارت خود سازمان که هیچ! ـ نیست
اعتراضی هم بکند.
مثال میزنم؛ پیشکسوت برنامههای مشارکتیِ آشپزیْبهانه، جناب گلریز، «نرگسی» آموزش میدهد و نتیجه؟ شباهتی به سابقهی ذهنی ما از این غذای سنتی ایرانی ندارد.
نرگسیای که ما میشناسیم، برشهای نسبتن کوتاهی از اسفناج است که در پیازداغ فراوانی که طلایی شده با آب خودش میپزد و در آخر با طعمدهندهها مزهدار میشود. نرگسها روی چمن قرار میگیرند و در ظرف کشیده میشوند؛ بدون آب اضافه، بدون اینکه در تابه را بگذاریم تا روی زردهها بسته شود و زردیش به سفیدی بزند.
نرگسی ما ادا اطوار بیخودی و پز فیلان ندارد جناب پیشکسوت، که با آبوتاب استناد میکنید به دستورهای قدیمی آشپزی: «این غذا نیازی به پیازداغ ندارد»، «با آب کم پخته میشود» آنهم درصورتی که پخت اسفناج ذاتن به آب نیاز ندارد از بس که خودش آب دارد، و الخ.
البته معتقدم که دستور آشپزی واقعن دستور متقن و ثابتی ندارد، وحی منزل نیست و با توجه به ذائقهی مخاطب تغییرپذیر است؛ اما اینکه از قویترین تریبون تصویری موجود آنهم با این وسعت عجیب مخاطب، به بدترین شکل ممکن فرهنگ غذایی را بدون پشتوانهی محکم انگولک میکنید جز کاشت بذر نفرت و اشمئزاز ـ لااقل در دل من غذادوست ـ عایدی دیگری ندارد.
پ. ن: طبعن و تبعن مشخص است که دارم غر میزنم دیگر؟ وگرنه چه حاجت به استناد دستوپاشکستهای به آموزش نرگسی شف گلریز.
پ. ن: و البته که کار و رسالت رسانه انگولک کردن است کلن.
پ. ن: موارد لازم برای تهیهی نرگسی: اسفناج 500 گرم، تخم مرغ سه چهار عدد، نمک و فلفل به مقدار لازم، «کرهی میهن» یک قالب صد گرمی.
مثال میزنم؛ پیشکسوت برنامههای مشارکتیِ آشپزیْبهانه، جناب گلریز، «نرگسی» آموزش میدهد و نتیجه؟ شباهتی به سابقهی ذهنی ما از این غذای سنتی ایرانی ندارد.
نرگسیای که ما میشناسیم، برشهای نسبتن کوتاهی از اسفناج است که در پیازداغ فراوانی که طلایی شده با آب خودش میپزد و در آخر با طعمدهندهها مزهدار میشود. نرگسها روی چمن قرار میگیرند و در ظرف کشیده میشوند؛ بدون آب اضافه، بدون اینکه در تابه را بگذاریم تا روی زردهها بسته شود و زردیش به سفیدی بزند.
نرگسی ما ادا اطوار بیخودی و پز فیلان ندارد جناب پیشکسوت، که با آبوتاب استناد میکنید به دستورهای قدیمی آشپزی: «این غذا نیازی به پیازداغ ندارد»، «با آب کم پخته میشود» آنهم درصورتی که پخت اسفناج ذاتن به آب نیاز ندارد از بس که خودش آب دارد، و الخ.
البته معتقدم که دستور آشپزی واقعن دستور متقن و ثابتی ندارد، وحی منزل نیست و با توجه به ذائقهی مخاطب تغییرپذیر است؛ اما اینکه از قویترین تریبون تصویری موجود آنهم با این وسعت عجیب مخاطب، به بدترین شکل ممکن فرهنگ غذایی را بدون پشتوانهی محکم انگولک میکنید جز کاشت بذر نفرت و اشمئزاز ـ لااقل در دل من غذادوست ـ عایدی دیگری ندارد.
پ. ن: طبعن و تبعن مشخص است که دارم غر میزنم دیگر؟ وگرنه چه حاجت به استناد دستوپاشکستهای به آموزش نرگسی شف گلریز.
پ. ن: و البته که کار و رسالت رسانه انگولک کردن است کلن.
پ. ن: موارد لازم برای تهیهی نرگسی: اسفناج 500 گرم، تخم مرغ سه چهار عدد، نمک و فلفل به مقدار لازم، «کرهی میهن» یک قالب صد گرمی.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه
همهی خستگیات، یکجا چند؟
یک
جمله برایش تایپ میکنم و میفرستم و وقتی جواب میدهد، میفهمم که اوه!
گویا یک مصرعی، نوشتهی موزونی، چیزی ــ از همانها که جایی
میخواند/میشنود و بیکه بخواهد میرود و در جانش تهنشین میشود و روزی
اینطور بیخبر بالا میآید و گیرش میاندازد ــ برایش نوشتهام انگار؛
فوری سرچ میکنم و میبینم بله، تکهای از یک ترانهست اما همهی ترانه را
به خاطر نمیآورم. دانلودش میکنم و وقتی صدای رضا صادقی میپیچد توی اتاق
که «تو دلم نقل یه حرفایی هست، که بگم میری، نگم میمیرم / بعضیا بدجوری
عاشق میشن، عشق یعنی تو بمون، من میرم»، تازه دوزاریام میافتد که
«کِی، کجا و با چه کیفیتی» دموی کل آهنگ را شنیدهام... . همهی تابستان
پارسال، از اولین زیارت حرم شاهعبدالعظیم تا اوایل پاییز، رژه میرود جلوی
چشمام. زندگیهای موازی را مرور میکنم و میبینم که چه دنیای پیچیده و
بامزهایست واقعن؛ آنقدر که جای غصه خوردن و نخکش کردن لباسمان با میخ
گذشته، میشود لبخند زد و سعی کرد که بهسلامت از کنارشان رد شد فقط.
حالا ــ ساعت 7:53 هجدهم اردیبهشت، بعد از ده بار گوش دادن «بخند» ــ کد یادآور این آهنگ، «تو که میری نفسم میگیره، همهی خستگیات یکجا چند؟ / تو بخندی همهچی حل میشه، تو بخندی همهچی خوبه، بخند» هم هست. این یادآور جدید را دوستتر دارم.
— حالا ــ ساعت 7:53 هجدهم اردیبهشت، بعد از ده بار گوش دادن «بخند» ــ کد یادآور این آهنگ، «تو که میری نفسم میگیره، همهی خستگیات یکجا چند؟ / تو بخندی همهچی حل میشه، تو بخندی همهچی خوبه، بخند» هم هست. این یادآور جدید را دوستتر دارم.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه
آنچه زندگی هست، آنچه زندگی نیست
دوستمان امروز ویدئویی شئر کرد در اینستاگرام، که آقایی در خیابان استقلال
از خانمی خواستگاری میکند و جواب مثبت میگیرد؛ جمعیت اطراف هم شادیکنان
روی سرشان کاغذرنگی ـ به گمانم ـ میریزند و دورشان شادی میکنند. طول این
ویدئو به نظرم حتا هفده ثانیهی استاندارد مجاز اینستاگرام هم نمیشود ولی
به کفایت شادی واقعی آن لحظهی بینظیر را منتقل میکند. میگویم بینظیر،
چون چشم ما نهتنها عادت به دیدن اینجور اتفاقها ندارد، بلکه عادت به
دیدن هیچچیزی ندارد؛ ندید بدیدی که شاخ و دم ندارد.
دنیای غر و حسرت میآید به ذهنم که کامنتش کنم زیر ویدئو اما فقط مینویسم «ایجان». هر از گاهی هم میروم سراغ ویدئو، یکبار دیگر اجرایش میکنم و کامنتهای زیرش را میخوانم. همه غر و طعنه زدهاند و داغ دلشان هنوز از داستان «هپی» تازهست.
به علیرضا نشانش میدهم. میگوید «بله خب، شکی نیست که اینها دارند زندگیشان را میکنند؛ سوالم اینجاست که پس ما داریم چه کار میکنیم واقعن؟»
زندگی ما، تسلسل سوالهای سادهی بیجوابی مثل اینست.
دنیای غر و حسرت میآید به ذهنم که کامنتش کنم زیر ویدئو اما فقط مینویسم «ایجان». هر از گاهی هم میروم سراغ ویدئو، یکبار دیگر اجرایش میکنم و کامنتهای زیرش را میخوانم. همه غر و طعنه زدهاند و داغ دلشان هنوز از داستان «هپی» تازهست.
به علیرضا نشانش میدهم. میگوید «بله خب، شکی نیست که اینها دارند زندگیشان را میکنند؛ سوالم اینجاست که پس ما داریم چه کار میکنیم واقعن؟»
زندگی ما، تسلسل سوالهای سادهی بیجوابی مثل اینست.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سهشنبه
۱۳۹۳ اردیبهشت ۶, شنبه
باید چیزی باشد، جایی، ظرفی - هر چه، قابل لمس ـ غیر از حافظه که بشود
لبخندها، التهاب چشمها، بوها، گرمیها، نرمیها را تویش ذخیره کرد برای
وقتی نداریشان؛ برای وقتی که دستت کوتاهتر از آنست که دراز کنی و با
چنگزدنی بهشان برسی. باید بشود لذت لحظهها را قطرهبهقطره موبهمو
کنسانتره کرد برای وقت دلتنگی و دوری و بعد، قطرهها را با احتیاط ـ انگار
که اکسیر ـ یکی پس از دیگری چکاند توی گلوی دل.
پس چه غلطی میکنند این دانشمندها از صبح تا شب؟
۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه
یکشنبه بود؛ یکشنبهی هفتهی اول اردیبهشت. دبیرستانی بودیم و برای
مست شدن کافی بود بهار بشود، باران بگیرد و پسرک ویولنیستی باشد که بشود
تخیلش کرد. بهار بود، باران گرفت و پسرک ویولنیستی بود در دوردستهای
خیال، که به خاطرش میشد بیکلهگی کرد؛ از آن بیکلهگیهای دخترکان
دبیرستانی.
بهار بود. بعد از کلاس زبان یکشنبه باران گرفت. دل دخترک میتپید. عشق میخواست و عاشق پسر ویولنیست خیالش شده بود. میدانید که، «آدم عاشق، قانعست»*. به خریدن آلبوم تکنوازی ویولن قناعت کرد؛ چارهای هم نبود. پسرک آنقدر دور و دستنیافتنی بود که تلاش فایده نداشته باشد.
بهار بود. بعد از کلاس یکشنبه باران به غایت تندی گرفت؛ آنقدر تند و شلاقی که در فاصلهی طی کردن عرض خیابان انقلاب تمام لباس رو و زیر، از مقنعه تا جوراب توی کفش خیس شد. موش آبکشیده شده بود دخترک با یار غارش؛ تاکسی هم سوارشان نمیکرد! آلبوم «قصر خیال»ئی که خریده بود توی کیفش بود؛ سقف آسمان سوراخ شده بود، همهی راه از خیابان وصال تا خانه را دویدند، نه به خاطر فرار از باران ـ که یکی از یکی دیوانهتر بودند برای باران ـ به شوق شنیدن صدای آرشهای که روی ویولن کشیده میشد.
بهار بود. بعد از کلاس زبان یکشنبه باران گرفت. دل دخترک میتپید. عشق میخواست و عاشق پسر ویولنیست خیالش شده بود. میدانید که، «آدم عاشق، قانعست»*. به خریدن آلبوم تکنوازی ویولن قناعت کرد؛ چارهای هم نبود. پسرک آنقدر دور و دستنیافتنی بود که تلاش فایده نداشته باشد.
بهار بود. بعد از کلاس یکشنبه باران به غایت تندی گرفت؛ آنقدر تند و شلاقی که در فاصلهی طی کردن عرض خیابان انقلاب تمام لباس رو و زیر، از مقنعه تا جوراب توی کفش خیس شد. موش آبکشیده شده بود دخترک با یار غارش؛ تاکسی هم سوارشان نمیکرد! آلبوم «قصر خیال»ئی که خریده بود توی کیفش بود؛ سقف آسمان سوراخ شده بود، همهی راه از خیابان وصال تا خانه را دویدند، نه به خاطر فرار از باران ـ که یکی از یکی دیوانهتر بودند برای باران ـ به شوق شنیدن صدای آرشهای که روی ویولن کشیده میشد.
بعد از آن یکشنبه و باران تاریخیش، «آوای یخها» و بقیهی قطعات آن
آلبوم یک خاطرهی ساده نیست، حال نیست، اشک نیست، شیرینترین شور و سرگشتگی
دخترک دبیرستانی نیست، بیقراری و قرار توأمان نیست؛ کانسپتیست که فقط
دخترک میفهمد باید با شنیدن دانهبهدانهی آهنگهای این آلبوم چشمش قرمز
بشود و نم بگیرد ولی نبارد، قلبش توی سینه جاندارتر بکوبد ولی سر جایش
بماند. توضیح کانسپت خیلی سخت است. اردیبهشت است.
* جملهای از مونولوگ نسیم ادبی در اپیزود دوم تئاتر «این تابستان فراموشت کردم» بهاره رهنما.
* جملهای از مونولوگ نسیم ادبی در اپیزود دوم تئاتر «این تابستان فراموشت کردم» بهاره رهنما.
۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه
من
برایت از شعر مینویسم، شعر مینویسم، از شفا مینویسم، شفا مینویسم.
تکلیف ما رعایت رویاهاست. زندگی در شفا ادامه دارد، عشق ادامه دارد، امید
ادامه دارد. من هم یکی از میان شما، یکی از شما، از همین بسیاران
بیدریغام. بسیارانی در من زیسته و من در بسیارانی زندگی کردهام. ما زنده
میمانیم، ما باید زنده بمانیم. شعر... خوب است، باران خوب است، بوسه خوب
است؛ بوسیدن بیپایان در تو شدن، با تو شدن، از تو شدن.
ـــ سیدعلی صالحی، مقدمهی «ما نباید بمیریم/ رویاها بیمادر میشوند»
پ. ن: سیدعلی صالحی و مقدمه این کتابش را بینهایت دوست دارم.
ـــ سیدعلی صالحی، مقدمهی «ما نباید بمیریم/ رویاها بیمادر میشوند»
پ. ن: سیدعلی صالحی و مقدمه این کتابش را بینهایت دوست دارم.
۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه
میتونی راحت اعتماد نکنی، میتونی شریفانه بارها و بارها تا زمانی که
مطمئن بشی آزمایش و آزمون کنیش، میتونی - عاقلانه و دور از خوشبینیهای
احمقانهی مرسوم - حتا یه گوشه کنج ذهنت تو خفا و بیسروصدا، احتمال و
درصدی منطقی برای بروز هر خطایی در نظر بگیری؛ اما از روزی که مطمئن شدی و
سرتیفیکیت اعتماد ُ صادر کردی، دیگه حق نداری نگرانیها و ترسهاتُ بازم
بذاری جلوی چشمت توی ویترین که خون به جیگر خودت و دیگران و روزگار بکنی.
۱۳۹۲ آبان ۲۵, شنبه
خیالتان زیادی هم جمع نباشد، من بیخبر میروم.
آدمها
خیال خوابآلودهشان راحت است که خورشید
طبق قرار همیشه
هر صبح، گیسهای بلند طلاییاش را پشت پنجرهی اتاقشان
بیمنت و بیتوقع
شانه میزند
تا ابد
غافل از اینکه
یک شب، «خورشید» تصمیماش را
برای همیشه میگیرد:
سایهاش را
زیر بغلش میزند
و از فردا
پشت قابِ خیالِ خوشِ هیچ چشمِ خوابآلودهای
آفتابی نمیشود
میگذارد آدمها، یک روز به خودشان بیایند
و بالاخره بفهمند شمس را ماههاست آب برده
درست همان زمانی که خودشان را خواب شیرین برده بود!
رعنا شمس |
۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه
از یک جایی به بعد
آدم با «از یک جایی به بعد»های زیادی
در زندگیاش برخورد میکند؛ از یک جایی که از آنجا به بعد ــ حداقل ــ یک
فرق اساسی با قبل و بعدش وجود دارد. اتفاقی، تصمیمی، حادثهای حتا، آن «از
یک جایی به بعد» را میکند نقطهی انقلاب و واژگشت، نقطهی تحول، یک تغییر
بزرگ و محسوس.
برای خیلی از آدمها این از یک جایی به بعد واقعن یک نقطهی مشخص نیست که مثلن بگویی ساعت 15:15دقیقهی نهام خرداد؛ یک بازهی زمانی پیوسته یا حتا گسسته است. این از یک جایی به بعد، میشود تابعی از متغیرهای مختلفِ اثرگذار که منجر میشود به بیگبنگ آدم و خب بیگبنگ هم که میدانید، چیزی نیست که به چشم نیاید و قابل چشم پوشی باشد.
نگفتم از اینکه تغییرات بعد از واژگشت
خوباند یا بد. میدانم که میدانید بدیهیست که هر دو حالتش محتمل است؛
به خیلی پارامترها بستگی دارد. بگذریم. داشتم روایت خودم را میکردم.
بیگبنگ معهودم اتفاق افتاد بالاخره. خیلی زیرپوستی و بیصدا و در سکوت
خبری انقلاب کردم. هیچکس نفهمید؛ لزومی به قیل و قال هم نبود. داشتم کمکم
به نقطهی پیروزی انقلاب میرسیدم که مهرماه، سر بزنگاه، کاتالیزوری از
راه رسید و ــ دقیقن با تعریف کاتالیزور، بدون اینکه خودش در فرآیند واکنش
دستخوش تغییرات پایدار بشود ــ به دادم رسید و با رسیدناش، رسیدن به خط
پایان را سریعتر کرد. تا تنور تغییر و تحولات هم گرم بود نان تغییرات را
چسباندم و یکییکی واژگشتها را به طور رسمی علنی کردم. حالا؟ اینجایی که
ایستادهام؟ راضیام از خودم؛ راضیترم از همهچیز و حاضرم قسم بخورم در
این یکی دو سال گذشته هیچوقت از خودم این میزان از رضایت را نداشتهام.
حتا میتوانم ممنون باشم از اتفاق کاتالیزور.
اشتراک در:
پستها (Atom)